نقد و بررسی
نقد Marvel's The Punisher | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای انسانی در دل خشونت «Marvel’s The Punisher» در ظاهر داستان مردی است که پس از نابودی خانوادهاش راه انتقام را در پیش میگیرد؛ اما نیروی اصلی سریال نه در شمار گلولهها، که در پرسشی نهفته است: وقتی زندگی کسی به ویرانی بدل شده، آیا میتواند دوباره به چیزی جز جنگیدن معنا بدهد؟ فرانک کسل، تفنگدار دریایی پیشین، در پی مجازات عاملان فاجعهای شخصی است، اما جستوجوی او به توطئهای نظامی و شبکهای از پنهانکاریها میرسد.
همین گسترش ماجرا، داستان را از انتقامی ساده به روایتی درباره قدرت، مسئولیت و پیامدهای خشونت تبدیل میکند. سریال بهجای آنکه فرانک را صرفاً قهرمانی شکستناپذیر و جذاب تصویر کند، بار سنگین گذشته را همواره بر دوش او نگه میدارد. آنچه او را به حرکت وامیدارد، در عین حال مانع بازگشتش به زندگی معمولی است.
نتیجه، شخصیتی است که میتوان از عزمش تأثیر گرفت، بیآنکه رفتار و انتخابهایش را بیچونوچرا تأیید کرد. این فاصله میان همدلی و داوری اخلاقی، یکی از مهمترین نقاط قوت اثر است. ریتمی که دیر جان میگیرد آغاز سریال آگاهانه از هیجان بیوقفه فاصله میگیرد و ابتدا میکوشد وضعیت روانی و روزمرگی فرسوده فرانک را بسازد.
« همین گسترش ماجرا، داستان را از انتقامی ساده به روایتی درباره قدرت، مسئولیت و پیامدهای خشونت تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب از نظر مضمونی قابلفهم است: مخاطب باید با مردی روبهرو شود که نه فقط از گذشته آسیب دیده، بلکه نمیداند بیرون از میدان نبرد چه باید بکند. بااینحال، این زمینهچینی در بخشهایی بیش از اندازه طولانی میشود. روایت چند بار اطلاعات و حالوهوایی مشابه را تکرار میکند و پیش از آنکه خطوط اصلی داستان به هم گره بخورند، پیشروی کندی دارد.
پس از آنکه ماجرای فرانک با شخصیتهای دیگر و توطئه بزرگتر پیوند پیدا میکند، تعلیق و کشمکشها جان بیشتری میگیرند. اطلاعات تازه، انگیزههای پنهان و تقابلهای شخصی، به داستان نیروی محرکه میدهند؛ بااینحال، ریتم در سراسر فصل یکدست نمیماند. گاهی چند قسمت پیاپی بر گفتوگو و آمادهسازی تکیه میکنند و گاهی رویدادها با شتاب بیشتری پیش میروند.
بنابراین، سریال بیش از آنکه پیوسته تند و نفسگیر باشد، اثری موجدار است: صبورانه بنا میکند و در بزنگاهها از انباشت تنش بهره میگیرد. تعلیق و توطئه؛ فراتر از انتقام توطئه نظامی، دامنه داستان را از کینهای فردی به مسئلهای نهادی گسترش میدهد. فرانک تصور میکند با یافتن مقصران و مجازات آنها میتواند به نقطهای از پایان برسد؛ اما هرچه بیشتر پیش میرود، روشنتر میشود که حقیقت فقط به چند مجرم محدود نیست.
« بااینحال، این زمینهچینی در بخشهایی بیش از اندازه طولانی میشود. »
شخصیتها و اجرا
این کشف، پرسشی آزاردهنده را پیش میکشد: اگر ساختارهای رسمی در پنهانکردن خطا و محافظت از صاحبان قدرت سهم داشته باشند، عدالت را باید از کجا طلب کرد؟ پیچوخمهای داستان عموماً برای حفظ کشش به کار گرفته میشوند، نه صرفاً برای غافلگیری لحظهای. گذشته و اکنون بهتدریج روی هم میافتند و روایت میکوشد نشان دهد که تصمیمهای جنگی و سیاسی چگونه زندگی افراد را در بیرون از میدان نبرد نیز شکل میدهند.
بااینهمه، گاهی گسترش ماجرا به چند مسیر و چند شخصیت فرعی باعث میشود تمرکز از تجربه درونی فرانک دور شود. بعضی رشتهها بیشتر به پیشبرد سازوکار توطئه کمک میکنند تا تعمیق مضمون، و در نتیجه، پیچیدگی روایی در لحظاتی به کشآمدن قصه نزدیک میشود. بازیگری و شخصیتهای چندلایه بازی Jon Bernthal ستون اصلی سریال است.
او خشم فرانک را به فریادی همیشگی فرو نمیکاهد؛ خشونت شخصیت در سکوت، مکث، انقباض چهره و دشواری او در برقراری رابطه نیز دیده میشود. این بازی، هم مردی را تصویر میکند که در موقعیت خطرناک بهشدت قاطع است و هم انسانی را که از اندوه و خاطرههایش رهایی ندارد. مهمتر آنکه آسیبپذیری فرانک از خشونتش جدا نیست: هر دو از یک زخم برمیآیند و همین پیوند، شخصیت را از تیپ آشنای «ماشین انتقام» انسانیتر میکند.
