نقد و بررسی
نقد Marquis de Sade: Justine | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباس از ساد و مسئلهٔ فضیلت فیلم «Marquis de Sade: Justine» ساختهٔ خسوس فرانکو، برداشتی آزاد از رمان «ژوستین» اثر مارکی دو ساد است؛ اثری که از دل پرسشی اخلاقی و تلخ سر برمیآورد: آیا پایبندی به فضیلت در جهانی بیرحم، آدمی را پاس میدارد یا به هدفی آسان برای بهرهکشی بدل میکند؟
فیلم این پرسش را در قالب سفر ژوستین، دختری بیپول و بیپناه، به میان میآورد. او پس از جداشدن از خواهرش ژولیت، هر بار که به امید امنیت به کسی یا جایی پناه میبرد، با خطری تازه روبهرو میشود. بااینحال، فیلم بیش از آنکه استدلالی منسجم دربارهٔ اخلاق بسازد، رنجهای پیدرپی قهرمانش را به زنجیرهای از موقعیتهای نمایشی بدل میکند.
مضمون بالقوه نیرومند است، اما پرداخت آن همیشه به همان اندازه نیرومند نیست. جهان اثر از ژوستین آزمونی مداوم میسازد، بیآنکه هر بار روشن کند این آزمون چه لایهٔ تازهای به اندیشهٔ مرکزی میافزاید. از همینجا فاصلهٔ میان ادعای فلسفی داستان و تجربهٔ پراکندهٔ تماشای آن شکل میگیرد. روایت اپیزودیک و ریتم نابرابر ساختار فیلم اپیزودیک است: ژوستین از یک محیط به محیطی دیگر میرود و در هر مرحله با چهرهای تازه از قدرت، طمع یا انحراف روبهرو میشود.
این شکل روایی با سرگذشتنامههای ماجراجویانهٔ ادبیات کهن تناسب دارد و میتواند حس بیثباتی و ناامنی را تقویت کند. قهرمان نه در مسیر رشدی آرام، بلکه در گردابی از برخوردهای ناگهانی قرار گرفته است. مشکل آنجاست که گذار میان این بخشها گاه بیش از حد شتابزده یا کمتوضیح است. شخصیتهایی وارد داستان میشوند، نقشی در رنج یا نجات ژوستین مییابند و سپس از قاب کنار میروند؛ اما پیوند عاطفی یا علّی میان رخدادها همیشه بهاندازهٔ کافی شکل نمیگیرد.
« فیلم این پرسش را در قالب سفر ژوستین، دختری بیپول و بیپناه، به میان میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، روایتی است که در بخشهایی بیشتر به مجموعهای از تابلوهای داستانی شباهت دارد تا حرکتی پیوسته به سوی کشف معنایی تازه. ریتم نیز از همین ناهمواری آسیب میبیند. فیلم لحظههایی دارد که با تصویرسازی و فضای عجیب خود کنجکاوی برمیانگیزند، اما این لحظهها در میان صحنههایی کشدار قرار گرفتهاند که پیشروی داستان را کند میکنند.
تماشاگر ممکن است در آغاز از تماشای جهان غریب فیلم لذت ببرد، ولی با تکرار الگوی «پناهگاه، فریب، تهدید» احساس کند روایت بیش از آنکه عمق بگیرد، دور خود میچرخد. تصویر، لباس و معماری جهان فیلم در میان ویژگیهای فیلم، طراحی بصری یکی از آشکارترین امتیازهای آن است. لباسها، دکورها و فضاهای تاریخی به اثر جلوهای چشمنواز میبخشند و کمک میکنند جهان قصه از واقعگرایی روزمره فاصله بگیرد.
این ظاهر پرزرقوبرق، در کنار فضای نامتعارف و گاه کابوسگون فیلم، نوعی شکاف میان زیبایی سطح تصویر و خشونت آنچه در دل قاب رخ میدهد ایجاد میکند؛ شکافی که میتواند به سود مضمون کار کند. فرانکو بهجای آنکه همهچیز را در خدمت بازسازی دقیق دورهٔ تاریخی قرار دهد، از فضاها همچون صحنههایی برای مواجهههای اغراقآمیز بهره میگیرد.
