نقد و بررسی
نقد ماتادور (Matador) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانِ آلمودوار «Matador» ساختهٔ پدرو آلمودوار، از آن فیلمهایی است که پیش از آنکه تماشاگر فرصت کند قواعد جهانش را بفهمد، او را به درون آشفتگی خود میکشد. این اثر، آمیزهای نامتعارف از تریلر روانشناختی، کمدی سیاه، ملودرام و اروتیسم است؛ آمیزهای که نه برای ساختن روایتی آرام و هموار، بلکه برای برهمزدن انتظارها و مواجهه با میلهای ناآرام شخصیتها شکل گرفته است.
داستان در مادرید میگذرد و چند زندگی را پیرامون عشق، خشونت، هویت و مرگ به هم پیوند میدهد. نقشآفرینان اصلی فیلم آسوپتا سرنا، آنتونیو باندراس و ناچو مارتینساند؛ باندراس در اینجا یکی از نقشهای مهم آغازین دوران حرفهایاش را بازی میکند. فیلم را بهتر است نه بهعنوان معمایی با پاسخهای منظم، بلکه همچون نمایشی از نیروهای متضادی دید که شخصیتها را به سوی یکدیگر میرانند: میل و انزجار، شرم و خودنمایی، سلطه و تسلیم.
همین نگاه، هم راه ورود به جذابیت فیلم است و هم توضیحی برای ناهماهنگیهایی که در ادامه پدیدار میشوند. آغازِ تکاندهنده و قراردادهای شکسته شروع «Matador» بیدرنگ اعلام میکند که با اثری متعارف طرف نیستیم. تصاویر و رفتارهای شخصیتها از همان ابتدا با مرز میان لذت و خشونت بازی میکنند و تماشاگر را وامیدارند دربارهٔ جایگاه خود در برابر آنچه میبیند بیندیشد.
این افتتاحیه صرفاً برای شوکآفرینی نیست؛ حکم بیانیهای فشرده را دارد: در این جهان، میل همیشه پاکیزه، عقلانی یا قابلدفاع نیست و مرگ نیز تنها نیرویی بیرونی و هراسآور باقی نمیماند. بااینحال، جسارت آغازین فیلم توقعی میسازد که ادامهٔ روایت همیشه از پس آن برنمیآید. شروع، چنان سرزنده و رازآمیز است که ممکن است انتظار داشته باشیم هر فصل تازه بر ابهام و کشش بیفزاید.
« داستان در مادرید میگذرد و چند زندگی را پیرامون عشق، خشونت، هویت و مرگ به هم پیوند میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم گاه چنین میکند، اما گاه از آن نیروی نخستین فاصله میگیرد و به شاخههای فرعی و موقعیتهای پراکنده رو میآورد. این فاصله میان وعدهٔ آغاز و ضرباهنگ میانه، یکی از مهمترین دوگانگیهای تجربهٔ تماشای اثر است. مرگ، میل و مناسکِ خشونت هستهٔ مضمونی فیلم، پیوند هراسانگیز میان مرگ و اشتیاق است.
آلمودوار این پیوند را با زبان گاوبازی برجسته میکند؛ هنری که در آن نمایش، خطر، آیین و خشونت در هم تنیدهاند. عنوان فیلم نیز به همین جهان اشاره دارد و استعارهای فراهم میآورد برای مردانگیای که خود را از راه کنترل، جسارت و مواجهه با مرگ تعریف میکند. اما فیلم این تصور را ساده و ستایشگرانه عرضه نمیکند: پشت ژست قهرمانانه، شکنندگی و میل به اثبات خویشتن پنهان است.
شخصیتهایی که مرگ برایشان معنایی جنسی یا رهاییبخش پیدا میکند، بهجای آنکه صرفاً هیولاهایی دور از دسترس باشند، در قلمرو اغراق و طنز سیاه قرار میگیرند. این انتخاب ممکن است هم جذاب باشد و هم آزاردهنده. فیلم گاهی با چنان سبکبالیای به رفتارهای هولناک نزدیک میشود که تماشاگر را میان خنده و انزجار معلق نگه میدارد.
همین نوسان، بخشی از امضای اثر است، اما خطر کمرنگکردن رنج قربانیان را نیز به همراه دارد؛ خطری که در مواجهه با صحنهٔ تعرض، بهویژه، بهسادگی نادیدهگرفتنی نیست. شخصیتهایی میان اعتراف و انکار بخش مهمی از تنش داستان از شکاف میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه واقعاً در پی آناند سرچشمه میگیرد.
« این فاصله میان وعدهٔ آغاز و ضرباهنگ میانه، یکی از مهمترین دوگانگیهای تجربهٔ تماشای اثر است. »
شخصیتها و اجرا
آنخل، جوانی ناآرام با بازی آنتونیو باندراس، در مرکز این آشفتگی قرار دارد. اعترافهای او تصویری پیچیده از هویت میسازند: گاهی سخنانش همچون تلاشی برای فرار از خود به نظر میرسند و گاهی همچون ادعایی برای بهدستآوردن جایگاهی که از آن محروم است. باندراس جوان، با ترکیبی از آسیبپذیری و التهاب، این بیثباتی را به حضوری دیدنی بدل میکند.
در سوی دیگر، دیهگو، گاوباز پیشین با بازی ناچو مارتینس، با نوعی اطمینان و اقتدار وارد قاب میشود؛ اما این اقتدار نیز زیر فشار ناتوانی و میلهای سرکوبشده ترک برمیدارد. ماریا، با بازی آسوپتا سرنا، شخصیتی است که نگاهش به مرگ و گاوبازی، رابطهای وسواسی و زیباییشناختی با خطر میسازد.
