نقد و بررسی
نقد شکارچی انسان (Manhunter) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به تاریکی «مردشکار» ساختهٔ مایکل مان، تریلری جنایی است که بهجای آنکه تنها بر معمای شناسایی قاتل تکیه کند، ذهن تماشاگر را به قلمرویی سرد و ناآرام میبرد؛ جایی که دیدن، حدسزدن و تصورکردن به اندازهٔ خودِ تعقیب اهمیت دارد. ویل گراهام، مأمور سابق افبیآی که پس از رویارویی با هانیبال لکتر از کار کنار کشیده، دوباره به پروندهای تازه فراخوانده میشود.
او برای نزدیکشدن به قاتل ناچار است به همان توانایی خطرناکی تکیه کند که پیشتر به بهای روانش تمام شده بود: تصورکردن جهان از درون ذهن جنایتکار. فیلم بر پایهٔ رمان «اژدهای سرخ» توماس هریس ساخته شده، اما اقتباس مایکل مان را نمیتوان صرفاً بازگویی داستانی پلیسی دانست. «مردشکار» بیش از آنکه دربارهٔ حل یک معما باشد، دربارهٔ هزینهٔ روانیِ حلکردن آن است؛ دربارهٔ مرزی که میان مشاهدهگر و موضوع مشاهده، میان تعقیبکننده و تعقیبشونده، مدام باریکتر میشود.
همین رویکرد، فیلم را از بسیاری از آثار جنایی همدورهاش متمایز میکند. ویل گراهام و خطرِ همدلی ویلیام پترسن در نقش ویل گراهام، کارآگاهی را به تصویر میکشد که هوش و قدرت تحلیلش از آرامش و اطمینان جدا نیست، بلکه از دل اضطراب برمیخیزد. او برای فهمیدن قاتل، صرفاً سرنخها را مرتب نمیکند؛ خود را در موقعیت او قرار میدهد و میکوشد مناسبات جهان را از منظر او ببیند.
فیلم این توانایی را چون مهارتی حرفهای و در عین حال شکافی خطرناک در شخصیت گراهام نشان میدهد. او هرچه به پاسخ نزدیکتر میشود، بیشتر در معرض فرسودگی و آشفتگی قرار میگیرد. پترسن در این نقش، قهرمانی پرهیاهو یا شکستناپذیر نمیسازد. حضورش جمعوجور و درونگراست و بخش مهمی از بازی او در سکوتها، مکثها و نگاههایی خلاصه میشود که میان تمرکز و هراس در نوساناند.
« همین رویکرد، فیلم را از بسیاری از آثار جنایی همدورهاش متمایز میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت گراهام به کار، در نتیجه، صرفاً پذیرفتن یک مأموریت نیست؛ نوعی بازگشت ناخواسته به تجربهای است که او میکوشد از آن فاصله بگیرد. فیلم این کشمکش را نه با توضیحهای طولانی، بلکه با رفتار و چهرهٔ بازیگر پیش میبرد. قاتل؛ حضوری انسانی و هراسآور تام نونان در نقش فرانسیس دلارهاید یکی از مؤثرترین عناصر فیلم است.
هراس شخصیت او از نمایش پیوستهٔ خشونت نمیآید، بلکه از ترکیب سکون، تنهایی و رفتارهایی سرچشمه میگیرد که گاه عادی به نظر میرسند و گاه ناگهان رنگ تهدید میگیرند. نونان به قاتل هیبتی جسمانی میدهد، اما نقش را به ظاهر ترسناک محدود نمیکند: در پس آن حضور سنگین، انسانی منزوی و زخمخورده دیده میشود که میل به پیوند و میل به ویرانگری در او کنار هم قرار گرفتهاند.
