نقد و بررسی
نقد Marketa Lazarová | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی بر آستانهٔ نظم و آشوب «مارکیتا لازارووا» به کارگردانی فرانتیشک ولاچیل، اثری تاریخی است که از همان آغاز در برابر انتظارِ تماشاگر برای یک روایت منظم و خطی مقاومت میکند. ماجرا در اروپای مرکزیِ قرونوسطی میگذرد؛ جهانی که در آن خاندانهای مسلح برای بقا و قدرت میجنگند، اقتدار سلطنت در دوردست تهدیدی واقعی است و مسیحیت در کنار باورهای کهن، بر ذهن و رفتار مردم سایه افکنده است.
میکولاش و برادرش آدام پس از سرقت، دختری آلمانی از خانوادهای اشرافی را به گروگان میگیرند. در پی این اتفاق، میکولاش از همسایهشان لازار میخواهد پیمان دفاعی ببندد؛ اما وقتی مذاکره به نتیجه نمیرسد، کینهٔ او به سوی مارکیِتا، دختر لازار، میچرخد. این خط داستانی تنها چارچوبی برای ورود به جهانی آشفته است، نه نقشهای کامل که تمام جزئیات فیلم را توضیح دهد.
ولاچیل رویدادها را قطعهقطعه میچیند و از جابهجاییهای زمانی، تصویرهای ذهنی و تدوینی ناپیوسته بهره میگیرد. نتیجه ممکن است در نگاه نخست گیجکننده باشد، اما همین گسست، شکل سینماییِ جهانی را پیدا میکند که در آن امنیت، ثبات و حتی فهم روشنِ رخدادها کمیاباند. تاریخی که شبیه خاطره و رؤیاست فیلم بیش از آنکه بازسازیِ واقعگرایانهٔ یک دورهٔ تاریخی باشد، آفرینشِ جهانی حسّی و بیگانه است.
« میکولاش و برادرش آدام پس از سرقت، دختری آلمانی از خانوادهای اشرافی را به گروگان میگیرند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لباسها، خانهها، جنگلها و مناسبات اجتماعی، تماشاگر را به قرن سیزدهم میبرند، اما دوربین نمیکوشد گذشته را همچون تصویری مرتب و موزهای عرضه کند. این تاریخ، گاه مانند کابوسی دور و گاه چون خاطرهای مبهم به نظر میرسد؛ تجربهای که از برخورد خشونت عریان با لحظههایی شاعرانه شکل میگیرد.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد همهچیز را بیدرنگ بفهمد. گاهی تصویر یا صدا پیش از آنکه داستان توضیحی بدهد، معنای صحنه را منتقل میکند. این انتخاب میتواند دشوار باشد، بهویژه برای کسی که از یک درام تاریخی انتظار دارد شخصیتها و انگیزههایشان پیوسته روشن شوند. بااینحال، ابهام در اینجا صرفاً مانعی روایی نیست؛ بخشی از کیفیت جهان فیلم است، جهانی که در آن حقیقتها پراکندهاند و آدمها کمتر فرصت مییابند از دل آشوب، تصویری منسجم از زندگی بسازند.
جنگل، زمستان و تصویر سیاهوسفید تصویرهای سیاهوسفید فیلم، از عناصر درخشان آناند. تیرگیها و روشنیها فقط زیبایی بصری نمیآفرینند، بلکه سرما، ترس و ناامنی را در بافت قابها جا میدهند. چهرهها گاه در سایه فرو میروند و طبیعت، با شاخههای برهنه و گسترههای سردش، حضوری چنان نیرومند دارد که به نظر میرسد انسانها در قلمرویی زندگی میکنند که نه برای آسایش آنان ساخته شده و نه به رنجشان اعتنا دارد.
« فیلم از تماشاگر نمیخواهد همهچیز را بیدرنگ بفهمد. »
شخصیتها و اجرا
جنگل در «مارکیتا لازارووا» پسزمینهای خنثی نیست. پناهگاه است، مسیر فرار است و درعینحال دامگاهی که آدمها را در تنگنای خود محصور میکند. دشتهای برفی و فضاهای باز نیز بهجای آنکه حس آزادی بدهند، کوچکی و بیپناهی شخصیتها را برجسته میسازند. قاببندیها گاه شکوهی نقاشانه دارند، اما این زیبایی هیچگاه آرامشبخش و بیخطر نمیشود؛ اغلب در کنار خشونت یا اضطرابی خاموش قرار میگیرد.
همین همنشینی است که تصاویر فیلم را در ذهن ماندگار میکند. خشونت، قدرت و بدن انسان خشونت در فیلم حادثهای استثنایی نیست که نظم معمول زندگی را برهم بزند؛ خودِ نظمِ زندگی است. قدرت از راه زور، تهدید و تصاحب اعمال میشود و مرز میان قانون و غارت، میان اقتدار و خشونت شخصی، باریک و ناپایدار است.
شخصیتها در ساختاری گرفتارند که بقای خاندان و دفاع از قلمرو، اغلب بر شفقت و امنیت فردی پیشی میگیرد. بااینهمه، فیلم جهانش را به تقابل سادهٔ آدمهای نیک و بد فرو نمیکاهد؛ خشونت در رفتار و باورها ریشه دوانده و حتی کسانی که در پی حفظ خودند، ناگزیر در چرخهٔ آن سهم مییابند. بخش مهمی از نیروی اخلاقی فیلم در نحوهٔ پرداختن به مارکیِتا نهفته است.
