نقد و بررسی
نقد مانکن (Mannequin) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادوی ویترین و منطق رؤیا «Mannequin» از همان ابتدا قراردادش را با تماشاگر روشن میکند: اینجا قرار نیست واقعگرایی بر خیالپردازی غلبه کند. جاناتان سوئیچر هنرمندی است که هر کاری را با وسواس خلاقانه انجام میدهد، اما همین ویژگی پیوسته مانع یافتن شغلی باثبات میشود. سرانجام در فروشگاهی بزرگ به ویترینآرایی مشغول میشود و با مانکنی روبهرو میگردد که خودش پیشتر ساخته است؛ مانکنی که در خلوت جان میگیرد و خود را اِمی معرفی میکند.
فیلم از این فرض نامعقول، کمدی رمانتیکی میسازد که بیشتر بر سرزندگی و نمایش متکی است تا بر استدلال. این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. اگر تماشاگر اصرار داشته باشد طلسم و قواعد جهان داستان توضیحی منسجم و بینقص داشته باشند، «Mannequin» خیلی زود او را ناامید میکند.
اما اگر با منطق افسانهایاش همراه شود، میتواند از نیروی سادهٔ خیال بهره ببرد: اینکه کسی در محیطی کسالتآور، ناگهان امکان خلقکردن و عاشقشدن را پیدا کند. فیلم نه میخواهد رازآلود باشد و نه ادعای ژرفنگری فلسفی دارد؛ بیشتر شبیه بازیگوشیای است که تماشاگر را به کنارگذاشتن موقت معیارهای سختگیرانه دعوت میکند.
فروشگاه، صحنهٔ نمایش و شهرِ مصرف فروشگاه بزرگ در این فیلم تنها محل کار شخصیتها نیست؛ صحنهٔ اصلی نمایش است. راهروها، ویترینها، کالاها و مانکنها به اجزای یک جهان پرزرقوبرق بدل میشوند که در آن هر گوشه امکان تبدیلشدن به صحنهای تازه را دارد. جاناتان در این محیط فقط لباسها را مرتب نمیکند؛ با چیدمان اشیا، برای آنها قصه و شخصیت میسازد.
« فیلم از این فرض نامعقول، کمدی رمانتیکی میسازد که بیشتر بر سرزندگی و نمایش متکی است تا بر استدلال. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ویترینآرایی به زبان تصویری فیلم تبدیل میشود: هنر نه در قاب موزه یا کارگاه، بلکه میان اجناس تجاری و نگاه رهگذران پدیدار میشود. این ایده ظرفیت طعنهای اجتماعی هم دارد. فروشگاه رو به افول است و مدیرانش بیشتر به سود و جایگاه خود میاندیشند تا به تخیل یا تجربهٔ مشتری. در برابر آنها، جاناتان و اِمی با ساختن منظرههایی تازه میکوشند دوباره شور و کنجکاوی را به فضا بازگردانند.
بااینحال فیلم نقدی تند بر مصرفگرایی نمیسازد؛ فروشگاه را بیش از آنکه موضوع تحلیل کند، به زمین بازی رنگینی برای کمدی بدل میسازد. در نتیجه، تضاد میان هنر و تجارت طرح میشود، اما کمتر به پیامدی پیچیده یا تلخ میرسد. جاناتان و اِمی؛ عشق میان خالق و مخلوق رابطهٔ مرکزی فیلم بر یک وضعیت خیالانگیز بنا شده است: جاناتان با موجودی پیوند میگیرد که نخست در قالب اثر هنری خودش دیده بود.
همین نقطهٔ شروع پرسشی جالب در خود دارد: آیا او اِمی را دوست دارد، یا تصویر آرمانیای را که از ابتدا در ذهنش ساخته است؟ فیلم این پرسش را به بحثی جدی تبدیل نمیکند، اما سایهٔ آن بر رابطه باقی میماند. اِمی صرفاً شیئی زیبا برای تحسین نیست؛ با حضور و واکنشهایش به تصویرِ ساختهشده استقلال میبخشد و رابطه را از خیال یکطرفه به همراهی بدل میکند.
کیم کَترل در نقش اِمی نیرویی روشن و بازیگوش دارد. او شخصیتی را که ممکن بود به مجموعهای از ژستهای مصنوعی فروکاسته شود، با کنجکاوی و اعتمادبهنفسی دلپذیر زنده میکند. تضاد میان ظاهر ثابت مانکن و سرزندگی درونی اِمی، سرچشمهٔ بخش مهمی از خندهها و جذابیت صحنههاست. اندرو مککارتی نیز جاناتان را با نوعی دستپاچگی و شور جوانانه بازی میکند؛ او بیش از آنکه قهرمانی مصمم باشد، هنرمندی است که هنوز راه سازگارشدن با جهان را نیافته است.
