نقد و بررسی
نقد منچستر کنار دریا (Manchester by the Sea) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که در خاطره مانده است «منچستر کنار دریا» ساختهٔ کنت لونرگان، در ظاهر با موقعیتی ساده آغاز میشود: پس از مرگ برادر بزرگترش، لی چندلر به زادگاهش بازمیگردد و درمییابد که باید سرپرستی پاتریک، خواهرزادهٔ نوجوانش، را بر عهده بگیرد. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این بازگشت صرفاً جابهجایی از یک شهر به شهری دیگر نیست؛ بازگشت به مکانی است که گذشته در آن نه خاطرهای دور، بلکه حضوری زنده و گریزناپذیر دارد.
لی ناچار است دوباره در میان کسانی قرار بگیرد که او را میشناسند، خیابانهایی را ببیند که با زندگی پیشینش پیوند دارند و مسئولیتی تازه را در کنار زخمی کهنه بپذیرد. کنت لونرگان، نویسنده و کارگردان فیلم، از همین وضعیت خانوادگی برای ساختن درامی دربارهٔ سوگ، مسئولیت و ناتوانی انسان در بازسازی خویش بهره میگیرد.
داستان نه با حادثههای پیدرپی پیش میرود و نه وعدهٔ گرهگشایی پرهیجان میدهد؛ نیروی آن در تماشای روزهای معمولی کسانی است که با فقدانی بزرگ زندگی میکنند. فیلم با خویشتنداری، اطلاعات مربوط به گذشتهٔ لی را بهتدریج آشکار میکند و از شرح زودهنگام آنچه بر او گذشته پرهیز دارد. این شیوه، هم تعلیق روایی میآفریند و هم به مخاطب فرصت میدهد شخصیت را پیش از شناخت کامل گذشتهاش ببیند و دربارهاش قضاوت کند.
اندوهی که در سکوت خانه کرده است مهمترین دستاورد فیلم، تصویر کردن غمی است که لزوماً به گریه و اعترافهای طولانی راه نمییابد. اندوه لی بیشتر در مکثها، نگاههای گریزپا، پاسخهای کوتاه و میل او به فاصله گرفتن از دیگران نمایان میشود. او گاه حتی در موقعیتهایی که دیگران انتظار واکنشی آشکار دارند، خاموش میماند یا بحث را عوض میکند.
« اندوه لی بیشتر در مکثها، نگاههای گریزپا، پاسخهای کوتاه و میل او به فاصله گرفتن از دیگران نمایان میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این سکوت به معنای نبود احساس نیست؛ برعکس، فیلم چنان آن را به مرکز شخصیتپردازی میآورد که تماشاگر میتواند فشار پنهان پشت رفتارهای ظاهراً سرد او را حس کند. «منچستر کنار دریا» سوگ را مرحلهای مرتب و قابلپیشبینی نمیبیند؛ چیزی نیست که پس از چند گفتوگو یا یک تصمیم قاطع به پایان برسد.
فیلم بهجای عرضهٔ نسخهای ساده برای التیام، دشواری ادامه دادن را میکاود. چنین رویکردی میتواند برای مخاطبی که انتظار اوج عاطفی آشکار یا تسکین سریع دارد، کمفروغ به نظر برسد؛ اما برای تماشاگر همراه، همین امتناع از سادهسازی است که اندوه فیلم را باورپذیر میکند. بازیهایی بر پایهٔ کمگویی کیسی افلک در نقش لی، بازیای کمادعا و دقیق ارائه میکند.
او شخصیت را نه با نمایشهای بزرگ، بلکه با جزئیات رفتاری میسازد: شانههایی افتاده، چهرهای بسته و واکنشهایی که گویی پیش از رسیدن به زبان در خود فرو مینشینند. بااینحال، لی صرفاً مردی خاموش و عبوس نیست. در لحظههایی، تندی، شوخی خشک یا خشمی ناگهانی از او سر میزند؛ این تغییرها چهرهای پیچیدهتر از یک قربانی صرف به شخصیت میدهند.
