نقد و بررسی
نقد ساخته شده در پایگاه:طلوع روح عمیق (Made in Abyss: Dawn of the Deep Soul) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری به آستانهٔ ناممکن «Made in Abyss: Dawn of the Deep Soul» ادامهای مستقیم بر مجموعهٔ تلویزیونی است؛ اثری که مخاطب را نه به آغاز یک ماجراجویی تازه، بلکه به مرحلهای عمیقتر و هولناکتر از سفری ناتمام میبرد. ریکو، رِگ و ناناچی به لایهٔ پنجم آبیس، «دریای اجساد»، فرومیروند؛ جایی که زیباییِ وهمآلود محیط با تهدیدی دائمی همراه است.
دیدن فیلم بدون آشنایی با مسیر پیشین این سه شخصیت ممکن است از اثرگذاری بسیاری از لحظات بکاهد، زیرا فیلم بر خاطرهها، زخمها و پیوندهایی بنا میشود که در فصل نخست شکل گرفتهاند. این اثر در مقایسه با بخشهای پیشین، محدودهای فشردهتر دارد. تمرکز بر ایستگاه پژوهشی باندرو و رویارویی با گذشتهٔ ناناچی، بخشی از پهنهٔ گستردهٔ جهان آبیس را به پسزمینه میراند.
بااینحال، همین تمرکز به فیلم امکان میدهد تعلیق خود را پیوسته افزایش دهد و ماجراجویی را به مواجههای اخلاقی و عاطفی بدل کند. آبیس همچنان مقصدی ناشناخته است، اما در اینجا پرسش اصلی تنها این نیست که در ژرفا چه چیزی انتظار مسافران را میکشد؛ مسئله آن است که جستوجوی دانش و پیشرفت، چه بهایی میتواند بر انسان تحمیل کند.
جهانسازی میان شگفتی و تهدید یکی از دستاوردهای ماندگار مجموعه، کنار هم نشاندن حس کشف و هراس است. آبیس در این فیلم همچنان چشماندازی خیالانگیز و سرشار از جزئیات است؛ مکانی که هر لایهاش قوانین، بافت و حالوهوای خاص خود را دارد. اما زیبایی این جهان هرگز به معنای امنبودن آن نیست. در لایهٔ پنجم، طبیعت نه پسزمینهای خنثی، بلکه نیرویی است که حضورش بر انتخابها و حرکت شخصیتها سایه میاندازد.
« این اثر در مقایسه با بخشهای پیشین، محدودهای فشردهتر دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویر آبیس همزمان دعوتکننده و بازدارنده است: تماشاگر میل دارد بیشتر ببیند، اما هرچه نگاهش پیشتر میرود، خطر نیز ملموستر میشود. در برابر این پهنهٔ باز، بخش بزرگی از فیلم در فضایی محدودتر میگذرد. این جابهجایی، دامنهٔ گشتوگذار را کاهش میدهد، اما حس محاصره و بیاعتمادی را تقویت میکند.
محیطی که در ابتدا میتواند پناهگاه به نظر برسد، کمکم به فضایی بدل میشود که هر نشانهٔ آرامش در آن مشکوک است. فیلم از تقابل میان وسعت رازآمیز آبیس و تنگنای فضای پژوهشی برای ایجاد تعلیق بهره میگیرد؛ تقابلی که یادآور میشود خطر تنها از هیولاها یا طبیعت نمیآید، بلکه گاه در دل نظامهایی پدیدار میشود که مدعی فهم جهاناند.
باندرو؛ شرارتی با چهرهٔ آراسته باندرو از آن شخصیتهایی است که جذابیت دراماتیکشان از تضاد میان ظاهر و ماهیت میآید. او با آرامش، ادب و نوعی مهماننوازی سنجیده به استقبال گروه میرود؛ رفتاری که در نخستین نگاه میتواند اطمینانبخش باشد. اما همین ظاهر مؤدبانه بهجای کاستن از اضطراب، آن را شدیدتر میکند.
تهدید او از فوران خشم یا نمایش آشکار خشونت سرچشمه نمیگیرد؛ در آرامش و منطقپردازی او نهفته است. باندرو کارهای هولناک را نه همچون لغزشی از مسیر، بلکه در چارچوب هدفی بزرگتر و پژوهشی بهظاهر ضروری توجیه میکند. فیلم در پرداخت او از ساختن یک ضدقهرمان ساده و یکبعدی پرهیز میکند. باندرو از نظر روایی نیرویی مخالف است، اما حضورش در عین حال پرسشهایی دربارهٔ مرز دانش، مسئولیت و انسانیت پیش میکشد.