جذابیت پیوند میان او و دیهگو از آنجا میآید که این دو نه صرفاً عاشقانهای عادی، بلکه برخورد دو جهانبینیاند؛ رابطهای که کشش آن از همان ابتدا با تهدید آمیخته است. بازیها و ظرفیتِ بازیگر جوان آلمودوار بازیگران را به سوی واقعگراییِ خنثی هدایت نمیکند؛ اجراها در مرز میان اغراق، ملودرام و طنز حرکت میکنند.
این شیوه بهخصوص برای باندراس ثمربخش است. آنخل اغلب بیش از آنکه عاملی مسلط بر رویدادها باشد، در واکنش به فشارهای اطراف شکل میگیرد. بازیگر باید آسیبپذیری او را نشان دهد، بیآنکه او را به قربانی ساده یا چهرهای صرفاً مضحک تقلیل دهد. باندراس در لحظات موفق فیلم از این آزمون سربلند بیرون میآید، هرچند شخصیتپردازیِ آنخل همیشه به یک مرکز روانی روشن نمیرسد.
« آنخل، جوانی ناآرام با بازی آنتونیو باندراس، در مرکز این آشفتگی قرار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سرنا و مارتینس، در مقابل، به فیلم ثقل و جاذبهای تاریک میدهند. حضورشان بهویژه در صحنههای مشترک، حس خطر را ملموس میکند و باعث میشود رابطهٔ آن دو فقط بر ایدهای عجیب متکی نماند. در عین حال، پراکندگی روایت فرصت نمیدهد همهٔ شخصیتها به یک اندازه بسط یابند؛ برخی بیشتر حامل یک تصویر یا ایدهاند تا انسانهایی که گذشته و تناقضهایشان بهطور کامل گشوده شده باشد.
رنگ، قاب و زیباییِ ناآرام زیبایی بصری فیلم صرفاً آرایش سطحی تصاویر نیست. رنگها، بهخصوص قرمز، در ساختن فضایی نقش دارند که هم زنده و پرزرقوبرق است و هم آغشته به خطر. تضاد میان رنگهای تند و موضوعات تاریک، جهانی میسازد که در آن خشونت میتواند همچون نمایش یا مناسک جلوه کند. این جلوهگری بهخوبی با مضمون گاوبازی و میل به تماشاگر داشتن سازگار است: شخصیتها نهفقط مرتکب رفتارهایی افراطی میشوند، بلکه گویی میخواهند آن رفتارها دیده شوند و معنایی نمایشی پیدا کنند.
باوجوداین، سبک بصری همیشه روایت را منسجمتر نمیکند. فیلم گاهی چنان به تصویر، شوخی یا ایدهای تازه دل میبندد که پیوند میان صحنهها سست میشود. در نتیجه، جلوههای بصری بهیادماندنیاند، اما نمیتوانند بهتنهایی جای خالی پیشروی دراماتیک را پر کنند. «Matador» از نظر بصری صاحب شخصیت است؛ انسجام رواییاش به همان اندازه استوار نیست.
طنز سیاه و مسئلهٔ ذهنخوانی طنز فیلم از برخورد امر هولناک با رفتارهای روزمره و گاه مضحک زاده میشود. شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که پاسخهایشان، بهجای آنکه تنش را حل کند، آن را به شکلی غریب تشدید میکند. این طنز به فیلم انرژی میدهد و مانع میشود که فضای تیرهاش به یکنواختیِ سنگین فروبغلتد.
« سرنا و مارتینس، در مقابل، به فیلم ثقل و جاذبهای تاریک میدهند. »
قوتها و کاستیها
در بهترین لحظات، خنده نه راه فراری از تاریکی، بلکه بخشی از خودِ تاریکی است. بااینهمه، فیلم در بهکارگیری عناصر نامتعارف همیشه به یک توازن نمیرسد. توانایی ذهنخوانی یا دریافتهای شهودیِ آنخل، نمونهای است که میتواند به ابهام و حالوهوای افسانهوار داستان بیفزاید، اما در عین حال با منطق روانشناختی و واقعگرایی ناپایدار روایت جور درنمیآید.
این عنصر بیشتر شبیه دریچهای است که فیلم ناگهان میگشاید، بیآنکه پیامدهایش را به اندازهٔ کافی در بافت داستان جا دهد. در نتیجه، ممکن است تماشاگر آن را نه رازآلودگیِ سنجیده، بلکه نشانهای از پراکندگی فیلم تلقی کند. جمعبندی «Matador» فیلمی نامتعارف، پررنگولعاب و بیپرواست که بیش از هر چیز با فضای تیره و اروتیک، طنز سیاه و رابطهٔ پیچیدهٔ میل با خشونت در ذهن میماند.
افتتاحیهٔ نیرومندش تماشاگر را با وعدهٔ روایتی پرتنش روبهرو میکند، و بازیهای اصلی، بهویژه حضور جوانِ آنتونیو باندراس در کنار آسوپتا سرنا و ناچو مارتینس، به آن کشش میبخشند. اما فیلم در ادامه همیشه نمیتواند انرژی آغازین را حفظ کند: روایت گاه از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرود، برخی شخصیتها بهاندازهٔ کافی بسط نمییابند و توانایی ذهنی آنخل نیز به انسجام اثر کمکی قطعی نمیکند.
« در بهترین لحظات، خنده نه راه فراری از تاریکی، بلکه بخشی از خودِ تاریکی است. »
ثبت دیدگاه