نقد و بررسی
نقد مارتا مارسی می مارلین (Martha Marcy May Marlene) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمِ گسست؛ زندگی پس از فرقه «Martha Marcy May Marlene» به کارگردانی و نویسندگی شان دورکین، فیلمی دربارهٔ فرار است؛ اما نه فراری که با عبور از مرز یک مکان به پایان برسد. مارتا از جمعی بسته و سلطهگر میگریزد و به خانهٔ خواهرش لوسی پناه میبرد، ولی ذهن او همچنان در قلمرو تجربههایی گرفتار است که پشت سر گذاشته.
فیلم بهجای آنکه بر سازوکارهای بیرونی فرقه تمرکز کند، پیامدهای روانی زندگی در آن را دنبال میکند: دشواری اعتماد، احساس دائمیِ زیر نظر بودن و ناتوانی از تشخیص آرامش واقعی از وقفهای موقت در ترس. عنوان چندپارهٔ فیلم نیز از همان ابتدا به مسئلهٔ هویت اشاره دارد. مارتا، مارسی می و نام دیگری که در جهان فرقه به او نسبت داده میشود، نه سه هویت مستقل، بلکه نشانههای کشمکش بر سر تعریف یک انساناند.
پرسش اصلی این نیست که او کدام نام را برمیگزیند؛ پرسش این است که آیا میتواند پس از تجربهٔ سلطه و دستکاری، دوباره خود را از نو بشناسد. روایتی میان اکنون و خاطره ساختار فیلم بر رفتوآمد میان خانهٔ لوسی و گذشتهٔ مارتا بنا شده است. این جابهجاییها اطلاعات را بهتدریج آشکار میکنند، اما هدفشان صرفاً کاملکردن معمای داستان نیست.
گذشته مثل نیرویی فعال وارد اکنون میشود و برداشت مارتا از موقعیتهای عادی را تغییر میدهد. یک مکث، نگاه یا حرکت ساده ممکن است برای او یادآور خطر باشد؛ برای تماشاگر نیز روشن نیست که باید آن را نشانهٔ تهدیدی بیرونی دانست یا بازتاب ذهنی زخمی. این انتخاب روایی تماشاگر را به جایگاهی نزدیک به تجربهٔ مارتا میرساند.
« عنوان چندپارهٔ فیلم نیز از همان ابتدا به مسئلهٔ هویت اشاره دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم همهچیز را از فاصلهای امن توضیح نمیدهد و حاضر نیست اضطراب را با شرححالهای روشن و پاسخهای قطعی مهار کند. در نتیجه، بخشی از بیننده ممکن است این شیوه را گیرا و دقیق بداند و بخشی دیگر آن را مبهم یا کماطلاعکننده بیابد. بااینحال، همین ناتمامی با وضعیت شخصیت مرکزی پیوند دارد: کسی که گذشته برایش به روایتی مرتب و پایانیافته تبدیل نشده است.
بازی الیزابت اولسن؛ حضور در مرز سکوت و هراس ستون اصلی فیلم بازی الیزابت اولسن است. او مارتا را نه با فوران دائمی احساسات، بلکه با جزئیات کوچک میسازد: نگاههایی که در جایی نامناسب مکث میکنند، سکوتهایی که بیش از پاسخدادن معنا دارند، و واکنشهایی که گاه در برابر اتفاقی ظاهراً بیاهمیت بیش از اندازه شدید به نظر میرسند.
از این طریق، آشفتگی شخصیت به چیزی نمایشی و بیرونی تقلیل نمییابد؛ در چهره و بدن او رسوب میکند. توانایی اولسن در حفظ دوگانگی مارتا اهمیت ویژهای دارد. او هم آسیبپذیر است و هم گاهی رفتاری دارد که اطرافیان را پس میزند؛ هم به مراقبت نیاز دارد و هم در برابر نزدیکی مقاومت میکند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد او را صرفاً موضوع دلسوزی بداند.
بلکه نشان میدهد چگونه تجربهٔ خشونت و کنترل میتواند رابطهٔ فرد با دیگران، و حتی با احساسات خودش، را پیچیده کند. بازی اولسن این تناقضها را بدون توضیح مستقیم قابلدرک میسازد. جان هاکس و منطق سلطه پاتریک، رهبر فرقه با بازی جان هاکس، از آن شخصیتهایی نیست که برای ترساندن مخاطب به تهدیدهای آشکار و رفتارهای پرهیاهو وابسته باشند.
