نقد و بررسی
نقد مگره (Maigret) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جناییِ کمصدا فیلم «مگره» ساختهٔ پاتریس لوکون، اقتباسی از رمان «مگره و دختر مرده» اثر ژرژ سیمنون است؛ داستانی که در پاریس دههٔ پنجاه میگذرد و با کشف جسد دختری جوان در یکی از میدانهای شهر آغاز میشود. دختر لباس شب گرانقیمتی بر تن دارد، اما هیچ مدرکی برای شناساییاش همراه نیست.
کمیسر مگره باید پیش از هر چیز بفهمد او که بوده و زندگیاش چگونه به این نقطه رسیده است. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست با تعقیبوگریزهای پرشتاب یا سلسلهای از ترفندهای معمایی روبهرو شویم؛ محور اصلی، مکث و مشاهده است، و تلاشی برای دیدن انسان پشت پرونده. این رویکرد هم امتیاز اثر است و هم سرچشمهٔ مهمترین محدودیت آن.
فضای اندوهبار پاریس پاریس این فیلم، شهر کارتپستالی و پرزرقوبرق نیست. فضاهای داخلی، خیابانها و چهرههای خاموش فیلم، حسی از فرسودگی و تنهایی دارند؛ گویی شهر نه پسزمینهٔ زیبای ماجرا، بلکه یکی از نیروهایی است که زندگی شخصیتها را شکل داده است. این تیرگی به قصه مینشیند، چون پرونده فقط پرسشی دربارهٔ هویت یک قربانی نیست؛ ما را به حاشیههایی میبرد که در آن امید به زندگی بهتر، آرزوی دیدهشدن و نیاز به تعلق، با بیپناهی و شکست گره میخورند.
لوکون از این حالوهوا برای ساختن جناییای آرام و تأملی بهره میگیرد. سرمای تصویر و سکون میزانسن، داستان را به فضای نوآر نزدیک میکند، بیآنکه فیلم بخواهد خود را به نمایشهای سبکپردازانه یا خشونت بصری متکی کند. اندوه اثر، اغلب بهجای آنکه با جملههای بزرگ توضیح داده شود، در فاصلهٔ میان آدمها، مکثهای طولانی و نگاههایی که پاسخی نمیدهند حضور دارد.
« دختر لباس شب گرانقیمتی بر تن دارد، اما هیچ مدرکی برای شناساییاش همراه نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین کیفیت میتواند برای تماشاگر علاقهمند به درامهای کمهیاهو دلنشین باشد؛ اما اگر انتظار داشته باشد هر صحنه اطلاعات تازه یا ضرباهنگی پرکشش فراهم کند، سکون فیلم ممکن است به یکنواختی بدل شود. دوپاردیو در قامت مگره ژرار دوپاردیو نقش مگره را با کمگویی و سنگینی خاصی پیش میبرد. بازی او بر انفجارهای عاطفی و نمایش نبوغ کارآگاهانه بنا نشده است؛ مگره بیشتر نگاه میکند، گوش میدهد و صبر میکند.
در این شخصیت، کندی حرکت و خستگیِ مردی باتجربه بخشی از روش کار است، نه صرفاً نشانهای از بیاعتنایی. دوپاردیو حضور جسمانی و صدای بم خود را به ابزاری برای همین سکون تبدیل میکند: او کمتر به پرونده یورش میبرد تا آرامآرام در آن فرو رود. این انتخاب با تصویری که فیلم از مگره میسازد هماهنگ است: کارآگاهی که بهجای تبدیل انسانها به مهرههای معما، در پی فهمیدن وضعیت و رنج آنهاست.
دوپاردیو در لحظات خاموش، غالباً از دیالوگها مؤثرتر است؛ تماشاگر میتواند در صورتش هم خستگی ببیند و هم نوعی مهربانی محتاطانه. بااینحال، تکیهٔ سنگین فیلم بر حضور او گاه به زیان دیگر بازیها تمام میشود. برخی نقشهای فرعی کمجان یا خشک به نظر میرسند و تفاوت کیفیت اجراها باعث میشود در بخشهایی، جهان داستان کمتر زنده و یکپارچه جلوه کند.
