نقد و بررسی
نقد مارسلا (Marcella) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به پروندهای قدیمی «مارسلا» از یک فروپاشی خانگی آغاز میشود، اما بهسرعت روشن میکند که بحران زندگی قهرمانش صرفاً مقدمهای برای بازگشت به کار نیست؛ خودِ زخمهای شخصی، نیروی محرک روایتاند. مارسلا بکلند پس از ترک همسرش، جیسون، به گروه قتل پلیس لندن بازمیگردد و درگیر پروندهای حلنشده میشود که نشانههایی از بازگشت قاتلی قدیمی در آن دیده میشود.
او در همان حال میکوشد با فاصلهای که میانش و فرزندانش افتاده کنار بیاید و دوباره نقشی را به دست گیرد که سالها پیش از آن کناره گرفته بود. سریال از همین دوگانگی ــ بازگشت به وظیفه و ناتوانی در بازسازی زندگی شخصی ــ تعلیق عاطفی خود را میسازد. معمای جنایی و ریتم تعلیق مهمترین امتیاز «مارسلا» در چیدن سرنخها و ساختن فضایی است که در آن هیچ فرضیهای برای مدت طولانی ایمن نمیماند.
روایت با اطلاعات ناقص پیش میرود و گاه تماشاگر را به سوی برداشتی مشخص سوق میدهد، سپس با جزئیاتی تازه همان برداشت را متزلزل میکند. این بازی با انتظار، برای مخاطب علاقهمند به معماهای جنایی جذاب است؛ هر صحنه میتواند دریچهای به پرونده بگشاید یا پرسشی تازه بر پرسشهای پیشین بیفزاید.
« سریال از همین دوگانگی ــ بازگشت به وظیفه و ناتوانی در بازسازی زندگی شخصی ــ تعلیق عاطفی خود را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سریال گاهی پیچیدگی را با تراکم اشتباه میگیرد. تعدد شخصیتها و خردهپیرنگها باعث میشود برخی خطوط روایی بیش از آنکه به معمای مرکزی عمق بدهند، توجه را از آن منحرف کنند. در چنین لحظاتی، تماشاگر نه از ابهامی هدفمند، بلکه از پراکندگی اطلاعات احساس سردرگمی میکند. تعلیق زمانی مؤثرتر است که پرسشهای تازه بر پایهای روشن بنا شوند؛ «مارسلا» همیشه این توازن را حفظ نمیکند.
مارسلا؛ قهرمانی آسیبپذیر و ناآرام مارسلا نه کارآگاهی آرمانی است و نه شخصیتی که بتوان بهآسانی در چارچوب قهرمان یا ضدقهرمان جای داد. او تیزبین و مصمم است، اما همزمان گرفتار آشفتگی، تنهایی و واکنشهایی پیشبینیناپذیر. بازگشتش به پلیس را نمیتوان صرفاً حرکتی حرفهای دانست: کار برای او راهی است تا از مواجهه با خلأ زندگی خصوصی بگریزد، هرچند همان فشار کاری نیز آسیبپذیریاش را تشدید میکند.
این تناقض، شخصیت را از الگوی مأمورِ صرفاً باهوش و شکستناپذیر دور میکند. اثر در تصویر کردن هزینههای روانی این وضعیت جسور است، اما گاه در نمایش آن زیادهروی میکند. اختلالهای حافظه و گسستهای ذهنی مارسلا قرار است به تماشاگر حس ناامنی بدهند؛ ولی هرجا این عناصر بیش از آنکه از زمینه روانی شخصیت برآیند، به ابزار غافلگیری تبدیل میشوند، باورپذیری لطمه میبیند.
« بااینحال، سریال گاهی پیچیدگی را با تراکم اشتباه میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر ممکن است بهجای درک تجربه او، درگیر این پرسش شود که آیا روایت برای پیش بردن معما، قواعدی را که خودش ساخته کنار گذاشته است یا نه. بازی آنا فریل آنا فریل محور اصلی جذابیت سریال است. او مارسلا را با ترکیبی از خشکی حرفهای، فرسودگی و اندوه بازی میکند و به شخصیت اجازه میدهد در یک نگاه یا مکث کوتاه، چند احساس متعارض را همزمان منتقل کند.
این اجرا اهمیت ویژهای دارد، زیرا فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای توضیح انگیزهها و حالات درونی شخصیت فراهم نمیکند. حضور فریل، گاه خلأهای روایی را با جزئیات رفتاری پر میکند و باعث میشود تماشاگر به جای دریافت پاسخهای صریح، از چهره و واکنشهای او سرنخ بگیرد. بازی او همچنین مانع میشود که مارسلا به مجموعهای از ویژگیهای آشنا ــ کارآگاه باهوش، مادر غمگین و زنی در آستانه فروپاشی ــ تقلیل یابد.
شخصیت در اجرا چیزی ناپایدار و زنده دارد؛ نیرویی که در عین جذب کردن مخاطب، او را از نزدیک شدن کامل به مارسلا بازمیدارد. این فاصله برای حالوهوای تیره سریال مناسب است و به ابهام اخلاقی و عاطفی آن میافزاید. خانواده، کار و زخمهای روزمره یکی از انتخابهای مؤثر سریال، درهمتنیدن پرونده قتل با بحران خانوادگی است.