« پیچوخمهای داستان عموماً برای حفظ کشش به کار گرفته میشوند، نه صرفاً برای غافلگیری لحظهای. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، Ebon Moss-Bachrach به رابطه فرانک با Micro رنگی متفاوت میدهد. همکاری این دو تنها وسیلهای برای تأمین اطلاعات و پیشبرد عملیات نیست؛ برخورد دو شیوه زندگی، و تقابل تنهایی فرانک با پیوندهای خانوادگی Micro، به داستان گرما و گاه طنزی تلخ میبخشد. Ben Barnes نیز در نقش Billy Russo حضوری مؤثر دارد و به تقابلهای داستان وجهی شخصیتر میدهد.
شخصیتهای زن و مرد پیرامونی، از جمله Dinah Madani و Curtis Hoyle، هر یک منظر دیگری از قانون، جنگ و پیامدهای انتخاب را نمایندگی میکنند؛ هرچند پرداخت همه آنها به یک اندازه عمیق نیست و برخی بیشتر در خدمت خط اصلی باقی میمانند. خشونت، میزانسن و فضای تیره اکشن سریال سنگین و زمینی طراحی شده است.
درگیریها معمولاً حس برخورد جسمانی و فرسودگی دارند و قرار نیست تماشاگر را با حرکات پرزرقوبرق از واقعیت خشونت دور کنند. ضربهها دردناک به نظر میرسند و آثارشان از صحنه فراتر میرود؛ به همین دلیل، خشونت بیشتر از آنکه نمایش قدرتی بیهزینه باشد، یادآور بهای جسمی و روانی جنگ است. البته تکرار رویاروییهای خشن گاهی از شدت تأثیر میکاهد و برخی لحظات به الگوی آشنای نبردی طولانی بدل میشوند.
« در سوی دیگر، Ebon Moss-Bachrach به رابطه فرانک با Micro رنگی متفاوت میدهد. »
قوتها و کاستیها
فضای تیره و سرد نیز با حالوهوای شخصیت اصلی تناسب دارد. شهر در این روایت پناهگاهی آرام نیست، بلکه فضایی است که در آن زخمهای شخصی با فساد و پنهانکاری اجتماعی تلاقی میکنند. سریال از جلوههای ابرقهرمانی رنگارنگ فاصله میگیرد و لحن تریلری جنایی و نظامی را برمیگزیند. این انتخاب کمک میکند اثر هویت مستقلی پیدا کند، اما گاه تیرگی آن چنان فراگیر میشود که فرصت تنفس عاطفی و تغییر لحن محدود میماند.
اخلاق انتقام و مرز عدالت یکی از دشوارترین جنبههای اثر، نسبت میان انتقام و عدالت است. فرانک قانون را برای خود کافی نمیداند و با مجازاتی مرگبار پاسخ میدهد؛ بااینحال، سریال همیشه این انتخاب را بهسادگی جشن نمیگیرد. رنج قربانیان و آشفتگی بازماندگان در مرکز توجه میماند و تماشاگر ناچار است میان خواستِ مجازات و نگرانی از تبدیلشدن مجازاتگر به نیرویی بیمهار در نوسان باشد.
این کشمکش، وقتی بهترین شکل خود را مییابد که اثر بهجای صدور حکم، پیامدهای خشونت را نشان میدهد. بااینحال، توازن اخلاقی سریال کامل نیست. برخورد داستان با برخی افراد بانفوذ و «آدمحسابیها» گاه محتاطانه به نظر میرسد؛ بهویژه در جاهایی که جسارت انتقادی اثر درباره فساد و مسئولیت نهادی میتوانست از این ملاحظهکاری فراتر رود.
« فضای تیره و سرد نیز با حالوهوای شخصیت اصلی تناسب دارد. »
جمعبندی
در نتیجه، سریال از یک سو تصویری خشن و بیپرده از مجازات عرضه میکند و از سوی دیگر، در مواجهه با بعضی قدرتهای رسمی یا چهرههای محترم، به اندازه کافی پیش نمیرود. این دوگانگی جذابیت اثر را از بین نمیبرد، اما پرسشهای اخلاقی آن را پیچیدهتر و گاه ناتمام میگذارد. جمعبندی فصل نخست «Marvel’s The Punisher» بیش از هر چیز با شخصیت محوری نیرومند، بازی اثرگذار Jon Bernthal و پیوند میان اکشن و سوگواری در ذهن میماند.
سریال در بهترین لحظاتش نشان میدهد که بازگشت از جنگ صرفاً ترککردن میدان نبرد نیست؛ گاهی فرد جنگ را در درون خود ادامه میدهد، حتی وقتی دیگر دشمنی روشن پیش رویش نیست. دوستیهای نامتعارف، توطئه پرتعلیق و فضای خشن نیز به این جهان وزن میبخشند. در برابر این امتیازها، شروع کند، ریتم نابرابر و کشآمدن برخی بخشها مانع از آن میشوند که اثر در تمام مسیر به نیروی بالقوهاش برسد.
همچنین، نگاه آن به عدالت و خشونت گاهی از صراحت لازم عقب مینشیند. بااینهمه، سریال صرفاً سرگرمیای درباره تیراندازی و انتقام نیست؛ در دل صحنههای پرتنش خود، تصویری از اندوه، آسیب روانی و دشواری زیستن پس از فقدان میسازد. همین وجه انسانی است که آن را از یک اکشن معمولی متمایز میکند و به تجربهای تأملبرانگیزتر بدل میسازد.
« این دوگانگی جذابیت اثر را از بین نمیبرد، اما پرسشهای اخلاقی آن را پیچیدهتر و گاه ناتمام میگذارد. »
ثبت دیدگاه