نقد و بررسی
نقد Mammal | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در هیئتِ روزمرگی «Mammal» ساختهٔ ربکا دالی، درام روانشناختی آرام و ناآرامی است که اندوه را نه به شکل فورانی نمایشی، بلکه همچون وضعیتی ماندگار و فرساینده به تصویر میکشد. مارگارت، زنی مطلقه در دوبلین، با خبر مرگ پسر نوجوانش روبهرو میشود؛ پسری که سالها از او دور بوده است. او در دل این فقدان با جو، جوانی بیخانمان و زخمی، پیوندی نامتعارف برقرار میکند؛ رابطهای که بهتدریج میان مراقبت، وابستگی و نزدیکی عاطفی حرکت میکند.
همزمان، خشم سوگوارانهٔ مت، همسر سابق مارگارت، و پیوند جو با گروهی خشن، این اعتماد شکننده را در معرض خطر میگذارد. فیلم بدون آشکار کردن سرانجام این تنشها، از همان ابتدا فضایی میسازد که در آن هر آرامشی موقتی به نظر میرسد. فقدان، پیش از آنکه توضیح داده شود یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، خودداری از شرح کامل گذشتهٔ مارگارت است.
او زنی است که به نظر میرسد بیشتر در حال دوام آوردن است تا زندگی کردن؛ کار و عادتهای روزانهاش همچون چارچوبی محدود، روزها را به هم پیوند میدهند. خبر مرگ پسر، فقط او را با سوگ روبهرو نمیکند؛ گذشتهای را نیز پیش چشمش میآورد که فرصت بازگشت و ترمیمش از دست رفته است. فیلم از تماشاگر نمیخواهد با توضیحی روشن، دربارهٔ حقانیت یا خطای او حکم صادر کند.
در عوض، خلأهای روایت را به بخشی از تجربهٔ شخصیت بدل میسازد: مارگارت با چیزهایی زندگی میکند که نمیتواند یا نمیخواهد به زبان بیاورد. این خویشتنداری در بهترین لحظههای فیلم، اندوه را از بیان مستقیم نجات میدهد. سکوت، مکث و تکرار رفتارهای روزانه جای گفتارهای توضیحی را میگیرند. سوگ در اینجا حادثهای نیست که پس از مدتی پشت سر گذاشته شود؛ نیرویی است که بر شکل زندگی، رابطهها و حتی درک فرد از خودش سایه میاندازد.
« مارگارت، زنی مطلقه در دوبلین، با خبر مرگ پسر نوجوانش روبهرو میشود؛ پسری که سالها از او دور بوده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
البته همین رویکرد گاهی به ابهامی بیش از اندازه نزدیک میشود: بخشی از انگیزههای مارگارت و جو چنان سربسته میماند که تماشاگر ممکن است بهجای تأمل، احساس کند اطلاعاتی ضروری از او دریغ شده است. پیوندی میان مراقبت و وابستگی هستهٔ دراماتیک فیلم، رابطهٔ مارگارت و جو است؛ رابطهای که از همان آغاز در قالبی مشخص و مطمئن نمیگنجد.
مارگارت به او پناه میدهد و از او مراقبت میکند، اما این بخشندگی صرفاً عملی نوعدوستانه نیست. جو در زندگی او جایگاهی پیدا میکند که با فقدان پسرش گره خورده است، بیآنکه بتواند جای او را بگیرد. در سوی دیگر، جو نیز به امنیتی نیاز دارد که زندگی خیابانی و خشونت اطرافش از او دریغ کردهاند.
نزدیکی آن دو، از برخورد دو تنهایی پدید میآید؛ اما تنهایی مشترک بهتنهایی ضامن رابطهای سالم یا متوازن نیست. فیلم هوشمندانه از ارائهٔ راهحلی ساده پرهیز میکند. مهربانی مارگارت جو را بهطور جادویی دگرگون نمیکند و حضور جو نیز خلأ عاطفی مارگارت را از میان نمیبرد. این رابطه همزمان میتواند آرامشبخش و نگرانکننده باشد، زیرا مرزهای مراقبت، جبران و نیاز در آن دائماً جابهجا میشوند.
