نقد و بررسی
نقد Max and the Junkmen | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دامِ عدالت و میل به کنترل «Max and the Junkmen» یا «Max et les ferrailleurs»، ساختهٔ کلود سوته در سال ۱۹۷۱، در ظاهر فیلمی دربارهٔ یک عملیات پلیسی است؛ اما نیروی اصلیاش نه تعقیبوگریز و نه معمایی برای حلکردن، بلکه کاوش در ذهن مردی است که عدالت را با تسلط بر دیگران اشتباه گرفته است.
مکس، کارآگاهی سرخورده از ناکامیهای حرفهای، تصمیم میگیرد گروهی از خلافکاران خردهپا را به سوی سرقتی بزرگ سوق دهد تا بتواند آنان را هنگام ارتکاب جرم به دام اندازد. نقشهای که در نگاه نخست نمایش مهارت و هوشمندی اوست، کمکم پرسشی اخلاقی پیش میکشد: اگر مأمور قانون خود جرم را زمینهسازی کند، مرز میان اجرای عدالت و ساختن یک دام کجاست؟
سوته این پرسش را با لحنی آرام و بیهیاهو طرح میکند. فیلم به جای آنکه از ابتدا قهرمان و ضدقهرمان را روشن کند، تماشاگر را کنار مکس مینشاند و میگذارد منطق سرد او را دنبال کند. همین نزدیکی، داوری را دشوارتر میکند؛ زیرا هرچه نقشه سنجیدهتر به نظر میرسد، انگیزههای پنهان و پیامدهای انسانی آن نیز سنگینتر میشوند.
جنایتی که پیش از وقوع شکل میگیرد یکی از تمهیدهای هوشمندانهٔ فیلم، جابهجایی مرکز ثقل از خود سرقت به مقدمات آن است. هیجان اثر نه فقط در انتظار وقوع جرم، بلکه در روندی نهفته است که طی آن مکس شرایط وقوعش را فراهم میکند. او با هویتی جعلی به لیلی نزدیک میشود و از مسیر رابطهٔ میان او و رهبر گروه، اطلاعات و وسوسههایی را به درون جمع خلافکاران میفرستد.
« سوته این پرسش را با لحنی آرام و بیهیاهو طرح میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، بازی موشوگربهای فیلم از الگوی معمول تعقیب پلیس و دزد فاصله میگیرد: اینجا پلیس صرفاً در پی مجرم نیست؛ بخشی از نیروی محرکی است که او را به سوی جرم میراند. این ساختار تعلیقی، از جنس انفجارهای پیاپی و غافلگیریهای پرشتاب نیست. تعلیق از آگاهی تماشاگر به نقشهٔ مکس و بیخبری کسانی پدید میآید که پیرامون او قرار گرفتهاند.
هر گفتوگو و هر دیدار میتواند حامل معنایی دوگانه باشد: نزدیکی یا فریب، اعتماد یا بهرهکشی. فیلم در این بازی حسابشده، به تماشاگر فرصت میدهد تا به تدریج تشخیص دهد چه کسی بر چه کسی نفوذ دارد و این نفوذ چه بهایی خواهد داشت. مکس؛ مأمور قانون یا معمار فریب؟ مکس بهواسطهٔ بازی میشل پیکولی، شخصیتی سرد، دقیق و مهارشده است؛ مردی که احساساتش را به ندرت آشکار میکند و ظاهراً هر حرکتش را پیشاپیش سنجیده است.
اما این خویشتنداری، آرامش اخلاقی نیست. در پسِ صورت بیتفاوت او، نوعی وسواس برای پیروزی و بازگرداندن اعتبار حرفهای دیده میشود. او به قانون خدمت میکند، اما روشش چنان از مرزهای اخلاقی عبور میکند که تماشاگر ناچار میشود انگیزهٔ واقعیاش را زیر سؤال ببرد. نکتهٔ قابل توجه آن است که فیلم مکس را به سادگی محکوم یا تبرئه نمیکند.