« در برابر این پهنهٔ باز، بخش بزرگی از فیلم در فضایی محدودتر میگذرد. »
شخصیتها و اجرا
این پیچیدگی به معنای تبرئهٔ او نیست؛ برعکس، فاصلهٔ میان سخنان سنجیدهاش و پیامدهای اعمالش، هولناکی شخصیت را آشکارتر میکند. باندرو در جایگاه دشمنی مرموز، هم موتور تعلیق است و هم محوری برای سنجش واکنش شخصیتهای اصلی. رویارویی با او، گروه را وادار میکند از حالتِ صرفاً مسافر بیرون بیایند و دربارهٔ شیوهٔ ادامهدادن سفر تصمیم بگیرند.
ریکو، رِگ، ناناچی و پروشکا سه همراه اصلی فیلم هرکدام رابطهای متفاوت با خطر دارند. ریکو همچنان نیروی پیشبرندهٔ گروه است: کنجکاوی و ارادهٔ او، حرکت بهسوی ناشناخته را ممکن میکند. اما فیلم این ویژگی را صرفاً فضیلتی بیهزینه نشان نمیدهد. اشتیاق به ادامهٔ سفر گاه با ناآگاهی از پیامدها همراه است و همین دوگانگی به ریکو بُعدی انسانی میبخشد.
رِگ، با پیوندی که میان تواناییهای غیرعادی و احساسات آسیبپذیرش برقرار است، در صحنههای پرتنش بیش از پیش به مرکز توجه میآید. ناناچی نیز به سبب پیوند گذشتهاش با باندرو، بار عاطفی مهمی از روایت را بر دوش دارد؛ حضور او تنها همراهی در سفر نیست، بلکه یادآوری زندهٔ زخمهایی است که گروه میکوشد پشت سر بگذارد.
ورود پروشکا به روایت، لحن فیلم را پیچیدهتر میکند. او در ظاهر دریچهای به سوی گرما و صمیمیت در محیطی سرد و مشکوک است. رابطهاش با ریکو به فیلم امکان میدهد در میان تعلیق و خشونت، لحظههایی از دوستی، بازیگوشی و اعتماد بسازد. بااینهمه، این پیوند دیرتر از آنچه میتوانست شکل بگیرد وارد کانون روایت میشود.
« باندرو در جایگاه دشمنی مرموز، هم موتور تعلیق است و هم محوری برای سنجش واکنش شخصیتهای اصلی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، بخشی از ظرفیت عاطفی آن فشرده میماند و فیلم برای قانعکردن مخاطب به اهمیت این رابطه، به زمان بیشتری نیاز دارد. با وجود این شتاب، پروشکا حضوری تعیینکننده پیدا میکند و تقابل میان معصومیت شخصی او و منطق سرد محیط پیرامونش، از اثرگذارترین لایههای درام است. تعلیق و ریتم روایت «سپیدهدمِ ژرفای روح» ساختاری دارد که تعلیق را پلهپله بالا میبرد.
رازهای تازه، نشانههای تهدید و برخوردهای شخصیتها، پیوسته مسیر روایت را تغییر میدهند و فیلم بهندرت اجازه میدهد احساس امنیت پایدار شود. گرهگشاییها غالباً اثر عاطفی دارند، زیرا صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ جهان ارائه نمیکنند؛ آنها رابطهٔ شخصیتها را دگرگون میسازند و برداشت تماشاگر را از آنچه پیشتر دیده تغییر میدهند.
در بهترین لحظات، افشاگری و احساس چنان در هم تنیدهاند که دانستن حقیقت، خود به تجربهای دردناک بدل میشود. بااینحال، ریتم فیلم همیشه یکدست نیست. بخشهایی با شتاب از یک رویارویی به رویارویی دیگر میرسند و مجال تأمل دربارهٔ پیامدهای عاطفی رویدادها محدود میشود. تمرکز سنگین بر نبردها نیز گاه از فرصتِ مکث، کاوش در محیط و گسترش جزئیات جهان میکاهد؛ عناصری که در فصل تلویزیونی سهم برجستهتری داشتند.
این جابهجایی لزوماً ضعف مطلق نیست: فیلم بهعنوان اثری سینمایی، کشش و فوریت را بر پراکندگی روایی ترجیح میدهد. اما مخاطبی که بیش از هرچیز شیفتهٔ گشتوگذار آرام در جهان آبیس است، ممکن است از کمرنگشدن آن جنبه احساس فقدان کند. تصویر، حرکت و موسیقی کیفیت بصری فیلم در خدمت دو حس متضاد قرار میگیرد: شکوه و اضطراب.
