نقد و بررسی
نقد مانیاک (Maniac) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازسازیِ کابوس از درون «Maniac» ساختهٔ Franck Khalfoun، بازگشتی به قلمرو وحشت روانشناختی است که بیش از آنکه بر معما یا تعلیق روایی تکیه کند، تماشاگر را درون تجربهای آشفته و ناخوشایند مینشاند. شخصیت محوری، فرانک، صاحب مغازهای برای مرمت مانکنهاست؛ مردی منزوی که در آستانهٔ آشنایی با هنرمندی جوان و یاریرساندن به نمایشگاه او، با امیال تاریک و سرکوبشدهٔ خود روبهرو میشود.
فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست وحشت را از فاصلهای امن تماشا کنیم: دوربین غالباً جای چشمهای فرانک مینشیند و جهان را مطابق ادراک ناپایدار او عرضه میکند. این انتخاب، «Maniac» را از بسیاری از آثار همگونهاش متمایز میسازد، اما تمایز بهخودیخود به معنای موفقیت کامل نیست.
فیلم در بهترین لحظاتش تجربهای حسی و روانفرسا میآفریند؛ در لحظات ضعیفتر، گرفتار تکرار و خشونتی میشود که بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیت بیفزاید، صرفاً بر شدتِ آزار میافزاید. حاصل، اثری یکدست نیست، اما بهندرت بیاثر میماند. دوربین بهمثابه زندان مهمترین تصمیم فرمی فیلم، روایت از زاویهٔ دید اولشخص است.
تماشاگر نه فقط فرانک را دنبال میکند، بلکه تا حد زیادی از جایگاه او به آدمها و مکانها مینگرد. این شیوه، فاصلهٔ معمول میان بیننده و عامل خشونت را برمیدارد و احساس مشارکت ناخواستهای پدید میآورد: ما با او وارد خیابان میشویم، نگاهش را به دیگران میدوزیم و در لحظاتی که ترجیح میدادیم روی برگردانیم، همچنان شاهد میمانیم.
« حاصل، اثری یکدست نیست، اما بهندرت بیاثر میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تمهید در سطحی عمیقتر نیز معنا دارد. فرانک در جهان خود محصور است؛ رابطهاش با دیگران از مسیر خیال، وسواس و فرافکنی میگذرد. دوربین نیز همین انزوا را به زبان تصویر ترجمه میکند. تماشاگر به ذهن او نزدیک میشود، اما این نزدیکی لزوماً به شناخت یا همدلی نمیانجامد. گاه برعکس، آدمهای دیگر به چهرههایی گذرا در میدان دید او بدل میشوند و زندگی مستقلشان از قاب بیرون میماند.
این محدودیت، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم مرز عاطفی آن: ما به فرانک نزدیکیم، اما ممکن است از قربانیان و حتی از خودِ درام دور بمانیم. الایجا وود و حضورِ غایب بازی Elijah Wood از آن جهت بهیادماندنی است که فیلم بخش بزرگی از زمانش را صرف نمایش مستقیم او نمیکند. فرانک اغلب از خلال صدا، نگاه و واکنشهایش شناخته میشود و چهرهاش بیشتر در بازتابها و تصویرهای محدود ظاهر میگردد.
بااینحال، وود در همین حضور کمواسطه، تصویری از مردی میسازد که سکون ظاهریاش با آشوب درونی تضاد دارد. چهرهٔ آرام و گاه کودکانهٔ او، در کنار رفتارهای کنترلناپذیر شخصیت، نوعی ناهماهنگی آزارنده پدید میآورد؛ ناهماهنگیای که به فضای فیلم خدمت میکند. نکتهٔ مهم آن است که بازی وود نمیکوشد خشونت را جذاب یا قهرمانانه جلوه دهد.
