نقد و بررسی
نقد ناانسانهای مارول (Marvel's Inhumans) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و وعدهی آغازین «Marvel’s Inhumans» با ایدهای جذاب وارد جهان ابرقهرمانی میشود: خاندان سلطنتیِ ناانسانها، پس از کودتایی نظامی از یکدیگر جدا میشوند و اعضایش در هاوایی، دور از جایگاه و نظم پیشین خود، برای بقا میکوشند. این جابهجایی، ظرفیت دراماتیکی روشنی دارد؛ شخصیتهایی که به فرماندادن و زندگی در محیطی بسته خو گرفتهاند، ناگهان باید با جهانی ناآشنا و مردمانی عادی روبهرو شوند.
از دل چنین موقعیتی میشد هم ماجرایی پرکشش ساخت و هم دربارهی قدرت، مسئولیت و معنای تعلق به خانواده سخن گفت. سریال در سال ۲۰۱۷ و در قالب یک فصل هشتقسمتی ساخته شد و آغاز آن با نمایش دو قسمت در سینماهای آیمکس همراه بود؛ انتخابی که از همان ابتدا انتظاری بزرگ دربارهی مقیاس بصری و جاهطلبی پروژه پدید میآورد.
اما این وعده در عمل بهندرت با آنچه روی پرده میبینیم همخوان میشود. اثر گویی میان قالب یک حماسهی علمیتخیلی و درام خانوادگی تلویزیونی مردد است و هیچیک از این دو مسیر را با قاطعیت دنبال نمیکند. داستانی با ظرفیت، اما بیشتاب داستان از بحرانی سیاسی آغاز میشود که خاندان سلطنتی را به دو سوی تقابل میراند.
این بحران میتوانست موتور روایتی پرشتاب باشد: هر شخصیت در موقعیتی تازه قرار میگیرد، پیوندهای خانوادگی زیر فشار میروند و اختلاف بر سر شیوهی حکومتکردن اهمیت پیدا میکند. افزون بر آن، تقابل فضای ناشناختهی هاوایی با سرگذشت موجوداتی که از جامعهای جداافتاده آمدهاند، امکان برخوردهای فرهنگی و اخلاقیِ پرمعنا را فراهم میآورد.
« از دل چنین موقعیتی میشد هم ماجرایی پرکشش ساخت و هم دربارهی قدرت، مسئولیت و معنای تعلق به خانواده سخن گفت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سریال اغلب بهجای آنکه از این امکانات برای پیشبردن پیرنگ بهره ببرد، حرکت خود را کند میکند. صحنهها گاه بیش از اندازه درنگ میکنند، بیآنکه مکثشان به کشف تازهای دربارهی شخصیتها یا جهان داستان بینجامد. در نتیجه، تعلیق بهجای آنکه تماشاگر را به ادامهدادن ترغیب کند، در برخی بخشها از نفس میافتد.
مشکل صرفاً کمبود حادثه نیست؛ مسئله این است که حوادث موجود نیز همیشه پیوندی محکم با یکدیگر پیدا نمیکنند. تصمیمها گاهی ناگهانی یا کمزمینه به نظر میرسند و پیامدهایشان آنقدر که باید، در مسیر داستان طنین نمیاندازند. سیاست خانوادگی و شخصیتپردازی یکی از جذابترین جنبههای بالقوهی «ناانسانها» ساختار سیاسی و خانوادگی آن است.
در مرکز روایت، Black Bolt، پادشاهی با صدایی ویرانگر، و اعضای خاندانش قرار دارند؛ از جمله Medusa، همسر او، و Maximus، برادر و رقیبش. توانایی ویژهی Black Bolt بهخودیخود محدودیتی روایی پدید میآورد: او نمیتواند مانند قهرمانان معمولی با گفتوگو احساساتش را بیان کند. این محدودیت میتوانست به بازی بدنی، نگاهها و سکوتی سرشار از معنا بینجامد، اما سریال همیشه نمیداند چگونه از آن به سود شخصیتپردازی استفاده کند.
گاه سکوت او تأثیرگذار است و گاه به مانعی بدل میشود که ارتباط عاطفی با شخصیت را دشوار میکند. دیگر اعضای خاندان نیز با قابلیتها و پیشینههایی معرفی میشوند که میتوانستند هریک مسیر شخصیتی متمایزی بسازند. اما فرصت پرداخت به بسیاری از آنان محدود میماند. بعضی انگیزهها روشن و بهیادماندنی نیستند، و تغییر موضع یا رفتار برخی شخصیتها چنان زمینهچینی میشود که باورپذیریشان کاهش مییابد.
« بااینحال، سریال اغلب بهجای آنکه از این امکانات برای پیشبردن پیرنگ بهره ببرد، حرکت خود را کند میکند. »
شخصیتها و اجرا
بازیها نیز از ناهماهنگی مصون نیستند: در لحظههایی، بازیگر و لحن صحنه به یک اندازه دراماتیک به نظر نمیرسند. Anson Mount با تکیه بر حضور فیزیکی و بیان چهره، برای نقشی که مجال گفتار ندارد راهحلی پیدا میکند؛ بااینحال، این کوشش بهتنهایی نمیتواند خلأهای متن را پر کند. لاکجاو؛ حضوری کوچک و دلنشین در میان عناصر گوناگون سریال، Lockjaw از معدود بخشهایی است که بهسادگی توجه و علاقهی تماشاگر را جلب میکند.