رفتارهای او پیامد دارند، اما روایت کمتر به توضیح مستقیم و صریح آنها متوسل میشود. این خویشتنداری از یک سو به پیچیدگی شخصیت میافزاید و از سوی دیگر ممکن است برای برخی تماشاگران، انگیزههای او را بیش از اندازه مبهم باقی بگذارد. مکس در میانهٔ وظیفه و میل شخصی گرفتار است؛ با این تفاوت که خود را چنان به مأموریتش گره زده که شاید دیگر نتواند این دو را از هم تمیز دهد.
« این ساختار تعلیقی، از جنس انفجارهای پیاپی و غافلگیریهای پرشتاب نیست. »
شخصیتها و اجرا
لیلی؛ حضوری فراتر از نقش واسطه رومی اشنایدر در نقش لیلی، تعادل عاطفی فیلم را شکل میدهد. مکس او را وسیلهای برای دسترسی به گروه میبیند، اما بازی اشنایدر اجازه نمیدهد شخصیت به ابزاری صرف در نقشهٔ پلیس تقلیل پیدا کند. لیلی زنی با حضور و ارادهٔ خود است؛ در عین آسیبپذیری، سادهلوح نیست و نسبت به رفتار نامتعارف مکس حساس میماند.
اشنایدر این دوگانگی را با ظرافت منتقل میکند: در نگاه و مکثهای او، هم کنجکاوی هست و هم احتیاط، هم میل به اعتماد و هم آگاهی از خطر. رابطهٔ میان این دو، هستهٔ روانشناختی اثر است. نزدیکیشان از ابتدا با نابرابری و فریب آلوده شده، زیرا مکس بخشی از حقیقت را پنهان میکند و از صمیمیت برای پیشبرد نقشهاش بهره میگیرد.
با این حال، فیلم رابطه را به یک بازی سادهٔ اغواگری فرو نمیکاهد. احساسات، هرچند در بستری ناسالم شکل میگیرند، واقعی و پیشبینیناپذیر میشوند. همین تناقض، مکس را از موضع فرماندهٔ مسلط بیرون میکشد و به موقعیتی میبرد که دیگر نمیتواند همهچیز را با محاسبه مهار کند. خلافکاران خردهپا و زندگی روزمره عنوان فیلم توجه را به «آشغالجمعکنها» یا خردهدزدانی جلب میکند که در مرکز نقشه قرار گرفتهاند.
آنان نه نابغههای جناییاند و نه چهرههایی اسطورهای؛ آدمهایی حاشیهنشین و معمولیاند که زندگیشان با فرصتهای کوچک و معاش روزانه گره خورده است. سوته از این تفاوت میان جاهطلبی عظیم نقشهٔ مکس و محدودبودن جهان آنها بهره میبرد. همین فاصله، هم طنزی تلخ میآفریند و هم سویهای نگرانکننده: مکس برای اثبات توانایی خود، کسانی را هدف گرفته که شاید بیش از آنکه تهدیدی بزرگ باشند، قربانی شرایط و محاسبات او هستند.
« لیلی؛ حضوری فراتر از نقش واسطه رومی اشنایدر در نقش لیلی، تعادل عاطفی فیلم را شکل میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دقت فیلم در جزئیات روزمره، این جهان را ملموس میکند. رفتوآمدها، مکانهای عادی، نشستها و گفتوگوهای بیتکلف، زمینهای میسازند که جنایت در دل زندگی معمولی رشد کند، نه در فضایی پرزرقوبرق و اغراقشده. شخصیتهای فرعی نیز با چند نشانهٔ کوچک از هم متمایز میشوند و جمع خلافکاران، به جای آنکه تودهای بیچهره باشد، صورتی انسانی پیدا میکند.
فیلم بدین ترتیب بر فاصلهٔ میان «پرونده» و «آدم» تأکید میگذارد: آنچه برای مکس هدفی عملیاتی است، برای دیگران زندگی واقعی است. فضاسازی، تصویر و ضرباهنگ فضای بصری فیلم به اندازهٔ طرح داستان در ساختن حس آن اهمیت دارد. رنگهای خاموش، فضاهای شهری و حالوهوای اندوهبار، جهانی میسازند که در آن خبری از پیروزی روشن و آسودگی پایدار نیست.