همین انتخاب به فیلم هویتی ویژه میدهد، اما گاهی نیز آن را به نمایشگاهی از لباس و دکور نزدیک میکند. تصویر زیباست، ولی زیبایی بهتنهایی قادر نیست فقدان پیوند روایی را جبران کند. برخی قابها بیش از آنکه حامل دلالتی تازه باشند، تماشاگر را به تحسین ظاهر خود فرامیخوانند. این دوگانگی در تمام فیلم حضور دارد: جهان دیداریاش بهاندازهای زنده است که بتواند توجه را نگه دارد، اما گاه چنان بر سطح جلوهها تکیه میکند که نیروی درونی صحنهها کمرنگ میشود.
« تصویر، لباس و معماری جهان فیلم در میان ویژگیهای فیلم، طراحی بصری یکی از آشکارترین امتیازهای آن است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، برای فیلمی که بهدنبال ساختن جهانی هذیانی و نامتعارف است، همین نابرابری نیز بخشی از جذابیت آن به شمار میآید. ژوستین و ژولیت؛ دو پاسخ به جهانی واحد تقابل ژوستین و ژولیت، محور انسانی و اخلاقی داستان است. این دو خواهر با وضعیت مشابهی آغاز میکنند، اما در برابر جهانی که پیش رویشان قرار گرفته راههای متفاوتی برمیگزینند.
ژوستین میکوشد به اصول اخلاقی خود وفادار بماند؛ ژولیت، در سوی دیگر، راه سازگاری با مناسبات قدرت و منفعت را در پیش میگیرد. تفاوت این دو صرفاً تقابل پاکی و تباهی نیست، بلکه پرسشی دربارهٔ بهای سازش و امکان بقا نیز در آن نهفته است. بااینهمه، ظرفیت این تقابل گاهی زیر بار حوادث گم میشود.
فیلم فرصت کافی برای پرداخت روانشناسی ژوستین و بررسی دگرگونیهای درونی او فراهم نمیآورد. شخصیت او بیشتر به نقطهای ثابت در میانهٔ طوفان شباهت دارد تا انسانی که تجربههایش بهتدریج برداشتش از جهان را دگرگون میکنند. این ثبات میتواند وجه تمثیلی شخصیت را تقویت کند، اما درام را نیز از پیچیدگی عاطفی محروم میسازد.
حضور ژولیت، بهویژه در مقام آینهای برای ژوستین، به داستان امکان میدهد پرسش اخلاقیاش را از سطح رویداد فراتر ببرد. اما فیلم همیشه از این ظرفیت بهرهٔ کامل نمیگیرد. رابطهٔ دو خواهر میتوانست رشتهٔ عاطفی نیرومندتری در میان اپیزودهای پراکنده باشد؛ گاه این رابطه زیر سایهٔ شخصیتهای فرعی و موقعیتهای نمایشی قرار میگیرد.
« ژوستین و ژولیت؛ دو پاسخ به جهانی واحد تقابل ژوستین و ژولیت، محور انسانی و اخلاقی داستان است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و انرژی ناهماهنگ اجرا بازیها از یکدستی برخوردار نیستند. رومینا پاور در نقش ژوستین حضوری آرام و کمتحرک دارد؛ این انتخاب با معصومیت و آسیبپذیری شخصیت سازگار است، اما در لحظههایی به خشکی میگراید. در نتیجه، تماشاگر ممکن است دشواریهای قهرمان را بیشتر از بیرون نظاره کند تا آنکه از درون با او همراه شود.
اجرای او در برخی صحنهها به اندازهای کمجان است که بار عاطفی موقعیت را بهتنهایی حمل نمیکند. در مقابل، جک پالانس با انرژی و اغراق بازی میکند و حضورش گاه صحنه را از آنِ خود میسازد. این شیوه ممکن است از نظر لحن با بخشهای آرامتر فیلم ناسازگار به نظر برسد، اما همان زیادهروی میتواند لحظههایی سرگرمکننده و بهیادماندنی پدید آورد.