« تعلیق و ریتم روایت «سپیدهدمِ ژرفای روح» ساختاری دارد که تعلیق را پلهپله بالا میبرد. »
قوتها و کاستیها
طراحی محیطها از تخیل رنگارنگ مجموعه بهره میبرد، اما در این مرحله رنگ و نور اغلب حالتی تیرهتر و سنگینتر دارند. جزئیات تصویری فقط برای چشمنوازی به کار نمیروند؛ شکل فضاها، سایهها و فاصلهها به تماشاگر کمک میکنند خطر را پیش از آنکه آشکار شود حس کند. این زبان بصری در صحنههای آرام نیز کارآمد است، زیرا سکون تصویر را به انتظار بدل میسازد.
در صحنههای نبرد، انیمیشن بر حرکتهای پرشتاب و تغییر مداوم موازنهٔ قدرت تکیه دارد. خشونت در این لحظات، بخشی از منطق جهان فیلم است، نه صرفاً تزئینی برای افزایش هیجان؛ بااینحال، شدت آن چنان بالاست که برای برخی تماشاگران ممکن است از مرز تأثیرگذاری بگذرد و به تجربهای آزارنده بدل شود.
موسیقی نیز با پیوند دادن عظمت و اندوه، به فیلم هویتی عاطفی میبخشد. قطعات موسیقایی در لحظههای پرشکوه، حس سفر به قلمروی ناشناخته را تقویت میکنند و در لحظههای احساسی، بدون آنکه بار معنایی صحنه را کاملاً توضیح دهند، بر پژواک آن میافزایند. خشونت و اخلاق تماشا خشونت علیه کودکان یکی از دشوارترین وجوه فیلم است و نمیتوان آن را تنها با اشاره به فضای تلخ داستان نادیده گرفت.
اثر از آسیبپذیری شخصیتهای کمسن برای ایجاد شوک و اندوه بهره میگیرد؛ رویکردی که در بخشهایی به نقدی مؤثر بر سوءاستفاده از قدرت و علم بدل میشود، اما در بخشهایی دیگر ممکن است بیش از اندازه بر تأثر و انزجار مخاطب تکیه کند. پرسش اینجاست که آیا خشونت، معنایی فراتر از شدت خود میسازد یا صرفاً برای سنگینتر کردن ضربهٔ عاطفی به کار میرود.
« این زبان بصری در صحنههای آرام نیز کارآمد است، زیرا سکون تصویر را به انتظار بدل میسازد. »
جمعبندی
پاسخ فیلم همیشه یکسان نیست. این نابرابری بخشی از تجربهٔ تماشای اثر را دشوار میکند. ممکن است مخاطب همزمان از انسجام دراماتیک برخی صحنهها تأثیر بگیرد و از نحوهٔ نمایش رنج کودکان احساس ناراحتی کند. فیلم در بهترین لحظات، این رنج را به زمینهای برای فهم مسئولیت و پیامد بدل میسازد؛ در لحظاتی دیگر، نمایش آن چنان صریح است که خطر بهرهکشانهبودن را به همراه دارد.
همین تنش، بحثبرانگیزی فیلم را افزایش میدهد و یادآور میشود که تأثیرگذاری هنری با آسودگی تماشاگر یکی نیست. جمعبندی «Made in Abyss: Dawn of the Deep Soul» ادامهای پرتنش و از نظر بصری چشمگیر است که ماجراجویی را به مواجههای تلخ با قدرت، دانش و آسیبپذیری پیوند میزند. باندرو حضوری ماندگار و پیچیده دارد، پیوندهای گروه در دل خطر محک میخورند و جهان آبیس همچنان ترکیبی کمیاب از شگفتی و هراس عرضه میکند.
موسیقی و انیمیشن، بهویژه در لحظات پرتحرک و عاطفی، به فیلم نیرویی سینمایی میبخشند. در سوی دیگر، شتاب روایت، فرصت محدود برای پرورش رابطهٔ ریکو و پروشکا، کمرنگشدن بخشی از جهانسازی و خشونت شدید علیه کودکان، مانع از آن میشود که اثر برای همه مخاطبان تجربهای یکسان و آسان باشد. بااینهمه، فیلم در برانگیختن کنجکاوی، ساختن تعلیق و بهجاگذاشتن اثری عاطفی توفیق دارد.
دستاورد اصلیاش نه فقط پیشبردن سفر قهرمانان، بلکه نشاندادن بهای نزدیکشدن به ناشناخته است؛ بهایی که در آبیس، همواره از آنچه در آغاز تصور میشد سنگینتر به نظ
« این نابرابری بخشی از تجربهٔ تماشای اثر را دشوار میکند. »
ثبت دیدگاه