نقد و بررسی
نقد ساخت آمریکا (Made in U.S.A) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نوآر در روشنایی روز «ساخت آمریکا» ساختهٔ ژانلوک گدار، فیلمی است که از همان آغاز با قراردادهای ژانر جنایی و نوآر بازی میکند؛ اما نه برای آنکه معمایی خوشساخت و سرراست تحویل دهد. پائولا نلسون برای دیدار با ریچارد پولیتزر به آتلانتیکسیتی میرود و با مرگ او روبهرو میشود. تصمیمش برای پیگیری ماجرا، او را وارد زنجیرهای از برخوردها با آدمهایی میکند که هر یک چیزی پنهان میکنند یا دستکم چنین به نظر میرسد.
این طرح، در ظاهر، مصالح یک داستان کارآگاهی آشنا را دارد؛ ولی گدار آن را از مسیر معمولش منحرف میکند و بیشتر از آنکه پاسخگوی پرسشهای تماشاگر باشد، پرسشهای تازه میسازد. فیلم در سال ۱۹۶۷ به نمایش درآمد، اما فضای آن بهعمد از زمان و مکان دقیق فاصله میگیرد. آتلانتیکسیتیِ فیلم بیش از آنکه تصویری واقعگرایانه از شهری آمریکایی باشد، صحنهای ساختگی و ذهنی است؛ شهری که در آن نامها، موقعیتها و نشانههای سیاسی، همچون قطعاتی پراکنده کنار هم قرار میگیرند.
«ساخت آمریکا» اقتباسی آزاد از رمان جنایی «The Jugger» نوشتهٔ دونالد ای. وستلیک است و در عین حال با سنت سینمای نوآر آمریکایی وارد گفتوگو میشود؛ گفتوگویی که از همان ابتدا بیش از وفاداری به قصه، به شیوهٔ روایت و تصویر اهمیت میدهد. پائولا؛ مرکز ثقل فیلم در میان شخصیتهایی که میآیند و میروند، آنا کارینا همچون لنگری است که نگاه تماشاگر را به فیلم پیوند میدهد.
پائولا نه کارآگاهی کلاسیک با روشی منظم و اطمینانبخش است و نه قهرمانی که همهٔ اطلاعات را در اختیار داشته باشد. او با تصمیمی شخصی وارد ماجرا میشود و در جهانی قدم میگذارد که قواعدش مدام تغییر میکنند. همین محدودیت، به شخصیتش وجهی انسانی میدهد: پائولا بیشتر از آنکه بر آشفتگی پیرامون مسلط باشد، ناچار است در آن دوام بیاورد.
« پائولا نلسون برای دیدار با ریچارد پولیتزر به آتلانتیکسیتی میرود و با مرگ او روبهرو میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور کارینا در قاب، از راه بازی پرتحرک و در عین حال مهارشدهاش، به فیلم نوعی انسجام عاطفی میبخشد. او میتواند در یک لحظه هم در برابر دوربین همچون ستارهای درخشان ظاهر شود و هم زنی سرگردان باشد که نمیداند طرف مقابلش را باید باور کند یا نه. فیلم از این دوگانگی بهره میگیرد: پائولا هم موضوع نگاه است و هم کسی که نگاه میکند، هم در برابر مردان و مناسبات قدرت قرار دارد و هم میکوشد نقش فعال خود را در داستان حفظ کند.
لباسها، ژستها و قابهای نزدیک، فقط تزیین شخصیت نیستند؛ آنها بخشی از هویت سینمایی او را میسازند. رنگ بهجای سایه نوآر کلاسیک معمولاً با سایههای سنگین، تضادهای تیرهوتار و فضاهای بسته شناخته میشود. گدار، در مقابل، جهان جنایی خود را با رنگهای تند و سطوح روشن میآراید. قرمز، زرد و آبی نه صرفاً پسزمینهای چشمنواز، بلکه نیروهایی فعال در ترکیببندیاند.
آنها توجه را به اشیا و چهرهها جلب میکنند و اجازه نمیدهند تماشاگر در تاریکی متعارف نوآر پناه بگیرد. حاصل، نوعی نوآر وارونه است: دنیای خطرناک فیلم بهجای آنکه در سایه پنهان شود، با رنگهایی آشکار و گاه بازیگوش پیش چشم میآید. قاببندیها نیز همین رویکرد را دنبال میکنند. چهرهها، دیوارها، تابلوها و اشیای روزمره گاهی چنان برجسته میشوند که گویی به عناصر یک تابلوی نقاشی بدل شدهاند.
دوربین همیشه در خدمت پیشبرد قصه نیست؛ گاه خودِ شیوهٔ دیدن را به موضوع تبدیل میکند. این انتخابها فیلم را از نظر بصری سرزنده و متمایز میسازند، اما در عین حال فاصلهای میان تماشاگر و روایت ایجاد میکنند. ممکن است لحظهای بهجای آنکه در پی کشف سرنخ بعدی باشیم، محو رنگ یک قاب یا ریتم یک برش شویم.
« حضور کارینا در قاب، از راه بازی پرتحرک و در عین حال مهارشدهاش، به فیلم نوعی انسجام عاطفی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
این جابهجاییِ توجه، هم از جذابیتهای اثر است و هم از عوامل دشواری آن. روایتِ معمایی که از معما میگریزد اگر تماشاگر با انتظار یک داستان کارآگاهی منسجم به سراغ فیلم برود، احتمالاً در برابر پراکندگی آن بیقرار خواهد شد. شخصیتها با شتاب وارد میشوند، اطلاعات مهم گاهی در میان شوخی یا مکالمهای نامتعارف پنهان میماند و رابطهٔ علت و معلولی رویدادها همیشه روشن نیست.