« بازی الیزابت اولسن؛ حضور در مرز سکوت و هراس ستون اصلی فیلم بازی الیزابت اولسن است. »
شخصیتها و اجرا
نفوذ او در شیوهٔ حرفزدن، میزان تسلطش بر جمع و تواناییاش در آمیختن صمیمیت با کنترل آشکار میشود. این ترکیب، تصویر او را ناآرامکنندهتر میکند: سلطه در فیلم فقط با زور عریان پیش نمیرود، بلکه میتواند در قالب توجه، تعلق و وعدهٔ پذیرش عرضه شود. هاکس به پاتریک نوعی آرامش حسابشده میبخشد که در تضاد با نوسانهای مارتا قرار میگیرد.
همین تضاد، فاصلهٔ قدرت میان آن دو را برجسته میکند، بیآنکه فیلم ناچار شود هر لحظه آن را توضیح دهد. بازی او در کنار بازی اولسن، رابطهای را شکل میدهد که اثرش پس از خروج مارتا از محیط فرقه نیز از ذهن تماشاگر پاک نمیشود. پاتریک فقط خاطرهای از گذشته نیست؛ معیاری است که مارتا با آن خطر را در اکنون میسنجد.
فاصله میان دو خواهر خانهٔ لوسی در نگاه نخست نقطهٔ مقابل جهان فرقه است: جایی امن، منظم و متعلق به زندگی روزمره. اما همین تفاوت، تنش تازهای میسازد. لوسی و همسرش تد میکوشند به مارتا کمک کنند، ولی نمیتوانند بهآسانی وارد تجربهای شوند که او از سر گذرانده است. میان خواهران، گذشتهای از فاصله و رنجش نیز وجود دارد؛ پس پناهدادن به مارتا به معنای بازگشت خودکار صمیمیت نیست.
فیلم در این بخش از پاسخ ساده پرهیز میکند. مراقبت بهتنهایی کافی نیست، اما ناتوانی خانواده در فهم کامل مارتا هم لزوماً از بیمهری سرچشمه نمیگیرد. لوسی ممکن است بخواهد شرایط را عادی کند، درحالیکه مارتا هنوز توان زیستن در عادیترین موقعیتها را ندارد. تد نیز در میانهٔ این فاصله قرار میگیرد؛ حضورش هم بخشی از فضای تازهٔ زندگی لوسی است و هم یادآور آنکه مارتا به محیطی وارد شده که قواعد و پیوندهایش از پیش شکل گرفتهاند.
« نفوذ او در شیوهٔ حرفزدن، میزان تسلطش بر جمع و تواناییاش در آمیختن صمیمیت با کنترل آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، خانه نه پناهگاهی بینقص، بلکه آزمونی برای امکان همزیستی و تفاهم است. میزانسن، تصویر و صدای ناامنی دورکین برای ایجاد تعلیق به جلوههای پرزرقوبرق یا حادثههای پیدرپی متوسل نمیشود. خانه، طبیعت اطراف و فضای زندگی جمعی فرقه با ظاهری نسبتاً معمولی عرضه میشوند؛ اما ترکیببندی قابها و مکثهای طولانی اجازه نمیدهند این عادیبودن کاملاً آرامشبخش باشد.
گاهی فاصلهٔ میان مارتا و دیگران، یا جایگاه او در قاب، بیش از گفتوگوها دربارهٔ بیگانگیاش حرف میزند. تدوین میان دو زمان، مرز گذشته و حال را عمداً لغزان میکند. گذارها همیشه حکم برچسب زمانی ندارند؛ بیشتر شبیه هجوم یک خاطرهاند که آرامش لحظهٔ حاضر را بههم میزند. صدا و موسیقی نیز بهجای اعلام خطر، بر حس انتظار و گوشبهزنگی تکیه میکنند.