فیلم با گسترش حضور دلارهاید، توجه را از پرسش سادهٔ «چه کسی این کار را کرده؟» فراتر میبرد و به این میرسد که انسان چگونه میتواند خشونت را در ذهن خود معنا کند. بازی نونان در این مسیر بهجای اغراق، بر جزئیات و سکون تکیه دارد؛ همین خویشتنداری، شخصیت را پیشبینیناپذیرتر میکند. گاه ظاهر و پوشش او نیز چنان نامتعارف است که لحظهای فاصلهای غریب میان وحشت و مضحکه پدید میآورد، اما همین ناهمخوانی به شخصیت حالتی ناآرام میبخشد.
لکتر؛ اندک حضور، سایهای بلند هانیبال لکتر در «مردشکار» حضوری محدود دارد، اما نقش او در ساختار داستان کوچک نیست. برای گراهام، ملاقات و گفتوگو با این زندانی یادآور گذشتهای است که هنوز به پایان نرسیده؛ لکتر همزمان منبع اطلاعات، آزمونگر و عاملی برای برهمزدن تعادل روانی اوست. برای همین، فیلم لازم نمیبیند که او را در همهٔ صحنهها نگه دارد: کافی است نامش بر زبان بیاید یا صدایش شنیده شود تا سایهاش بر پرونده و بر ذهن گراهام بیفتد.
« فیلم این کشمکش را نه با توضیحهای طولانی، بلکه با رفتار و چهرهٔ بازیگر پیش میبرد. »
شخصیتها و اجرا
برایان کاکس در این نقش، لکتر را با خویشتنداری و خشکی خاصی میسازد. این اجرا از آن نوع هراسِ نمایشی و آشکاری که مخاطب ممکن است از بازنماییهای بعدی شخصیت انتظار داشته باشد فاصله دارد. لکترِ او بیشتر از راه دقتِ کلام و نگاه، قدرت خود را اعمال میکند؛ انگار خطر اصلی نه در تهدید مستقیم، بلکه در توانایی او برای خواندن ضعف دیگران نهفته است.
به این ترتیب، فیلم از لکتر نه قهرمان فرعیِ پرزرقوبرق، بلکه آینهای تاریک برای گراهام میسازد. تصویر و رنگ؛ شهر بهمثابه ذهن یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم در قاببندی و طراحی فضای بصری آن است. مایکل مان و فیلمبردار، دانته اسپینوتی، جهان داستان را با رنگها، سطوح و نورهایی شکل میدهند که بیش از پسزمینهٔ رویدادها عمل میکنند.
آبیهای سرد، سبزهای نامتعارف، شیشهها و انعکاسها، فضاهایی میسازند که در آنها فاصلهٔ میان بیرون و درون، واقعیت و تصور، کاملاً مطمئن نیست. شهر فقط محل وقوع جرم نیست؛ به چشماندازی بدل میشود که تنهایی و بیقراری شخصیتها را بازتاب میدهد. قابها معمولاً احساس نزدیکی و امنیت نمیدهند.
حتی در فضاهای خانگی، ترکیببندیها میتوانند شخصیتها را جداافتاده یا محصور نشان دهند؛ پنجرهها، راهروها و خطوط معماری مانند مرزهاییاند که دید را محدود میکنند. در عین حال، فیلم از تصویرهای روشن و چشمنواز هم پرهیز نمیکند. تضاد میان زیبایی بصری و مضمون هولناک، یکی از ویژگیهای ماندگار آن است: تماشاگر ممکن است مجذوب تصویری شود که از نظر عاطفی سرد و نگرانکننده است.
« برایان کاکس در این نقش، لکتر را با خویشتنداری و خشکی خاصی میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این همان کشمکش میان تماشا و انزجار است که فیلم در سطح داستان نیز پی میگیرد. موسیقی و ریتم؛ امضای آشکار دههٔ هشتاد موسیقی «مردشکار» نقشی تعیینکننده در هویت آن دارد. صداها و قطعات پررنگ و گاه تند، فضای تعلیق را به حالوهوایی مدرن و شهری پیوند میزنند؛ موسیقی صرفاً همراه تصویر نیست، بلکه گاهی با آن رقابت میکند و بر تجربهٔ تماشاگر فشار میآورد.
