نقد و بررسی
نقد مدلینِ مدلین (Madeline's Madeline) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از ثبات میگریزد «مدلاینِ مدلاین» ساختهٔ جوزفین دکر، بیش از آنکه قصهای سرراست دربارهٔ یک دختر نوجوان و گروه تئاترش باشد، تجربهای فرمی است که مخاطب را به درون ذهنی ناآرام میکشاند. فیلم از همان ابتدا قواعد روایت متعارف را کنار میگذارد: اطلاعات را قطرهچکانی میدهد، میان لحظههای روزمره و اجراهای صحنهای رفتوآمد میکند و بهندرت مرزی روشن میان آنچه واقعاً رخ میدهد و آنچه در ذهن یا بدن شخصیتها میگذرد ترسیم میکند.
این ابهام نه آرایهای موقتی، بلکه منطق اصلی اثر است؛ جهانی که در آن تجربهٔ شخصی میتواند مادهٔ خام هنر شود و هنر نیز به زندگی بازگردد و آن را دگرگون کند. مدلاین در گروهی معتبر از تئاتر جسمانی فعالیت میکند و حضورش در کارگاه برای او صرفاً سرگرمی یا تمرین بازیگری نیست؛ فضایی است که میتواند در آن دیده شود، خود را بیازماید و به شکلی از تعلق دست یابد.
کارگردان گروه، اوانجلین، از تخیل پرتحرک و تجربههای شخصی او برای ساخت اجرای تازه بهره میگیرد. اما هرچه زندگی خصوصی دختر بیشتر به مواد نمایشی بدل میشود، پرسشی نگرانکنندهتر سر برمیآورد: آیا این فرایند به او امکان بیان میدهد، یا دیگری را صاحب داستان و رنج او میکند؟ فیلم این پرسش را بیپرده طرح میکند، اما پاسخ را به تماشاگر واگذار میکند.
سه زن و میدان کشمکش هستهٔ عاطفی فیلم در رابطهٔ سه زن شکل میگیرد: مدلاین، مادرش رجینا و کارگردان گروه، اوانجلین. این سهگانه صرفاً تقابل دختر با مادر یا هنرمند با شاگرد نیست؛ هر کدام مدعی نوعی شناخت از مدلایناند و هر یک میکوشد به شیوهٔ خود به او نزدیک شود. رجینا در پی مراقبت از دخترش است، اما مراقبت در بستر رابطهای پرتنش میتواند به کنترل، نگرانی فرساینده یا سوءتفاهم بدل شود.
« کارگردان گروه، اوانجلین، از تخیل پرتحرک و تجربههای شخصی او برای ساخت اجرای تازه بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اوانجلین نیز با شور هنری و میل به آفرینش به مدلاین توجه نشان میدهد، اما توجه او از نگاه حرفهای و میل به شکلدادن به اثری هنری جدا نیست. فیلم از قضاوتهای ساده پرهیز میکند. هیچیک از این زنان را نمیتوان بهآسانی در جایگاه قربانیِ بیچونوچرا یا عاملِ شرارت قرار داد. همین ابهام اخلاقی، تعارض را زنده نگه میدارد: مهر و بهرهکشی ممکن است در یک رابطه به هم نزدیک شوند؛ مراقبت میتواند هم پناه باشد و هم فشار؛ و اعتماد، گاهی راه را برای عبور از مرزهای شخصی باز میکند.
دکر به جای آنکه این مناسبات را با گفتوگوهای توضیحی مرتب کند، میگذارد از مکثها، نگاهها و تغییر ناگهانی لحن آشکار شوند. بازی هلنا هاوارد؛ مرکز ثقل فیلم هلنا هاوارد در نقش مدلاین نیروی اصلی فیلم است. بازی او بر توضیحدادن احساسات تکیه ندارد؛ بدن، چهره و آهنگ صدا به ابزارهایی برای آشکارکردن تغییرات درونی بدل میشوند.