فیلم از ما نمیخواهد فقط قطعات داستان را کنار هم بگذاریم؛ همزمان باید بپذیریم که شاید این قطعات هیچگاه به تصویری کاملاً یکپارچه تبدیل نشوند. این آشفتگی را میتوان نوعی انتخاب فرمی دانست، نه صرفاً سهلانگاری در روایت. گدار از قصهٔ جنایی برای برهمزدن انتظارهای ژانر استفاده میکند: همانطور که پائولا با آدمهای مشکوک روبهرو میشود، تماشاگر نیز نمیتواند به آسانی به توضیحی قطعی تکیه کند.
بااینحال، قصد هنری لزوماً نتیجه را برای همهٔ مخاطبان قانعکننده نمیکند. برخی گسستها کنجکاوی برمیانگیزند، اما بعضی دیگر چنان پیوند روایی را سست میکنند که دنبالکردن ماجرا به کاری فرساینده بدل میشود. فیلم در این مرز باریک میان ابهامِ ثمربخش و سردرگمیِ خستهکننده حرکت میکند. گفتار، شوخی و سیاست دیالوگها از مهمترین و مناقشهبرانگیزترین اجزای «ساخت آمریکا» هستند.
شخصیتها اغلب بهجای گفتوگویی طبیعی و داستانگو، وارد بازیهای زبانی، بحثهای نظری یا جملههایی میشوند که معنایشان بلافاصله آشکار نیست. حرفها گاهی بیشتر از آنکه اطلاعات بدهند، توجه را به خودِ زبان جلب میکنند: واژه چگونه معنا میسازد، چگونه میتواند فریب دهد و چگونه در فضای سیاسی به ابزار قدرت بدل میشود.
« این جابهجاییِ توجه، هم از جذابیتهای اثر است و هم از عوامل دشواری آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بازی زبانی با لحنی آمیخته به طنز همراه است. فیلم در یک لحظه میتواند شبیه داستانی جنایی باشد و در لحظهای دیگر، با نامها و موقعیتهایش شوخی کند یا از تماشاگر بخواهد فاصلهای انتقادی با آنچه میبیند بگیرد. پیوند میان ماجرای جنایی و دغدغههای سیاسی نیز به اثر بُعدی فراتر از معمای قتل میدهد.
بااینحال، هرگاه گفتار بیش از اندازه به نمایش هوشمندی خود مشغول میشود، نتیجه ممکن است تصنعی یا تکراری به نظر برسد. آنچه برای یک تماشاگر کنایهای هوشمندانه است، برای دیگری میتواند مکثی طولانی و بیحاصل باشد. ساختار فرمی و هزینهٔ جسارت گدار از برشهای ناگهانی، تکرار، مکث و گسست برای یادآوری این نکته استفاده میکند که با روایتی شفاف و نامرئی روبهرو نیستیم.
فیلم پیوسته سطح خود را نشان میدهد: تماشاگر قرار نیست فراموش کند که تصویرها ساخته شدهاند و معنا نتیجهٔ انتخاب و کنار هم قرار گرفتن آنهاست. این شیوه، اثر را به تجربهای فعال تبدیل میکند؛ بیننده باید تصمیم بگیرد کدام نشانه را دنبال کند و کدام بخش را بهعنوان بازی فرمی بپذیرد. اما خودآگاهی سینمایی همیشه به نیروی دراماتیک تبدیل نمیشود.
بعضی لحظهها چنان در ارجاع، ژست یا بازی با قراردادها غرق میشوند که به نظر میرسد فیلم بیش از شخصیتها و کشمکششان، شیفتهٔ نبوغ خود است. در چنین لحظاتی، پائولا نیز ممکن است به چهرهای در مجموعهای از قابهای زیبا فروکاسته شود و پیشروی داستان از رمق بیفتد. این لغزش، نقطهٔ ضعف مهم اثر است؛ زیرا فیلم، با وجود همهٔ آزادیهایش، همچنان به حضور کارینا و نیروی عاطفی او متکی است.
« این بازی زبانی با لحنی آمیخته به طنز همراه است. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «ساخت آمریکا» تجربهای یکدست و بیدردسر نیست؛ فیلمی است که جذابیت بصری و جسارت فرمیاش پیوسته با پراکندگی روایی و دیالوگهای گاه خستهکننده برخورد میکند. قدرت اصلی آن در رنگهای جسورانه، قابهای بهیادماندنی، حضور کاریزماتیک آنا کارینا و وارونهکردن قواعد نوآر نهفته است.
ضعفش نیز در همین میل به گریز از نظم متعارف پیدا میشود: گاهی چنان از قصه فاصله میگیرد که تماشاگر از همراهی با شخصیتها بازمیماند. بااینهمه، ارزش فیلم را نمیتوان تنها با سنجیدن میزان موفقیت آن در روایت یک معما تعیین کرد. گدار از داستان جنایی سکویی میسازد برای آزمودن تصویر، زبان و سیاست؛ سکویی که گاه محکم و درخشان است و گاه زیر پای اثر میلرزد.
حاصل، فیلمی نامتوازن اما بهسختی فراموششدنی است: اثری که ممکن است تماشاگر را همزمان شیفتهٔ جهان رنگین خود و کلافه از مسیر نامنظمش کند.
« بااینهمه، ارزش فیلم را نمیتوان تنها با سنجیدن میزان موفقیت آن در روایت یک معما تعیین کرد. »
ثبت دیدگاه