« بازی آنا فریل آنا فریل محور اصلی جذابیت سریال است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانه برای مارسلا پناهگاه نیست؛ جایی است که پیامد تصمیمها و فاصلههای عاطفی را بیواسطه میبیند. در سوی دیگر، محیط پلیس نیز فضای امنی برای او فراهم نمیکند. او میان دو جهان حرکت میکند که هر دو از او چیزی میخواهند و هیچیک راه سادهای برای جبران گذشته پیش پایش نمیگذارند. با وجود این ظرفیت، بخش خانوادگی روایت همیشه به یک اندازه پرداخت نمیشود.
رابطه با فرزندان و جیسون میتوانست تصویری دقیقتر از مسئولیت، پشیمانی و تلاش برای ترمیم بسازد؛ اما گاهی پرونده جنایی چنان بر همهچیز سایه میاندازد که این پیوندها بیشتر نقش زمینهساز پیدا میکنند تا داستانی مستقل. در نتیجه، برخی از تلخترین موقعیتهای شخصیت فرصت نمییابند به عمق کامل خود برسند.
فضا و زبان بصری «مارسلا» از سنت جنایی تاریک بریتانیایی و حالوهوای نوآر شمال اروپا بهره میبرد، اما داستان را در لندن معاصر جای میدهد. شهر در اینجا پسزمینهای خنثی نیست؛ فضایی فشرده و رازآلود است که آدمها در آن به هم نزدیکاند، اما از فهم یکدیگر فاصله دارند. لحن سرد، موقعیتهای پرتنش و سایه سنگین پرونده، تصویری از جهانی میسازند که در آن امنیت همواره موقتی است.
« خانه برای مارسلا پناهگاه نیست؛ جایی است که پیامد تصمیمها و فاصلههای عاطفی را بیواسطه میبیند. »
قوتها و کاستیها
این فضا در بهترین لحظهها با وضعیت ذهنی قهرمان همآهنگ میشود: هرچه مرز میان واقعیت، خاطره و برداشت شخصی لغزانتر میشود، جهان داستان نیز کمتر قابل اتکا به نظر میرسد. موسیقی و طراحی تصویری به این حس کمک میکنند، بیآنکه فضای تیره را بهانهای برای نمایش صرف خشونت کنند. بااینهمه، شدت تاریکی گاهی یکنواخت میشود و به جای آنکه بر تنش بیفزاید، نوعی خستگی عاطفی پدید میآورد.
فیلمنامه؛ میان جسارت و آشفتگی فیلمنامه با بلندپروازی میخواهد همزمان یک معمای جنایی چندلایه، یک درام خانوادگی و مطالعهای روانشناختی درباره زنی ناآرام باشد. این ترکیب در اصل جذاب است و به سریال هویتی فراتر از یک پرونده پلیسی معمولی میدهد. مسئله آن است که این لایهها همیشه با انسجام یکسان کنار هم نمینشینند.
شخصیتهای فرعی گاه ناگهان وارد مسیر داستان میشوند و اهمیت یا نسبتشان با خط اصلی بهروشنی جا نمیافتد؛ بعضی پرسشها نیز آنقدر دیر مطرح میشوند که پاسخ احتمالیشان وزن لازم را از دست میدهد. از سوی دیگر، «مارسلا» میداند چگونه تماشاگر را وادار به ادامه دادن کند. هر پایانبندی یا کشف تازه، افق انتظار را دوباره تنظیم میکند و این ویژگی برای روایتی چندقسمتی امتیاز مهمی است.
« موسیقی و طراحی تصویری به این حس کمک میکنند، بیآنکه فضای تیره را بهانهای برای نمایش صرف خشونت کنند. »
جمعبندی
اما غافلگیری بهتنهایی جای انسجام را نمیگیرد. وقتی هر پیچش با پیچشی دیگر پاسخ داده شود، امکان دارد رابطه علّی میان رخدادها کمرنگ شود و تأثیر عاطفی کشفها کاهش یابد. جمعبندی «مارسلا» سریالی جنایی و روانشناختی است که قوت اصلیاش را از بازی نیرومند آنا فریل، فضای تیره و توانایی ساختن تعلیق میگیرد.
پیوند میان پروندهای حلنشده و زندگی خصوصیِ ازهمگسیخته قهرمان، به داستان نیرویی عاطفی میدهد؛ مارسلا تنها در پی کشف حقیقت نیست، بلکه در برابر فروپاشی درونی خود نیز مقاومت میکند. در مقابل، انباشت خردهپیرنگها، برخی گرههای کمپرداخت و نمایش گاه اغراقآمیز اختلالهای حافظه، مانع از آن میشوند که همه اجزای اثر به انسجامی یکدست برسند.
با این همه، سریال برای مخاطبی که از شخصیتهای بیقرار، روایتهای چندلایه و فضای جنایی بیتسکین استقبال میکند، تجربهای گیراست. «مارسلا» همیشه پاسخهای خود را با دقت و قناعت عرضه نمیکند، اما در بهترین لحظههایش پرسشهایی ماندگار درباره حافظه، مسئولیت و بهای بازگشت به گذشته پیش میکشد.
« اما غافلگیری بهتنهایی جای انسجام را نمیگیرد. »
ثبت دیدگاه