این انتخاب، فیلم را بهوضوح به سینمای دههٔ هشتاد متصل میکند و در همان حال برای مخاطب امروز میتواند دو اثر متفاوت داشته باشد: از یک سو جذابیتی پرانرژی و متمایز ایجاد میکند و از سوی دیگر، گاه بیش از اندازه توجه را به خود جلب میکند. همین ویژگی در ریتم نیز دیده میشود. فیلم در آغاز با قدرت فضا و پرسشهایش تماشاگر را درگیر میکند، اما مسیر آن همیشه یکدست نیست.
بخشهایی از روند تحقیق و بازگشتهای مکرر به وضعیت روانی گراهام ممکن است سنگین یا کند احساس شوند. در نیمهٔ پایانی نیز ضرباهنگ گاهی نوسان پیدا میکند و چند برش میان موسیقی، تدوین و تصویر، بهجای افزایش وضوح، اندکی آشفتگی میآفریند. این ناهماهنگیها از ارزش کلی فیلم نمیکاهند، اما نشان میدهند که سبکپردازی پررنگ مان همیشه به انسجام کامل نمیرسد.
خانواده، انزوا و پیامدهای کار در میان تاریکی و تحقیقات جنایی، رابطهٔ گراهام با خانوادهاش اهمیت ویژهای دارد. خانه در فیلم قرار است پناهگاهی در برابر خشونت بیرون باشد، اما امنیت آن کامل و بیخدشه نیست. ذهن گراهام با او به خانه میآید؛ مأموریتی که از نظر فیزیکی دور از خانواده جریان دارد، از نظر روانی فاصله را از میان میبرد.
« این همان کشمکش میان تماشا و انزجار است که فیلم در سطح داستان نیز پی میگیرد. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این راه نشان میدهد که کار پلیسی صرفاً به خطر انداختن جان نیست، بلکه میتواند زندگی خصوصی و توان حضور عاطفی را نیز فرسوده کند. بااینحال، این وجه عاطفی همیشه به اندازهٔ فضای بصری و شخصیتپردازی قاتل پرداخت نمیشود. برخی روابط و واکنشها بیشتر در خدمت مضمون کلی قرار میگیرند تا آنکه فرصت یابند بهطور مستقل گسترش پیدا کنند.
این محدودیت، در کنار سکون و سنگینی فیلم، ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند. با وجود این، حضور خانواده برای درک خطرِ بازگشت گراهام ضروری است: مخاطب میبیند که مسئله فقط آن نیست که او در پرونده چه خواهد یافت، بلکه این است که پس از یافتن آن، چه چیزی از زندگیاش باقی میماند.
جمعبندی «مردشکار» تریلری است که قدرتش را از ترکیب فضای بصری منحصربهفرد، بازی هراسآور تام نونان و تصویر پیچیدهای از ذهنِ کارآگاه به دست میآورد. فیلم نه به دنبال هیجان پیوسته است و نه میخواهد معمای خود را بهانهای برای نمایش پرشتاب حادثهها کند؛ در عوض، تماشاگر را در فضایی سرد و ناآرام نگه میدارد و میپرسد فهمیدن خشونت تا چه اندازه میتواند خود به نوعی آلودگی بدل شود.
این رویکرد، البته بهایی دارد. ریتم گاه سنگین میشود، موسیقی و تدوین در بعضی لحظات به انسجام کامل نمیرسند و فضای گرفتهٔ فیلم ممکن است خستهکننده باشد. اما همان ویژگیهایی که آن را دشوار میکنند، به هویت متمایزش نیز شکل میدهند. «مردشکار» اثری است که بیش از آنکه پس از پایان در قالب یک معمای حلشده به یاد بماند، با رنگها، صداها، چهرهٔ سرد قاتل و اضطراب خاموش ویل گراهام در ذهن میماند.
« بااینحال، این وجه عاطفی همیشه به اندازهٔ فضای بصری و شخصیتپردازی قاتل پرداخت نمیشود. »



ثبت دیدگاه