او به جهان فیلم حالوهوایی نمایشیتر میدهد؛ گویی یکی از چهرههایی است که از منطق واقعگرایانه فاصله گرفته و در قلمرو گروتسک حرکت میکند. کلاوس کینسکی نیز در نقش مارکی دو ساد حضوری محدود دارد؛ بنابراین نام پرطنین او لزوماً به حضوری محوری در سراسر فیلم تبدیل نمیشود. این تصمیم روایی، همراه با تفاوت لحن بازیگران، گاهی حس جمعی از اجراهای ناهماهنگ را ایجاد میکند.
همین ناهماهنگی ممکن است برای تماشاگرانی که به سینمای نامتعارف علاقه دارند بخشی از جذابیت اثر باشد، اما برای کسانی که به انسجام بازیها اهمیت میدهند، از نقاط ضعف آن است. لحن نامتعارف و فاصله از انتظار فیلم بر مبنای نام مارکی دو ساد و فضای قصهاش، انتظار اثری تندرو، افراطی و بیپروا را در ذهن میسازد؛ اما حاصل کار در عمل ملایمتر از آن چیزی است که ممکن است انتظار رود.
« بازیها و انرژی ناهماهنگ اجرا بازیها از یکدستی برخوردار نیستند. »
قوتها و کاستیها
این فاصله میان وعدهٔ ذهنی و تجربهٔ واقعی، برای برخی تماشاگران ناامیدکننده است. فیلم نه همواره به اندازهٔ کافی جسور است که از مرزهای متعارف عبور کند و نه آنقدر واقعگرا که بهسادگی در قالب یک درام تاریخی جا بگیرد. بااینحال، ملایمت نسبی آن مانع از شکلگیری فضایی عجیب نمیشود. فیلم در لحظههایی از منطق عادی فاصله میگیرد و کیفیتی کابوسوار و نمایشی پیدا میکند.
این حالوهوا در کنار بازیهای ناهمگون و رخدادهای اپیزودیک، اثر را به تجربهای خاص بدل میسازد؛ تجربهای که شاید بهجای رضایتبخشی متعارف، بیشتر با کنجکاوی و شگفتی کار کند. مسئله این است که فیلم همیشه تصمیم نمیگیرد با این غرابت چه کند. گاه آن را به ابزاری برای بیان جهانبینی داستان تبدیل میکند و گاه صرفاً به مجموعهای از انتخابهای عجیب بسنده میماند.
ازاینرو، تماشاگر ممکن است همزمان جذب فضای متفاوت فیلم شود و از آشفتگی آن فاصله بگیرد. جمعبندی «Marquis de Sade: Justine» اثری دیدنیتر از آن است که روایتش پیوسته باشد و نامتعارفتر از آنکه کاملاً در قالب یک درام تاریخی جا بگیرد. لباسها، دکورها و فضای غریب آن جلوهای چشمگیر میسازند؛ حضور پرانرژی جک پالانس نیز در برخی لحظهها به فیلم نیروی نمایشی میبخشد.
در سوی دیگر، روایت پراکنده، ریتم کند و بازیهای نابرابر مانع میشوند که پرسش اخلاقی داستان به تجربهای منسجم و عمیق تبدیل شود. فیلم بیش از آنکه اقتباسی قاطع و کامل از جهان فکری ساد باشد، اثری پرزرقوبرق، ناهنجار و گاه گیجکننده است که میان تمثیل اخلاقی، نمایش تاریخی و خیالپردازی نامتعارف سرگردان میماند.
« این فاصله میان وعدهٔ ذهنی و تجربهٔ واقعی، برای برخی تماشاگران ناامیدکننده است. »
جمعبندی
تماشاگرانی که در سینما به دنبال انسجام روایی و شخصیتپردازی پرعمقاند، احتمالاً با کاستیهای آن درگیر خواهند شد؛ اما علاقهمندان به آثار عجیب و ناهموار ممکن است در ظاهر چشمنواز و لحن غریبش چیزی برای کشف بیابند.



ثبت دیدگاه