مدلاین گاه سرزنده و بازیگوش است، گاه در خود فرو میرود و گاه با شدتی پیشبینیناپذیر ظاهر میشود. این جابهجاییها به شخصیت کیفیتی ناپایدار میدهند، بیآنکه او را به مجموعهای از نشانههای ساده تقلیل دهند. در اجرایی که از بازیگر میخواهد میان خودبودن و نقشآفرینی حرکت کند، هاوارد این لغزش را نه فقط بازی میکند، بلکه به بنیان حضورش تبدیل میسازد.
مهمتر آنکه بازی او فیلم را از پراکندگی کامل نجات میدهد. حتی زمانی که مسیر روایت گسسته به نظر میرسد، توجه تماشاگر همچنان به مدلاین بازمیگردد؛ به صورت و حرکاتش، به شیوهای که در یک فضا حاضر میشود یا ناگهان از آن فاصله میگیرد. در برابر او، مولی پارکر و میراندا جولای دو نیروی متفاوت به رابطه میآورند: پارکر در اوانجلین ترکیبی از اقتدار، کنجکاوی هنری و خودفریبی احتمالی میسازد؛ جولای نیز رجینا را با خستگی و نگرانیای بازی میکند که در پس آن همچنان عاطفهای واقعی جریان دارد.
« هیچیک از این زنان را نمیتوان بهآسانی در جایگاه قربانیِ بیچونوچرا یا عاملِ شرارت قرار داد. »
شخصیتها و اجرا
تصویر و صدا؛ نزدیکیِ ناآرام دوربین نزدیک و متحرک فیلم، جهان را از فاصلهای امن نشان نمیدهد. قابها اغلب چنان به صورتها و بدنها نزدیک میشوند که تماشاگر فرصت چندانی برای مشاهدهٔ بیطرفانه ندارد؛ گویی ناچار است در فضای فشردهٔ تمرینها و برخوردها نفس بکشد. لرزش دوربین و حرکتهای ناگهانی، آشفتگی درونی مدلاین را به کیفیتی حسی بدل میکنند.
گاهی تصویر از وضوح فاصله میگیرد و این ناپایداری، حس گسست از محیط یا دشواریِ تمرکز را تقویت میکند. این سبک تصویری با موضوع فیلم پیوندی مستقیم دارد. دوربین نیز مانند کارگاه تئاتر وارد حریم شخصیتها میشود، به آنها نزدیک میشود و از دل نزدیکیشان معنا استخراج میکند. اما همین انتخاب گاهی به نقطهضعف بدل میشود: حرکت مداوم و قابهای بیقرار ممکن است پس از مدتی به جای تشدید تنش، توجه را فرسوده کنند.
فیلم از تماشاگر میخواهد در بیثباتی بماند، ولی هر بیثباتیای به خودی خود عمق نمیآفریند. در بعضی لحظهها، آشفتگی بصری بیش از آنکه اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیت بدهد، بر همان حس پیشین پافشاری میکند. بدن، بداهه و مالکیت تخیل تئاتر جسمانی در فیلم نه پسزمینهای تزئینی، بلکه زبان اصلی روایت است.
حرکت و ژست گاه آنچه را شخصیتها نمیتوانند به زبان بیاورند بیان میکنند؛ گاه نیز خود به صحنهای از قدرت تبدیل میشوند، جایی که کسی دیگری را به حرکت، بازآفرینی یا نمایش تجربهای شخصی فرامیخواند. تمرینها سرزندگی و نیروی جمعی دارند، اما همزمان پرسشهایی دربارهٔ رضایت و اختیار پیش میکشند: بازیگر تا کجا باید از خود مایه بگذارد؟
« تصویر و صدا؛ نزدیکیِ ناآرام دوربین نزدیک و متحرک فیلم، جهان را از فاصلهای امن نشان نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آیا تجربهٔ زیسته، وقتی وارد یک اثر گروهی شد، دیگر همچنان به صاحبش تعلق دارد؟ فیلم بهویژه در نشاندادن دوگانگیِ بداههپردازی موفق است. بداهه میتواند فضایی برای کشف و آزادی باشد، اما آزادی هنری لزوماً به معنای برابری قدرت نیست. کارگردان ممکن است موضوع، میزان صمیمیت و جهت اجرا را تعیین کند؛ بازیگر ممکن است در ظاهر داوطلبانه مشارکت کند، اما همچنان زیر فشارِ تأییدطلبی، تعلق یا اقتدار قرار داشته باشد.