کارگردانی سوته به جای نمایش پرطمطراق خشونت، به مشاهده و انباشت جزئیات تکیه دارد. دوربین اغلب فاصلهای سنجیده با شخصیتها حفظ میکند؛ گویی آنان را زیر نگاه مراقب و بیطرفی قرار داده که خود نیز نمیتواند به آسانی حکم صادر کند. موسیقی فیلیپ سارد به فضای فیلم رنگی متمایز میبخشد، بیآنکه هر لحظه به تماشاگر بگوید چه احساسی داشته باشد.
در کنار آن، بازی کنترلشدهٔ پیکولی و ظرافت اشنایدر، بار عاطفی داستان را بدون تأکیدهای نمایشی حمل میکند. در مقابل، همین انتخابهای آگاهانه گاه به کندی میانجامد. ریتم فیلم عمدی و تأملی است؛ مکثها و تکرارهای روزمره بخشی از جهان اثرند، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی سریع و پیچشهای پیدرپی دارند، کشش را کاهش دهند.
« دقت فیلم در جزئیات روزمره، این جهان را ملموس میکند. »
قوتها و کاستیها
مرزهای باورپذیری و اخلاق روایت طرح مکس به اندازهای منظم و دقیق است که گاهی بیش از حد حسابشده جلوه میکند. باورپذیری برخی مراحل نقشه به پذیرش تصادفها و اطاعت آدمها از مسیری بستگی دارد که او برایشان ترسیم کرده است. فیلم با ایجاد فضای روانی و نمایش نفوذ تدریجی مکس، این ضعف را تا حدی جبران میکند؛ اما همهٔ تماشاگران لزوماً قانع نمیشوند که چنین زنجیرهای از تصمیمها به سادگی شکل بگیرد.
مسئلهٔ اخلاقی نیز عمداً آسوده و حلشده باقی نمیماند. مکس برای رسیدن به هدفش از فریب و بهرهبرداری عاطفی استفاده میکند، ولی فیلم همیشه این رفتارها را با نقدی آشکار همراه نمیسازد. این ابهام میتواند نقطهٔ قوت باشد، چون به تماشاگر مجال داوری میدهد؛ اما ممکن است چنین برداشت شود که روایت از مواجههٔ کامل با هزینهٔ انسانی روش مکس عقب مینشیند.
نیروی اثر دقیقاً در همین تنش است، هرچند این تنش برای همه به یک اندازه رضایتبخش نخواهد بود. جمعبندی «مکس و خردهدزدان» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ یک سرقت باشد، مطالعهای دربارهٔ وسواس، قدرت و فساد تدریجیِ نیتهای ظاهراً درست است. کلود سوته با ضرباهنگی آرام و فضایی تلخ، جنایتی را تصویر میکند که پیش از آنکه رخ دهد، در ذهن مأمور قانون طراحی شده است.
میشل پیکولی در نقش مکس سردی و شکنندگی را در کنار هم نگه میدارد و رومی اشنایدر به لیلی حضوری انسانی و مستقل میبخشد؛ دو بازیای که پیچیدگی عاطفی داستان را از دل خویشتنداری بیرون میکشند. کندی ریتم، برخی دشواریهای باورپذیری نقشه و ابهام در موضع اخلاقی روایت ممکن است برای بخشی از مخاطبان مانع باشد.
« مرزهای باورپذیری و اخلاق روایت طرح مکس به اندازهای منظم و دقیق است که گاهی بیش از حد حسابشده جلوه میکند. »
جمعبندی
با این همه، فیلم در تبدیل یک طرح جنایی به پرسشی دربارهٔ معنای عدالت و بهای کنترل، قدرتی ماندگار دارد. ارزش آن نه در هیجان لحظهای، بلکه در حس ناراحتی و تردیدی است که پس از پایان تماشای آن در ذهن باقی میگذارد.
« با این همه، فیلم در تبدیل یک طرح جنایی به پرسشی دربارهٔ معنای عدالت و بهای کنترل، قدرتی ماندگار دارد. »
ثبت دیدگاه