معمایی که بیش از پاسخ، به آدمها مینگرد در ظاهر، موتور روایت یک پرسش کلاسیک است: دختر کشتهشده کیست و چه چیزی او را به این وضعیت رسانده است؟ اما فیلم علاقهٔ چندانی به پیچیدهسازی معما ندارد. سرنخها بیشتر راهی برای نزدیکشدن به زندگی قربانیاند تا قطعات یک بازی ذهنی که قرار است تماشاگر را بارها دربارهٔ هویت مجرم به اشتباه بیندازد.
« دوپاردیو در قامت مگره ژرار دوپاردیو نقش مگره را با کمگویی و سنگینی خاصی پیش میبرد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، تنش اصلی نه از این میآید که «چه کسی چنین کرده؟»، بلکه از فاصلهٔ میان تصویری که دیگران از دختر ساختهاند و واقعیتی که پشت آن تصویر پنهان مانده است. این جابهجاییِ مرکز ثقل با جهان سیمنون سازگار است؛ توجه به آدمهای گرفتار در موقعیتهای دشوار، در اینجا از خودِ معمای جنایی مهمتر میشود.
ولی رویکرد انسانی بهتنهایی برای حفظ تعلیق کافی نیست. فیلم در چند مقطع بهجای آنکه پرسش تازهای بیافریند یا نگاه ما را نسبت به سرنخها دگرگون کند، در مسیر آرام خود ادامه میدهد. بنابراین غافلگیری چندانی شکل نمیگیرد و پایانبندیِ روایی، در ذهن برخی تماشاگران کماثرتر از فضایی خواهد بود که فیلم پیشتر بنا کرده است.
نقد فیلم، در این معنا، بیشتر به کیفیت همراهی با شخصیتها وابسته است تا هیجان کشف پاسخ. ریتم و تدوین؛ میان مراقبه و ملال ریتم کند فیلم را نباید صرفاً نقصی تصادفی دانست. این کندی با شیوهٔ کار مگره و نگاه تأملگرای اثر پیوند دارد: تحقیق بهجای حرکت خطی و تند، با مشاهدههای پراکنده و دیدارهای پیدرپی پیش میرود.
فیلم از تماشاگر میخواهد در سکوتها بماند و به جزئیاتی توجه کند که ممکن است در یک روایت پرشتاب بهسرعت کنار گذاشته شوند. چنین ضرباهنگی، در بهترین لحظهها، حس صبر و ماندگاری میسازد. اما میان سکون معنادار و کشآمدن فاصلهای باریک وجود دارد و «مگره» همیشه آن را حفظ نمیکند. گاهی یک صحنه بهاندازهای طول میکشد که تنش یا شناخت تازهای به آن افزوده نمیشود.
« ولی رویکرد انسانی بهتنهایی برای حفظ تعلیق کافی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تدوین نیز در بعضی گذارها خشک احساس میشود و بهجای پیوند نرم میان موقعیتها، بر گسست آنها تأکید میکند. حاصل، فیلمی است که ممکن است از نظر حالوهوا پیوسته و منسجم باشد، اما از نظر حرکت درونی در بخشهایی کمجان جلوه کند. این مسئله بهویژه برای مخاطبی که داستان کارآگاهی را با پیشرفت منظم سرنخها و افزایش تدریجی تعلیق میسنجد، محسوس خواهد بود.
زنان حاشیهنشین و نگاهِ ناظر یکی از لایههای قابلتوجه فیلم، توجه به زنانی است که در پاریسِ داستان در معرض قضاوت، فقر یا ناامنی قرار دارند. قربانی، پیش از آنکه نام و گذشتهای روشن داشته باشد، با لباس شب گرانقیمتش دیده میشود؛ تضادی که پرسشهایی دربارهٔ جایگاه اجتماعی، آرزوها و تناسب ظاهر با واقعیت زندگیاش ایجاد میکند.