با این همه، گاهی شدت این جابهجاییها از پرداخت روانشناختیشان جلو میزند. فیلم میخواهد مخاطب را با ناراحتی و ابهام روبهرو کند، اما همیشه به اندازهٔ کافی به انگیزههای هر دو شخصیت فرصت بسط نمیدهد؛ از همین رو، برخی لحظهها بیش از آنکه حاصل تحولی تدریجی باشند، ناگهانی به نظر میرسند.
« مارگارت به او پناه میدهد و از او مراقبت میکند، اما این بخشندگی صرفاً عملی نوعدوستانه نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازیگری؛ روایت در نگاه و مکث بازی ریچل گریفیث در نقش مارگارت بر مهار عاطفه تکیه دارد. او اندوه را با گریههای طولانی یا گفتارهای پرشور نمایش نمیدهد؛ آن را در خشکی حرکات، مکث پیش از پاسخ و نگاههایی ثبت میکند که گویی از مواجههٔ مستقیم با جهان پرهیز دارند. این بازی کماغراق با شخصیت زنی هماهنگ است که احساساتش را نه حل کرده و نه توانسته به شکلی روشن بیان کند.
تماشاگر باید تغییرات کوچک را دنبال کند و از میان سکوتها دریابد که چه چیزی درون او جابهجا شده است. بری کیوگن نیز جو را به ترکیبی از آسیبپذیری و جسارت بدل میکند. رفتار او در جمع همسنوسالانش با حضوری که در کنار مارگارت دارد یکسان نیست؛ این تفاوت، دوپارگی زندگیاش را بینیاز از توضیحهای فراوان منتقل میکند.
کیوگن از جو شخصیتی کاملاً معصوم نمیسازد، اما اجازه میدهد شکنندگی و طلبِ امنیتش نیز دیده شود. مایکل مکالهاتن در نقش مت، وجه دیگری از سوگ را نمایندگی میکند: اندوهی که به خشم بدل شده و راهی برای آرام گرفتن نمییابد. بازیهای اصلی فیلم در مجموع به آن عمق میدهند، هرچند کمگویی روایت گاهی بار بیش از اندازهای بر دوش بازیگران میگذارد.
دوبلین؛ اقلیمِ تنهایی دوبلین در «Mammal» پسزمینهای خنثی نیست. خیابانهای سرد، فضاهای داخلی محدود و مکانهای روزمره، تصویری از زندگیهایی میسازند که به سختی از انزوای خود بیرون میآیند. خانهٔ مارگارت پناهگاه است، اما پناهگاهی که نمیتواند همهٔ زخمهای ساکنانش را مهار کند. استخر نیز با تکرار رفتوآمدهای مارگارت، به فضای آیینی و انفرادی بدل میشود؛ جایی برای حرکت و نظم، نه لزوماً رهایی.
« بازیگری؛ روایت در نگاه و مکث بازی ریچل گریفیث در نقش مارگارت بر مهار عاطفه تکیه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور آب در جهان بصری فیلم، با بدن و عادت پیوند میخورد و بر وجه غریزی و جسمانی تجربهٔ انسانی تأکید میکند. دالی از مکانها برای ساختن حالوهوا بهره میگیرد، نه برای نمایش تصویری چشمنواز از شهر. قابهای کمتحرک و میزانسنهای محدود، نوعی حبس عاطفی میآفرینند؛ شخصیتها در محیطهایی دیده میشوند که انگار راه خروج از آنها آسان نیست.
نتیجه، فضایی سرد و خاموش است که با انزوای مارگارت و بیپناهی جو تناسب دارد. گاه این سکون بصری چنان طولانی میشود که از حالت تأملآمیز به ایستایی نزدیک میگردد، اما در لحظههای موفق، همان ایستایی به زبان فیلم تبدیل میشود. ریتم و مسیر روایت «Mammal» به ضرباهنگی آرام وفادار میماند؛ انتخابی که با تجربهٔ سوگ و خمودگی شخصیت اصلی پیوند دارد.