« جنگل در «مارکیتا لازارووا» پسزمینهای خنثی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ربودهشدن او و رابطهای که در پی آن با میکولاش شکل میگیرد، در بستری از اجبار و نابرابری آغاز میشود. فیلم این وضعیت را به عاشقانهای ساده یا رهاییبخش تبدیل نمیکند. میل، ترس، آسیب و دلبستگی در کنار یکدیگر حضور دارند و از میانبردن این تناقضها به معنای کاستن از پیچیدگی اثر خواهد بود.
بازی ماگدا واشارژووا با حضور کمحرف اما پرقدرت خود، تغییرات درونیِ شخصیت را بینیاز از توضیحهای مستقیم به تماشاگر منتقل میکند. ایمان و میراث باورهای کهن یکی از کشمکشهای بنیادین فیلم، تنش میان مسیحیت و باورهای کهنتر است. ایمان در اینجا پناهی بیچونوچرا در برابر جهان خشن نیست؛ گاه وعدهٔ نظمی تازه میدهد و گاه خود به ابزاری برای مهار بدن و سرنوشت انسان بدل میشود.
در مقابل، جهان پیشامسیحی نیز تصویری آرمانی از آزادی و طبیعت عرضه نمیکند. نیروهای غریزی و مناسبات قبیلهای، همانقدر میتوانند رهاییبخش به نظر برسند که بیرحم و تهدیدکنندهاند. مارکیِتا در آستانهٔ پیوستن به زندگی رهبانی قرار دارد، اما خشونت بیرونی مسیر او را بهطرزی بنیادی دگرگون میکند.
« ربودهشدن او و رابطهای که در پی آن با میکولاش شکل میگیرد، در بستری از اجبار و نابرابری آغاز میشود. »
قوتها و کاستیها
این موقعیت، کشمکش میان پاکیِ آرمانی و واقعیتِ جسمانی را پیش میکشد؛ بااینحال، فیلم از تبدیل این دو به دو قطب روشن و جداگانه پرهیز میکند. ایمان، میل و ترس در تجربهٔ شخصیتها درهم میآمیزند. همین آمیختگی، اثر را از یک روایت صرفاً تاریخی فراتر میبرد و پرسشی تلخ دربارهٔ امکان انتخاب در جهانی مبتنی بر سلطه مطرح میکند.
موسیقی، تدوین و ریتم نامتعارف موسیقی زدنیک لیشکا و طراحی صوتی، به فیلم نیرویی آیینی و گاه تهدیدآمیز میبخشند. صداها تنها همراه تصویر نیستند؛ ضربآهنگ جهان را شکل میدهند و به تجربهٔ تماشاگر بُعدی جسمانی میدهند. لحظههایی از آواز و موسیقی حالتی تشریفاتی دارند، اما این تشریفات به آرامش نمیانجامد.
بیشتر به یادآوریِ نظمی کهن و بیرحم شبیه است؛ نظمی که زندگی فردی را در برابر نیروهای بزرگتر کماهمیت جلوه میدهد. تدوین جسورانه و روایت چندپاره، ریتمی میسازد که با الگوی معمولِ پیشروی داستان تفاوت دارد. فیلم گاهی با شتاب از تصویری به تصویر دیگر میپرد و گاهی در فضاسازی مکث میکند.
« ایمان، میل و ترس در تجربهٔ شخصیتها درهم میآمیزند. »
جمعبندی
برای برخی تماشاگران، این مکثها غوطهوری در جهان اثر را عمیقتر میکنند؛ برای برخی دیگر، ممکن است فاصلهای عاطفی بسازند و پیگیری ماجرا را دشوار کنند. این دو واکنش با هم ناسازگار نیستند: همان ویژگیای که فیلم را از نظر فرمی یگانه میکند، میتواند دسترسی به آن را نیز دشوار سازد. جمعبندی «مارکیتا لازارووا» فیلمی است که تماشاگر را بیش از آنکه با روایت سرراست همراه کند، به درون اقلیمی تصویری و صوتی میکشاند؛ اقلیمی سرد، خشن و درعینحال شاعرانه.
اهمیتش در تصویرهای چشمگیر، بازیهای نیرومند و موسیقی اثرگذار خلاصه نمیشود. فیلم با فرم پراکنده و نگاه بیپردهاش به قدرت، ایمان و میل، تجربهای میسازد که فهم آن همیشه آسان نیست، اما دشواریاش بخشی از منطق و جذابیت آن است. این اثر ممکن است بهسبب ریتم کند، خشونت سنگین و پرشهای روایی برای همه خوشایند نباشد.
بااینحال، تماشاگرِ آمادهٔ همراهی با ابهام، در آن تصویری زنده و هولناک از جهانی مییابد که در آن طبیعت، باور و قدرت دستبهدست هم میدهند تا سرنوشت انسانها را شکل دهند. ماندگاری فیلم نه از حلکردن همهٔ پرسشها، بلکه از باقیگذاشتن آنها در ذهن تماشاگر سرچشمه میگیرد.
« اهمیتش در تصویرهای چشمگیر، بازیهای نیرومند و موسیقی اثرگذار خلاصه نمیشود. »
ثبت دیدگاه