از همین رو، کشمکش فیلم فقط میان هنر و واقعیت نیست؛ بر سر این است که چه کسی حق دارد تجربهای را به معنا تبدیل کند و چه کسی از نتیجهٔ آن بهره میبرد. ابهام و ریتم؛ هزینهٔ جسارت ساختار نامتعارف «مدلاینِ مدلاین» برای همهٔ مخاطبان آسان نخواهد بود. فیلم بسیاری از پیوندها را روشن نمیکند و گاه از صحنهای به صحنهٔ دیگر میپرد، بیآنکه مسیر روایی کاملاً تثبیت شود.
این انتخاب با ذهنیت ناپایدار شخصیت اصلی تناسب دارد، اما میتواند در بخشهایی مانع انباشتهشدن بار عاطفی شود. هنگامی که فیلم مدام از گفتوگوی روزمره به اجرا و از مشاهده به تجربهای ذهنی میلغزد، تماشاگر ممکن است به جای همراهشدن با تحول شخصیتها، بیشتر درگیر رمزگشایی از شکل روایت شود.
صحنههای اجراییِ طولانی نیز دو اثر متضاد دارند. از یک سو، به فیلم مجال میدهند تا از منطق توضیحمحور فاصله بگیرد و معنا را از حرکت و تکرار بسازد؛ از سوی دیگر، گاهی تنش را معلق میگذارند و نیروی عاطفی آن را کاهش میدهند. تدوین پرشتاب و دوربین ناآرام نیز در برخی لحظات به این پراکندگی میافزایند.
« آیا تجربهٔ زیسته، وقتی وارد یک اثر گروهی شد، دیگر همچنان به صاحبش تعلق دارد؟ »
قوتها و کاستیها
با این همه، کاستیهای فیلم حاصل بیتوجهی صرف نیستند؛ بیشتر هزینهٔ انتخابی زیباییشناختیاند که حاضر است خطرِ خستگی و سردرگمی را بپذیرد تا تجربهای مطمئن و هموار عرضه نکند. جمعبندی «مدلاینِ مدلاین» فیلمی است دربارهٔ نوجوانی که حضور هنریاش به میدان رقابت بر سر شناخت، مراقبت و کنترل بدل میشود.
جوزفین دکر با روایت سیال، دوربین نزدیک و تکیه بر بدن و بداهه، تماشاگر را به جهانی میبرد که در آن اجرای نقش و زیستنِ تجربه بهسادگی از هم جدا نمیشوند. قدرت فیلم در پاسخهای قطعی نیست؛ در پرسشهایی است که دربارهٔ حدود صمیمیت، اخلاقِ آفرینش و مالکیت تخیل باقی میگذارد. اثر در همهٔ لحظات به اندازهٔ بلندپروازیاش منسجم نیست و شیوهٔ ناآرامش ممکن است بعضی تماشاگران را خسته یا از داستان دور کند.
بااینحال، بازی استثنایی هاوارد، حضور پیچیدهٔ سه زن و جسارت فرمی فیلم، آن را به تجربهای ماندگار و بحثبرانگیز بدل میسازد. این فیلم بیش از آنکه دعوتی برای تماشای داستانی مرتب باشد، دعوتی است برای ورود به فضایی ناپایدار؛ فضایی که در آن مرز هنر و زندگی نه یکبار، بلکه پیوسته از نو کشیده میشود.



ثبت دیدگاه