فیلم نمیکوشد با حادثههای پیدرپی، تماشاگر را پیوسته در وضعیت تعلیق نگه دارد. تنش بیشتر از دل رفتارهای کوچک، اطلاعات ناقص و احساسِ خطرِ نهفته در رابطهٔ مرکزی شکل میگیرد. این صبر روایی امتیاز مهمی است، زیرا اجازه میدهد مخاطب در فضای عاطفی فیلم اقامت کند، نه آنکه صرفاً از نقطهای داستانی به نقطهٔ بعدی پرتاب شود.
بااینحال، این روش در بخشهایی هزینه دارد. بعضی صحنهها پس از آنکه معنای عاطفیشان روشن شده، بیش از حد ادامه پیدا میکنند و تکرار سکوتها از قدرتشان میکاهد. از سوی دیگر، مسیر کلی برخی تنشها و چرخشهای روایی پیش از آنکه فیلم به آنها برسد قابل حدس میشود. این پیشآگاهی، تعلیق را کاهش میدهد و گاهی فاصلهای میان ظرفیت عاطفی موقعیت و اثر واقعی آن ایجاد میکند.
« حضور آب در جهان بصری فیلم، با بدن و عادت پیوند میخورد و بر وجه غریزی و جسمانی تجربهٔ انسانی تأکید میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در مشاهدهٔ درونی شخصیتها قویتر از پیش بردن رویدادهاست؛ هنگامی که از تأمل به کنش میرسد، پیوند میان زمینهچینی و پیامد همیشه به همان اندازه طبیعی و قانعکننده نیست. عنوان و نگاه به انسان عنوان فیلم را میتوان دعوتی به دیدن انسان در سطحی جسمانی و غریزی دانست: موجودی که نیاز به تماس، امنیت و تعلق دارد، اما در برابر دیگری نیز میتواند آسیبپذیر یا آسیبزننده باشد.
«Mammal» آدمها را به تمثیلهایی ساده فرو نمیکاهد؛ بلکه میان عادت، میل، مراقبت و خشونت رفتوآمد میکند. این نگاه بهویژه در پیوند مارگارت و جو اهمیت دارد، زیرا رابطهٔ آنان را نه به داستان نجات یکطرفه بدل میکند و نه به تصویری پاکیزه از محبت. نیاز به دیگری ممکن است هم پناه باشد و هم سرچشمهٔ بیتعادلی.
در این معنا، فیلم جسارت دارد که مهربانی را از پیامدهای پیچیدهاش جدا نکند. مارگارت میتواند هم دلسوز باشد و هم گرفتار میل به جبران؛ جو میتواند هم محتاج حمایت باشد و هم تصمیمهایی بگیرد که آن اعتماد را تهدید میکنند. این چندگانگی، ارزش اصلی اثر است، گرچه گاهی پرداخت آن به اندازهٔ ایدهاش دقیق نیست.
فیلم پرسشهای اخلاقی و عاطفی مهمی طرح میکند، اما پاسخهایش را به عمد ناتمام میگذارد؛ ناتمامیای که گاه بارور و گاه ناکافی احساس میشود. جمعبندی «Mammal» درامی کمصدا دربارهٔ سوگ، گناه و نیاز به پیوند است؛ فیلمی که بیش از روایت حادثهها، به حالتی عاطفی و شکننده توجه دارد. بازیهای ظریف گریفیث و کیوگن، فضای سرد دوبلین و پرهیز از احساساتگرایی، آن را به اثری ماندگار در ذهن بدل میکنند.
« Mammal» آدمها را به تمثیلهایی ساده فرو نمیکاهد؛ بلکه میان عادت، میل، مراقبت و خشونت رفتوآمد میکند. »
جمعبندی
در مقابل، کندی بعضی بخشها، پیشبینیپذیری برخی مسیرها و پرداخت نهچندان متوازن رابطهٔ مرکزی، از نیروی دراماتیک آن میکاهد. ارزش فیلم نه در ارائهٔ پاسخهای روشن، بلکه در ثبت دشواریِ کنار آمدن با فقدان و ناتوانیِ محبت در حل همهچیز است؛ اثری مناسب تماشاگرانی که با سینمای آرام، مبهم و شخصیتمحور ارتباط برقرار میکنند.



ثبت دیدگاه