« فروشگاه رو به افول است و مدیرانش بیشتر به سود و جایگاه خود میاندیشند تا به تخیل یا تجربهٔ مشتری. »
شخصیتها و اجرا
شیمی میان این دو بهاندازهای است که قصهٔ عاشقانه را پیش ببرد، هرچند شخصیتپردازیشان در محدودهٔ تیپهای آشنای کمدی رمانتیک باقی میماند. گروه بازیگران و انرژی کمدی بازیگران مکمل سهم چشمگیری در حفظ ریتم و سرزندگی فیلم دارند. حضور اِستل گتی در نقش کلر، مدیر فروشگاه، به داستان ثبات و گرمایی میدهد که در میان اغراقهای پیرنگ ضروری است.
او با کمترین تلاش میتواند صحنه را از شلوغی صرف بیرون بکشد و لحنی انسانی به آن ببخشد. در سوی دیگر، هالیوود مونتروز، با بازی مشاک تیلور، شخصیتی نمایشی و پرانرژی است که به جهان فیلم جلوهای اغراقشدهتر میدهد. او یکی از سرچشمههای اصلی شوخی و رنگوبوی خاص فیلم است؛ حضوری که گاه عمداً از مرز واقعنمایی عبور میکند.
جیمز اسپیدر و دیگر چهرههای پیرنگِ مقابلهجویانه، در فضایی کمیک و کاریکاتوری عمل میکنند. اینجا شرارت معمولاً از آن جنس نیست که تهدیدی جدی و روانشناختی بسازد؛ بیشتر مانعی است برای آنکه قهرمانان بتوانند در آرامش کارشان را پیش ببرند. این انتخاب با لحن افسانهوار فیلم سازگار است، اما در عین حال تقابلها را سطحی میکند.
شخصیتهای منفی بیشتر بهانهای برای تعقیبوگریز و آشوباند تا افرادی با انگیزههای پیچیده. حاصل، گروهی از بازیگران است که انرژی فراوان دارند، حتی اگر همهٔ نقشها به یک اندازه پرداخت نشده باشند. رنگ، موسیقی و چهرهٔ دههٔ هشتادی یکی از ماندگارترین ویژگیهای «Mannequin» ظاهر آن است. رنگهای پرحرارت، لباسها و چیدمانهای چشمگیر، و شلوغیِ حسابشدهٔ ویترینها فضای فیلم را به محصولی آشکارا متعلق به دههٔ هشتاد تبدیل میکند.
« گروه بازیگران و انرژی کمدی بازیگران مکمل سهم چشمگیری در حفظ ریتم و سرزندگی فیلم دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این سبکپردازی گاهی به مرز زیادهروی نزدیک میشود، اما در فیلمی که از ابتدا بر نمایش و خیال استوار است، همین افراط بخشی از هویت آن است. ویترینها فقط پسزمینه نیستند؛ هرکدام دعوتیاند به دیدن صحنهای کوچک که میتواند مضحک، رمانتیک یا رؤیایی باشد. موسیقی نیز در ساخت این هویت سهم دارد.
آهنگها بهویژه در لحظههای پرشور، احساسات را مستقیم و بیپرده به تماشاگر منتقل میکنند؛ همانطور که خود فیلم از پنهانکردن مقصودش چندان علاقهای ندارد. «Nothing’s Gonna Stop Us Now» ساختهٔ گروه Starship بهعنوان ترانهٔ محوری فیلم، با لحن پرامید و سرشار از انرژیاش، نمونهٔ روشنی از همین رویکرد است.
موسیقی گاهی بیش از آنکه ظریف باشد، بر احساسات تأکید میگذارد؛ اما این صراحت با سبک پرزرقوبرق فیلم تناسب دارد و به آن حالوهوایی نزدیک به رؤیای پاپ میدهد. کمدیِ اغراق و مسئلهٔ ریتم شوخیهای فیلم از دل برخورد ناممکنها بیرون میآیند: یک مانکن که در خلوت به انسان بدل میشود، هنرمندی که نمیتواند خلاقیتش را با قواعد شغلی سازگار کند، و فروشگاهی که برای نجات خود به ویترینهایی نیاز دارد که بیش از حد خیالانگیزند.