حاصل، تعلیقی کمصدا اما فرساینده است: تماشاگر منتظر حادثهای مشخص میماند، حالآنکه بخش بزرگی از هراس از خودِ انتظار و از نامطمئنبودن برداشتها زاده میشود. ریتمی سنجیده، اما نامتوازن کندی ریتم در این فیلم بخشی از روش بیان آن است. سکوتها و صحنههای طولانی به تماشاگر فرصت میدهند در بیقراری مارتا بماند، نه آنکه با تدوینی سریع از آن عبور کند.
این صبر روایی برای فیلمی که میخواهد آثار دیرپای آسیب را نشان دهد، انتخابی قابلدفاع است؛ ترمیم روانی در چند صحنه و با چند گفتوگو رخ نمیدهد. بااینحال، همین انتخاب گاه به کشآمدن تجربه میانجامد. برخی لحظهها بیش از آنکه لایهٔ تازهای به شخصیت یا موقعیت اضافه کنند، حالوهوای قبلی را تکرار میکنند.
« در نتیجه، خانه نه پناهگاهی بینقص، بلکه آزمونی برای امکان همزیستی و تفاهم است. »
قوتها و کاستیها
همچنین چند خط داستانی و رابطه، طرح میشوند بیآنکه پرداختی همسنگ با اهمیت اولیهشان پیدا کنند. این کاستیها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی روایی روشن یا گرهگشایی منظم دارند، محسوس باشد. فیلم در فضاسازی موفقتر از جمعبندیِ همهٔ مسیرهای فرعی خود عمل میکند. پایان باز و معنای بلاتکلیفی پایانبندی فیلم بهجای آنکه وضعیت مارتا را با اطمینانی قطعی حلوفصل کند، او را در فضایی از تردید باقی میگذارد.
این انتخاب برای برخی مخاطبان میتواند رضایتبخش نباشد؛ بهویژه اگر انتظار داشته باشند پاسخ روشنتری دربارهٔ امنیت او، سرنوشت روابطش یا امکان بازیابی آرامش بگیرند. فیلم از دادن چنین آسودگیای خودداری میکند و همین امتناع ممکن است حس ناتمامماندن بهجا بگذارد. اما ابهام صرفاً ترفندی برای غافلگیری نیست.
پایان باز با پرسش محوری اثر تناسب دارد: وقتی ترس به بخشی از ادراک آدمی بدل شده، چگونه میتوان میان خطر واقعی و خاطرهٔ خطر تمایز گذاشت؟ از این منظر، ناتمامبودن به تجربهٔ مارتا وفادار میماند. بااینهمه، این وفاداری از هزینهٔ روایی آن کم نمیکند؛ بعضی تماشاگران ممکن است فیلم را بیشتر بهسبب پرسشهایی که رها میکند به یاد آورند تا پاسخهایی که میسازد.
جمعبندی «Martha Marcy May Marlene» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ فرار از یک فرقه باشد، مطالعهای دربارهٔ دشواری بازگشت به زندگی پس از سلطه و آزار است. بازی دقیق الیزابت اولسن، حضور آرام و تهدیدآمیز جان هاکس، و فضاسازی سنجیدهٔ شان دورکین، جهانی میسازند که در آن حتی امنیت نیز شکننده به نظر میرسد.
« همچنین چند خط داستانی و رابطه، طرح میشوند بیآنکه پرداختی همسنگ با اهمیت اولیهشان پیدا کنند. »
جمعبندی
روایت غیرخطی و پایان مبهم، تجربهٔ ذهنی مارتا را به تماشاگر منتقل میکنند، اما در عین حال ممکن است ریتم کند و ناتمامی برخی خطوط داستانی را برجستهتر سازند. این فیلم برای مخاطبی که از سینمای روانشناختیِ کمحادثه و پرتنش استقبال میکند، اثری ماندگار و تأملبرانگیز است. قوتش در آن است که آسیب را به توضیحی ساده یا نشانهای آشکار فرو نمیکاهد؛ ضعفش آنجاست که گاه سکوت و ابهام را تا مرز کمپرداختگی پیش میبرد.
بااینهمه، حس ناامنی و پرسشهایش پس از پایان باقی میمانند؛ نه بهمنزلهٔ معمایی که باید حل شود، بلکه همچون بازتاب ذهنی کسی که هنوز نمیداند آیا واقعاً از گذشته فاصله گرفته است یا نه.



ثبت دیدگاه