افلک بهخوبی نشان میدهد که کمگویی میتواند هم سپر دفاعی باشد و هم نشانهٔ ناتوانی در برقراری پیوند. لوکاس هجز نیز در نقش پاتریک حضوری زنده و بیتکلف دارد. نوجوانی او با رنجی که در خانواده جریان دارد یکسان نیست: او همچنان به مدرسه، دوستیها و زندگی روزمرهاش فکر میکند و میکوشد آیندهٔ نزدیک خود را حفظ کند.
« فیلم بهجای عرضهٔ نسخهای ساده برای التیام، دشواری ادامه دادن را میکاود. »
شخصیتها و اجرا
همین تفاوت، رابطهٔ عمو و خواهرزاده را از الگوی سادهٔ بزرگسالیِ خردمند که نوجوان را نجات میدهد دور میکند. پاتریک نه راهحل آمادهای برای درد لی دارد و نه صرفاً ابزاری برای پیش بردن داستان است؛ او خواستهها و گرفتاریهای خودش را دارد. میشل ویلیامز و کایل چندلر نیز در شکل دادن به جهان خانوادگی فیلم نقش مهمی دارند.
حضور ویلیامز، حتی زمانی که محدود است، بار عاطفی قابلتوجهی دارد و چندلر به پیوندهای خانوادگیِ پیش از آغاز داستان جان میدهد. فیلم در مجموع به بازیگرانش مجال میدهد شخصیتها را از راه رفتار و گفتوگو بسازند، نه از طریق توضیحهای مستقیم و پیدرپی. رابطهای که از دل امور عادی شکل میگیرد بخش دلنشین فیلم در کنار هم قرار دادن دو شخصیت ناهمگون است.
لی و پاتریک باید دربارهٔ موضوعاتی کاملاً عملی تصمیم بگیرند، با برنامههای روزمره کنار بیایند و در فضای مشترک خانه و شهر راهی برای تحمل هم پیدا کنند. گفتوگوهایشان گاه کوتاه و پرتنش است، گاه با تیکهپرانی یا شوخیهای خشک همراه میشود. این لحظهها نه از تلخی فیلم میکاهند و نه ناگهان آن را به کمدی تبدیل میکنند؛ برعکس، نشان میدهند زندگی حتی در دورهٔ سوگ هم از کارهای کوچک، نیازهای فوری و لحظههای نامتناسب خالی نمیشود.
طنز فیلم از دل شخصیتها و موقعیتهای روزمره بیرون میآید، نه از شوخیهایی که برای سبک کردن مصنوعی فضا به آن افزوده شده باشند. همین ترکیب، اثر را از یکنواختیِ اندوه دور میکند و به رابطهٔ عمو و خواهرزادهاش کیفیتی انسانی میبخشد. نزدیکی میان آن دو نیز ناگهانی یا بیدردسر نیست؛ گاهی تفاوت نیازهایشان آشکار میشود و گاهی حتی همراهی در کنار هم، به معنای فهم کامل یکدیگر نیست.
« همین تفاوت، رابطهٔ عمو و خواهرزاده را از الگوی سادهٔ بزرگسالیِ خردمند که نوجوان را نجات میدهد دور میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این جزئیات به جای صمیمیتِ نمایشی، پیوندی محتاطانه و قابلباور میسازد. شهر، تصویر و موسیقی منچسترِ فیلم تنها پسزمینهٔ رخدادها نیست. شهر ساحلی، خانهها، خیابانها و چشماندازهای سردش در تجربهٔ لی سهم دارند؛ بازگشت به زادگاه به معنای قرار گرفتن دوباره در برابر مکانی است که هم به خانواده تعلق دارد و هم به خاطرههای دردناک.