او فرانک را نه هیولایی افسانهای، بلکه انسانی فرسوده و گرفتار تکرار نشان میدهد؛ کسی که میل به نزدیکی را با تصاحب و کنترل اشتباه میگیرد. بااینهمه، فیلم گاهی در پرداخت روانی این شخصیت به توضیحهای آشنا و کمعمق تکیه میکند. گذشتهٔ دردناک او زمینهای برای رفتار کنونیاش فراهم میکند، اما همیشه به کاوشی پیچیده در سازوکار این آسیب بدل نمیشود.
« این تمهید در سطحی عمیقتر نیز معنا دارد. »
شخصیتها و اجرا
بازیگر از مادهٔ محدود موجود، حضوری مؤثر میسازد؛ فیلمنامه اما همواره به همان اندازه پیش نمیرود. مانکنها و خیالِ صمیمیت مغازهٔ مانکنفروشی بیش از یک پسزمینهٔ گوتیک است. پیکرهای بیجان، با چهرههای ثابت و بدنهای بیحرکت، بازتابی از تصویریاند که فرانک از رابطه میخواهد: حضوری که مخالفت نکند، از او نگریزد و مطابق میلش باقی بماند.
در چنین فضایی، مرز میان ترمیم و تصرف معنایی نگرانکننده پیدا میکند. فرانک در کار روزمرهاش به اشیا شکل میدهد، اما همان میل به شکلدادن را به جهان انسانی نیز تحمیل میکند. از این منظر، فیلم ظرفیت نمادین قابلتوجهی دارد. مانکنها هم نشانهٔ تنهاییاند و هم بدلهایی برای صمیمیتی که فرانک نمیتواند در رابطهای واقعی تجربه کند.
حضور هنرمند جوان، در برابر این جهان بسته، امکان نوعی تماس انسانی را پیش میکشد؛ بااینحال، فیلم این تقابل را بیشتر در قالب کشاکشی روانی به کار میگیرد تا رابطهای کاملاً پرورده. شخصیتهای پیرامونی گاه کمتر از آنچه برای ایجاد پیوند عاطفی لازم است، فرصت استقلال مییابند. خشونت؛ از هراس تا فرسودگی «Maniac» از نمایش خشونت عقب نمینشیند.
صحنهها میتوانند طولانی، صریح و طاقتفرسا باشند و همین بیپردهبودن، فیلم را از وحشتِ صرفاً تلویحی جدا میکند. در لحظات مؤثر، خشونت نه جلوهای برای سرگرمی، بلکه بخشی از تجربهٔ خفقانآور تماشاگر است. زاویهٔ دید اولشخص نیز این تجربه را تشدید میکند و اجازه نمیدهد بیننده بهآسانی پشت تدوین سریع یا فاصلهگذاری معمول پنهان شود.
« بازیگر از مادهٔ محدود موجود، حضوری مؤثر میسازد؛ فیلمنامه اما همواره به همان اندازه پیش نمیرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما تکرار و امتداد این صحنهها خطر دیگری دارد: حساسیت مخاطب بهتدریج کاهش مییابد و شوک به یکنواختی بدل میشود. وقتی خشونت بیش از اندازه در مرکز میماند، شخصیتها ممکن است به ابزارهایی برای تولید انزجار فروکاسته شوند. این مسئله بهویژه در بازنمایی خشونت علیه زنان اهمیت دارد؛ فیلم با قرار دادن تماشاگر در جایگاه نگاه قاتل، ناخواسته خطر آن را میپذیرد که قربانیان بیش از آنکه شخصیتهایی کامل باشند، موضوع نگاه و خشونت شوند.
اثر گاه این نگاه را افشا میکند، اما همیشه از دام بازتولید آن بیرون نمیآید. صدا و شبِ ناامن موسیقی و طراحی صوتی از عناصر تعیینکنندهٔ فضای فیلماند. موسیقیِ Rob با رنگی سرد و اندوهبار، شهر را به محیطی بیپناه بدل میکند؛ فضایی که در آن حتی سکوت نیز آسودگی نمیآورد. صداها بهجای آنکه صرفاً ضرباهنگ ترس را تعیین کنند، تنهایی و بیثباتی ذهن فرانک را تقویت میکنند.