در برابر نگاه جامعه که ممکن است بهسرعت دربارهٔ چنین زنی حکم صادر کند، مگره میکوشد از ظاهر عبور کند و زندگی او را از زبان کسانی که میشناختهاش بازسازی کند. این رویکرد به اثر بُعدی انسانی میدهد و مانع میشود پرونده به صرف یک مسئلهٔ پلیسی تقلیل یابد. بااینحال، فیلم در پرداخت همهٔ شخصیتهای زن به یک اندازه موفق نیست.
بعضی از آنها بیشتر در خدمت ایجاد حالوهوا یا پیشبرد تحقیقاند و فرصت محدودی برای تبدیلشدن به شخصیتهایی مستقل پیدا میکنند. در نتیجه، همدلی فیلم با قربانی گاه بیش از آنکه از تجربهٔ مستقیم او سرچشمه بگیرد، از واکنش مگره و روایت دیگران شکل میگیرد. این انتخاب، هم با ساختار معمایی اثر سازگار است و هم مرزهای نگاه آن را آشکار میکند.
« تدوین نیز در بعضی گذارها خشک احساس میشود و بهجای پیوند نرم میان موقعیتها، بر گسست آنها تأکید میکند. »
قوتها و کاستیها
وفاداری به شخصیت، نه نمایش نبوغ مگره در این فیلم نه کارآگاهی پرجنبوجوش است و نه ماشین حل معما. روش او بر حضور در کنار آدمها و شنیدن حرفهایشان استوار است؛ چیزی که در سینمای جناییِ متکی بر شوک و عملیات، کمتر مجال بروز مییابد. حتی وقتی پرونده پیش میرود، فیلم علاقه دارد توجه ما را از ترفندهای پلیسی به نگرش خودِ کارآگاه منتقل کند: مردی که میداند دانستن حقیقت، لزوماً به معنای رفع رنج نیست.
این انتخاب از یک جهت به فیلم هویتی متمایز میدهد. «مگره» میکوشد بهجای بازآفرینی قهرمانی پرتحرک، به کارآگاهی نزدیک شود که بیش از حل مسئله، در پی فهمیدن انسانهاست. از جهت دیگر، همین پرهیز از نمایش و هیجان، خطر یکنواختی را افزایش میدهد. اگر سکوتهای مگره برای تماشاگر حامل معنا نباشند، آنها صرفاً به فاصلههای خالی میان گفتوگوها تبدیل میشوند.
موفقیت فیلم، بنابراین، به توانایی تماشاگر در همراهشدن با این شخصیت و پذیرفتن نوع خاصی از روایت وابستگی زیادی دارد. جمعبندی «مگره» اثری کمصدا و غمزده است که ارزش اصلیاش را در بازی پختهٔ دوپاردیو، فضای سرد پاریس و توجه آرام به تنهایی آدمها مییابد. فیلم بهجای آنکه معمایی پرپیچوخم بسازد، پرونده را دریچهای برای نگاهکردن به زندگی قربانی و کسانی قرار میدهد که در پیرامون او هستند.
این انتخاب به اثر وقار و حالوهوایی تأملبرانگیز میبخشد، اما همزمان از نیروی تعلیق میکاهد. ضعف اصلی فیلم در کندیای است که گاه از مراقبه به ملال میرسد، و در بازیها و تدوینی که همیشه به غنای فضای آن نمیافزایند. بااینهمه، برای مخاطبی که از درامهای جناییِ آرام، شخصیتمحور و کمهیاهو لذت میبرد، «مگره» تجربهای قابلتوجه است؛ نه بهخاطر معمایی که ذهن را به چالش بکشد، بلکه بهسبب اندوهی که پس از پایان در فضا باقی میگذارد.
« وفاداری به شخصیت، نه نمایش نبوغ مگره در این فیلم نه کارآگاهی پرجنبوجوش است و نه ماشین حل معما. »
ثبت دیدگاه