این ایدهها ذاتاً ظرفیت کمدی دارند و فیلم نیز با جدیتنگرفتن بیش از اندازهٔ خود، از آنها بهره میبرد. بسیاری از لحظهها از بیپروایی و بیاعتنایی فیلم به واقعگرایی نیرو میگیرند؛ همان چیزی که تماشاگر را وامیدارد به جای پرسیدن «چطور ممکن است؟»، بپرسد «حالا چه نمایش دیگری در راه است؟» بااینحال، این راهبرد همیشه نتیجه نمیدهد.
« ویترینها فقط پسزمینه نیستند؛ هرکدام دعوتیاند به دیدن صحنهای کوچک که میتواند مضحک، رمانتیک یا رؤیایی باشد. »
قوتها و کاستیها
بعضی شوخیها بیش از اندازه کش پیدا میکنند و تکرار موقعیت، بهجای افزودن نکتهای تازه، فقط حضور همان شوخی را طولانیتر میسازد. بخشهایی از فیلم نیز میان پیشبرد رابطهٔ عاشقانه و آشوبهای جانبی معطل میمانند؛ در چنین لحظههایی، نیروی داستانی افت میکند و تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم صرفاً در حال پرکردن فاصله تا صحنهٔ بعدی است.
قصه بهقدری بر تصادف و فرضهای نامعقول تکیه دارد که هرجا ریتم کند میشود، ضعف منطق آن بیشتر به چشم میآید. هنر بهمثابه راهی برای دیدهشدن زیر ظاهر سبک و شوخیهای آسان، فیلم ایدهای کوچک اما مؤثر دربارهٔ کار خلاقانه دارد. جاناتان در آغاز، بهدلیل آنکه هیچچیز را صرفاً وظیفهای معمولی نمیبیند، پیدرپی از کارهای گوناگون کنار گذاشته میشود.
آنچه در نگاه دیگران کندی یا بیعملی به نظر میرسد، برای او تلاش در جهت ساختن چیزی زیباست. فروشگاه سرانجام فضایی فراهم میکند که این ویژگی، بهجای آنکه عیب تلقی شود، به مهارتی ارزشمند تبدیل گردد. به همین معنا، ویترینها وسیلهٔ نجات مالی فروشگاهاند، اما همزمان راهی برای دیدهشدنِ هنرمندی نیز هستند که پیشتر در جای مناسبی قرار نگرفته بود.
فیلم این مضمون را با پیچیدگی چندانی نمیکاود و موفقیت را بیش از حد آسان جلوه میدهد. بااینحال، پیوند میان آفرینش هنری و نیاز به ارتباط با دیگران در آن جذاب است: هنر جاناتان زمانی معنا پیدا میکند که از انزوای کارگاه بیرون میآید و به چشم رهگذران میرسد. در این جهان، ویترین همانند پردهای است میان هنر و زندگی روزمره؛ جایی که یک تصویر ساختهشده میتواند رهگذر را برای لحظهای متوقف کند و به او اجازه دهد چیزی فراتر از خریدوفروش ببیند.
« قصه بهقدری بر تصادف و فرضهای نامعقول تکیه دارد که هرجا ریتم کند میشود، ضعف منطق آن بیشتر به چشم میآید. »
جمعبندی
جمعبندی «Mannequin» فیلمی متوازن و بینقص نیست؛ قصهاش از منطق سختگیرانه پیروی نمیکند، بعضی شوخیها طولانی میشوند و شخصیتهای فرعی گاه بیشتر وسیلهٔ پیشبرد ماجرا هستند تا آدمهایی مستقل. اما ارزش سرگرمکنندهٔ آن را نباید فقط با سنجش باورپذیری پیرنگ اندازه گرفت. فیلم با رنگهای پرشور، موسیقی پرانرژی، بازی جذاب کیم کَترل و عشقی افسانهای که از دل یک ویترین بیرون میآید، جهانی میسازد که در آن خیالپردازی از منطق روزمره مهمتر است.
تماشاگرانی که از کمدیهای اغراقآمیز و حالوهوای آشکارا هشتادی لذت میبرند، احتمالاً از این اثر بیش از کسانی بهره خواهند برد که انتظار قصهای منسجم و ظریف دارند. «Mannequin» شاهکاری پنهان نیست و نمیکوشد چنین باشد؛ سرگرمیای سبک و رنگارنگ است که گاهی بهواسطهٔ همان بیپرواییاش خنده میآفریند.
جذابیت اصلیاش در دعوت به بازی است: برای مدتی کوتاه، ویترین را نه محل نمایش کالا، بلکه پردهای بدانیم که پشت آن، زندگی میتواند هر لحظه شکل تازهای پیدا کند.
« اما ارزش سرگرمکنندهٔ آن را نباید فقط با سنجش باورپذیری پیرنگ اندازه گرفت. »
ثبت دیدگاه