همین لایهٔ صوتی کمک میکند فیلم، بیرون از لحظات خشونت نیز حالوهوای تهدید را حفظ کند. در کنار آن، شبهای شهری و مکانهای بسته، حس ناامنی را گسترش میدهند. جهان فیلم روشن و قابلاعتماد نیست؛ به نظر میرسد هر گوشه میتواند به امتداد ذهن آشفتهٔ شخصیت بدل شود. این فضاسازی گاه از خودِ روایت مؤثرتر است: ممکن است جزئیات قصه کمرمق یا کشدار شوند، اما حس اضطراب همچنان در صدا و تصویر باقی بماند.
چنین ناهمترازیای از ویژگیهای اصلی فیلم است؛ از نظر حسی منسجمتر از نظر روایی عمل میکند. ریتم و محدودیتهای روایت داستان با ایدهای روشن آغاز میشود و تقابل میان انزوای فرانک و امکان رابطهای تازه را پیش میکشد، اما ریتم آن همواره به اندازهٔ ایدهاش حسابشده نیست. بعضی بخشها بیش از حد امتداد مییابند و تکرار الگوهای تعقیب و خشونت، حرکت دراماتیک را کند میکند.
« وقتی خشونت بیش از اندازه در مرکز میماند، شخصیتها ممکن است به ابزارهایی برای تولید انزجار فروکاسته شوند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در ساختن موقعیتهای ناخوشایند تواناست، اما گاه برای گذر از یک موقعیت به موقعیت بعدی به پیوندهای روانی کمجان متوسل میشود. این کمرمقی را نباید صرفاً کندی دانست؛ مسئله آن است که تکرار باید در هر بازگشت معنایی تازه یا تغییری در فهم شخصیت ایجاد کند. هرجا چنین تغییری رخ نمیدهد، تجربهٔ غوطهورکنندهٔ زاویهٔ دید به فرسودگی بدل میشود.
از سوی دیگر، همین تکرار ممکن است برای برخی مخاطبان بازتابی از چرخهٔ وسواس و ناتوانی فرانک در گریز از الگوهای خود باشد. فیلم به این امکان نزدیک میشود، اما همیشه آن را به شکلی روشن و سنجیده به سرانجام نمیرساند. جمعبندی «Maniac» اثری نامتوازن، اما از نظر تجربهٔ سینمایی متمایز است.
روایت از نگاه قاتل، بازی کنترلشدهٔ Elijah Wood و موسیقی و فضاسازی مؤثر، آن را به کابوسی نزدیک و ناخوشایند تبدیل میکنند؛ کابوسی که تماشاگر را نه در جایگاه ناظر بیطرف، بلکه در موقعیتی اخلاقاً ناآرام قرار میدهد. در برابر این دستاوردها، خشونتِ ممتد، پرداخت گاه سطحی شخصیتها و ریتم نابرابر، از نیروی دراماتیک فیلم میکاهند.
ارزش فیلم در این نیست که هر انتخابش بینقص باشد، بلکه در آن است که انتخاب فرمیاش را تا حد زیادی به مضمون پیوند میزند: تنهاییِ بیمارگونهٔ فرانک به تجربهای دیداری بدل میشود و نگاه او خود به سرچشمهٔ هراس تبدیل میگردد. این تجربه برای همه خوشایند یا حتی پذیرفتنی نیست؛ بااینحال، «Maniac» در ساختن اضطرابی ماندگار و طرح پرسشی ناآسان دربارهٔ نگاه، خشونت و تماشاگر، اثری قابلتوجه باقی میماند.
« هرجا چنین تغییری رخ نمیدهد، تجربهٔ غوطهورکنندهٔ زاویهٔ دید به فرسودگی بدل میشود. »



ثبت دیدگاه