فضاپردازی فیلم از زیبایی منظره برای ساختن آرامش ساده استفاده نمیکند. دریا و شهر میتوانند چشمنواز باشند، اما این زیبایی بهتنهایی چیزی را حل نمیکند و چهبسا تنهایی شخصیت را برجستهتر سازد. فیلمبرداری و تدوین نیز با پرهیز از اغراق، به ریتم درونی اثر وفادار میمانند. بخشهایی از گذشته در کنار زمان حال قرار میگیرند و شناخت ما از لی را مرحلهبهمرحله گسترش میدهند.
موسیقی لسلی باربر، بهویژه در لحظههای خلوت، بار عاطفی صحنهها را تقویت میکند؛ بااینحال، فیلم معمولاً ترجیح میدهد سکوت و صدای محیط را دستنخورده نگه دارد، نه آنکه هر احساس را با تأکیدی موسیقایی توضیح دهد. ریتم آرام و تلخیِ پیوسته آرامش روایی فیلم در عین حال یکی از نقاط آسیبپذیر آن است.
بعضی صحنهها بیش از آنکه به پیشبرد داستان یا روشن کردن رابطهها کمک کنند، در فضای رخوتآلود اثر مکث میکنند. برای تماشاگرانی که انتظار حرکت روایی مداوم دارند، این مکثها ممکن است کشدار جلوه کند؛ بهخصوص آنکه فیلم در بخشهایی بر تکرار کارهای روزانه و گفتوگوهای پراکنده تکیه دارد.
« فیلم در این جزئیات به جای صمیمیتِ نمایشی، پیوندی محتاطانه و قابلباور میسازد. »
قوتها و کاستیها
این کندی کاملاً بیدلیل نیست، زیرا با وضعیت روانی شخصیت اصلی همخوانی دارد؛ اما همخوانیِ سبکی همیشه به معنای اثربخشی برابر برای همهٔ مخاطبان نیست. تلخی مداوم نیز ممکن است خستهکننده باشد. فیلم روزنههای شوخطبعی دارد، اما از تبدیل آنها به پادزهری کامل برای اندوه پرهیز میکند. بنابراین، تماشاگر نباید انتظار داشته باشد هر لحظهٔ بامزه به گشایشی روشن یا هر گفتوگوی صمیمانه به آشتی کامل بینجامد.
همین صداقت عاطفی نقطهٔ قوت فیلم است، اما میتواند برای مخاطبی که پایانبندیِ قاطع و حسِ رفعورجوع میطلبد، ناامیدکننده یا کماثر به نظر برسد. فیلم در اینباره بهجای آنکه پاسخ نهایی عرضه کند، بر محدودیت پاسخها پافشاری میکند. جمعبندی «منچستر کنار دریا» درامی شخصیتمحور است که قدرتش را از ظرافت بازیها، فضای سرد و ملموس شهر و نگاه صادقانهاش به سوگ میگیرد.
کیسی افلک تصویری بهیادماندنی از مردی میسازد که احساساتش را بهآسانی به زبان نمیآورد، و لوکاس هجز در برابر او حضوری پرتحرک و باورپذیر دارد. پیوند میان این دو، شوخیهای تلخ و امور کوچک زندگی، به فیلم گرمایی انسانی میبخشد، بیآنکه اندوه اصلی را انکار کند. در مقابل، ریتم کند، تکرار برخی لحظهها و فضای تقریباً پیوستهٔ غمگین ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید.
پایان نیز بهجای آنکه همهچیز را با نظمی اطمینانبخش ببندد، با همان پیچیدگی عاطفیای روبهرو میشود که فیلم از آغاز ساخته است؛ ازاینرو ممکن است برای برخی مخاطبان ناکافی جلوه کند. اما اگر اثر را نه داستانی دربارهٔ رهایی کامل، بلکه روایتی دربارهٔ ادامه دادن در کنار فقدان بدانیم، خویشتنداری و ناتمامیاش بخشی از معنای آن خواهد بود.
« تلخی مداوم نیز ممکن است خستهکننده باشد. »



ثبت دیدگاه