این سگ غولپیکرِ برخوردار از توانایی تلپورت، فقط بهسبب ظاهر بامزه یا قابلیت شگفتانگیزش دوستداشتنی نیست؛ حضورش گرما و جنبوجوشی به صحنهها میبخشد که در بخشهایی از روایت غایب است. او میتواند لحظهای از تنش بکاهد، پیوند میان شخصیتها را ملموستر کند و به جهان داستان رنگی خیالانگیز بدهد.
بااینهمه، همین نکته وجهی تلخ نیز دارد: گاهی Lockjaw از شخصیتهای انسانیِ پیرامونش تأثیرگذارتر و بهیادماندنیتر میشود. این امر نشان میدهد که سریال چگونه میتوانست از طراحی روشنتر و کنشهای ساده اما معنادار برای ایجاد رابطهی عاطفی بهره بگیرد. جذابیت Lockjaw جای خالی شخصیتپردازی را پنهان نمیکند، اما لحظاتی فراهم میآورد که اثر از خشکی و سنگینی خود فاصله میگیرد.
تصویر، طراحی و فضای بصری ظاهر مجموعه یکی از بخشهایی است که بیش از همه با انتظار ناشی از عنوان مارول و نمایش آیمکس فاصله دارد. بهجای آنکه جهان ناانسانها با مقیاسی چشمگیر و هویتی بصری یکدست شکل بگیرد، جلوههای ویژه در بخشهایی کمجان یا ناپخته به نظر میرسند. مسئله تنها کیفیت فنی تصاویر نیست؛ جلوهی ویژه زمانی اثرگذار است که با فضای داستان و احساس صحنه پیوند داشته باشد.
« بازیها نیز از ناهماهنگی مصون نیستند: در لحظههایی، بازیگر و لحن صحنه به یک اندازه دراماتیک به نظر نمیرسند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در اینجا، برخی تواناییها و موقعیتهای فراطبیعی آنقدر طبیعی در جهان اثر جا نمیافتند که تماشاگر از محدودیتهای تولید چشمپوشی کند. طراحی لباسها نیز در مواردی از ساختن تصویری متمایز برای خاندان سلطنتی بازمیماند. لباس، بهویژه در اثری دربارهی گروهی با پیشینهی سلطنتی و فرهنگی جداگانه، باید بدون توضیح اضافی دربارهی جایگاه و هویت شخصیتها نشانه بدهد.
اما برخی انتخابها بیشتر به پوششی نمایشی و ناهماهنگ شباهت دارند تا بخشی از جهانی منسجم. در سوی دیگر، محیط هاوایی به اثر امکان میدهد با رنگ و بافت طبیعی فضای تازهای بسازد، ولی این ظرفیت در همهی صحنهها به زبان تصویری ماندگار تبدیل نمیشود. اجرا و آهنگ روایت بزرگترین ضعف سریال در پیوند میان ایده و اجراست.
فهرست امکانات جذاب است: خاندان ازهمپاشیده، رقابت سیاسی، قدرتهای متفاوت، ناتوانی پادشاه در سخنگفتن و برخورد تبعیدیان با جهانی ناآشنا. اما ایدهی خوب بهتنهایی داستان خوب نمیسازد. برای آنکه هر یک از این عناصر کار کند، باید شخصیتها خواستههایی روشن داشته باشند، تصمیمهایشان پیامد پیدا کند و صحنهها چیزی به شناخت ما از آنان بیفزاید.
«ناانسانها» بارها این مسیر را آغاز میکند، اما در ادامه از شدت و دقت لازم برخوردار نمیشود. کندی روایت نیز از همین ناهماهنگی تغذیه میکند. کندی میتواند فرصتی برای ساختن تعلیق یا پرداخت عاطفی باشد، ولی وقتی صحنهها به نتیجهای تازه نمیرسند، زمانِ طولانی بهجای عمق، حس ایستایی ایجاد میکند.
« طراحی لباسها نیز در مواردی از ساختن تصویری متمایز برای خاندان سلطنتی بازمیماند. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، لحظههای مهم گاه فرصت کافی برای اثرگذاری نمییابند. این نوسان، ضرباهنگ فصل را ناپایدار میکند: تماشاگر نه همیشه فرصت دارد به شخصیتها نزدیک شود و نه پیوسته درگیر کشمکش داستان باقی میماند. جمعبندی «Marvel’s Inhumans» اثری است که بیش از آنکه از کمبود ایده رنج ببرد، از ناتوانی در تبدیل ایده به تجربهای منسجم آسیب میبیند.
حضور ناانسانها در جهان مارول، ماجرای تبعید خاندان سلطنتی و امکان پرداختن به شکافهای خانوادگی و سیاسی، همگی ظرفیتهایی ارزشمندند؛ Lockjaw نیز با حضوری شیرین و پرانرژی، از معدود نقاط روشن مجموعه به شمار میرود. اما روایت کند، شخصیتپردازی کمرمق، اجرای گاه ناهماهنگ و جلوههای بصری و لباسهایی که همیشه کیفیت و انسجام لازم را ندارند، مانع از آن میشوند که این ظرفیتها به کلیتی رضایتبخش برسند.
تماشای سریال برای علاقهمندان به جهان مارول ممکن است از سر کنجکاوی دربارهی بخشی کمتر پرداختشده از این جهان جذاب باشد. بااینحال، بهتر است انتظار روایتی پرکشش و حماسهای خوشساخت را کنار گذاشت. این مجموعه بیش از هر چیز یادآور فاصلهی میان داشتن طرحی امیدوارکننده و توانایی جانبخشیدن به آن است.
« از سوی دیگر، لحظههای مهم گاه فرصت کافی برای اثرگذاری نمییابند. »
ثبت دیدگاه