نقد و بررسی
نقد لونا (Luna) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مادری در مرزهای نجات و تملک «Luna» ساختهٔ برناردو برتولوچی، درامی روانشناختی است که بحران خانوادگی را نه با زبان واقعگرایی آرام، بلکه با شدت و اغراقِ یک اپرا پیش میبرد. کاترینا، خوانندهٔ اپرای آمریکایی، پس از مرگ همسرش با پسر نوجوانش، جو، به ایتالیا میرود. در آنجا، اعتیاد جو به هروئین رابطهٔ مادر و فرزند را به بحرانی ویرانگر میکشاند و کاترینا در تلاش برای نجات او، از مرزهایی عبور میکند که فیلم عمداً تماشاگر را وادار میکند دربارهٔ معنای عشق، مراقبت و سلطه بیندیشد.
این موقعیت، بهجای آنکه صرفاً تکانهای جنجالی برای پیشبرد داستان باشد، مرکز ثقل اثری است که میخواهد وابستگی عاطفی را تا حدی برساند که دیگر نتوان بهآسانی آن را از آسیب جدا کرد. روایت؛ ملودرامی آگاهانه نامتعارف فیلم از همان ابتدا به شیوهٔ قصهگویی متعارف تن نمیدهد. سوگ، جابهجایی به سرزمینی تازه و اعتیاد نوجوان، مصالحی هستند که میتوانستند در قالب یک درام خانوادگی مستقیم و واقعگرا پرداخت شوند؛ اما برتولوچی آنها را به قلمرو ملودرام، خیال و نماد میبرد.
حوادث کمتر همچون زنجیرهای دقیق از علت و معلول پیش میروند و بیشتر در پی نمایش وضعیتهای عاطفی متلاطماند: اندوهی که به خشم بدل میشود، عشق آمیخته به حسادت، و مراقبتی که در آن میل به کنترل پنهان است. این انتخاب به اثر هویتی خاص میبخشد، اما همزمان نقطهضعف آن نیز هست. برخی گرهها چنان فشرده یا نمادین طرح میشوند که پیوند میان رفتار شخصیتها و پیامدهای آن به اندازهٔ کافی ملموس نیست.
« کاترینا، خوانندهٔ اپرای آمریکایی، پس از مرگ همسرش با پسر نوجوانش، جو، به ایتالیا میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم گاهی بهجای آنکه موقعیت دشوارش را از دل تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها بپروراند، آن را در قالب تصویر و استعاره به تماشاگر عرضه میکند. حاصل، روایتی گیرا اما نابرابر است: لحظههایی از شدت عاطفی چشمگیر، در کنار بخشهایی که بیش از آنکه باورپذیر باشند، نمایشی به نظر میرسند. کاترینا و اجرای جیل کلیبرگ نیرومندترین تکیهگاه فیلم، بازی جیل کلیبرگ در نقش کاترینا است.
او شخصیت را نه به مادری فداکار و بیخطا تقلیل میدهد و نه به چهرهای صرفاً خودخواه و بیرحم. کاترینا زنی است که اندوه و ترسش را پشت شور زندگی و حضور صحنهای پنهان میکند؛ زنی که میخواهد پسرش را در آغوش بگیرد، اما همزمان در فهم نیازهای واقعی او ناتوان است. کلیبرگ این تناقض را با تغییرهای ظریف در لحن، نگاه و حرکات بدن آشکار میکند و به آشفتگی شخصیت شکلی انسانی میبخشد.
اجرای او در لحظات پرتنش نیز از یکدستیِ سادهانگارانه میپرهیزد. کاترینا در هر صحنه دقیقاً یک احساس ندارد: محبتش با اضطراب، احساس گناه با خشم، و دلسوزی با نیاز به آنکه همچنان مرکز جهان پسرش باشد درهم میآمیزد. این لایهها سبب میشوند تماشاگر بتواند انگیزهٔ او را بفهمد، بیآنکه ناچار باشد انتخابهایش را توجیه کند.
« کاترینا و اجرای جیل کلیبرگ نیرومندترین تکیهگاه فیلم، بازی جیل کلیبرگ در نقش کاترینا است. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، شخصیت جو گاه بیشتر به مجموعهای از واکنشهای شدید شباهت پیدا میکند تا شخصیتی با تحول روانیِ کاملاً پیوسته؛ از همین رو، بار عاطفی فیلم بیش از همه بر دوش بازی کلیبرگ قرار میگیرد. مادر و پسر؛ صمیمیت بهمثابه خطر هستهٔ اخلاقی فیلم، رابطهای است که در آن مرز میان نزدیکی عاطفی و نقض مرزهای ضروری فرو میریزد.
فیلم این وضعیت را بهعنوان نسخهای درمانگرانه یا راهحلی معتبر برای اعتیاد عرضه نمیکند؛ مسئله، نمایش درمانپذیریِ اعتیاد هم نیست. آنچه در مرکز قرار دارد، منطق هولناکِ کاتریناست: او از سر استیصال میکوشد فاصلهٔ میان خود و پسرش را با شدت بیشتری از میان بردارد، گویی نزدیکیِ مطلق میتواند جای خالی پدر، فقدان و درد را پر کند.
اما همین میل به نجات، به تملک و تعدی آلوده میشود. این کشمکش بالقوه میتوانست کاوشی پیچیده دربارهٔ وابستگی، فقدان و ناتوانی والدین در پذیرش استقلال فرزند باشد. فیلم گاه به این عمق نزدیک میشود، بهویژه وقتی نشان میدهد که عشقِ بیمرز لزوماً عشقِ ایمن نیست. بااینحال، پرداخت ماجرا همیشه به همان اندازه سنجیده نیست.
« اما همین میل به نجات، به تملک و تعدی آلوده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی جسارت موضوع جای تحلیل دقیق را میگیرد و رابطهٔ مادر و پسر بیشتر به تصویر تکاندهندهای برای برانگیختن واکنش بدل میشود تا فرایندی روانشناختی که گامبهگام فهمیده شود. همین نابرابری تماشای فیلم را دشوار و بحثبرانگیز میکند. اعتیاد و پرسش از غیبت پدر اعتیاد جو در فیلم صرفاً مسئلهای فردی نیست؛ با سوگ، آشفتگی خانوادگی و خلأیی که در زندگی او شکل گرفته، پیوند دارد.
بااینهمه، «Luna» از پرداخت اجتماعی یا پزشکیِ اعتیاد فاصله میگیرد. دوربین بیشتر به تجربهٔ عاطفی خانواده نزدیک میشود تا به ساختارهای بیرونیِ وابستگی و پیامدهای آن. بنابراین، هروئین در بخشهایی از فیلم هم واقعیتی ویرانگر است و هم نشانهای دراماتیک برای نشاندادن بیگانگی و بیپناهی جو.
جستوجوی او برای نسبتدادن رنجش به گذشته و پیوندهای خانوادگی، به فیلم بُعدی روانکاوانه میدهد؛ اما این بُعد همیشه به تحلیل متوازن نمیانجامد. ارجاعات و نمادها گاه چنان برجسته میشوند که شخصیتها در سایهٔ آنها قرار میگیرند. فیلم میخواهد نشان دهد که بحران یک نوجوان را نمیتوان به یک علت ساده فروکاست، ولی در برخی لحظات خود نیز به توضیحهای بیش از حد فشرده و نمایشی نزدیک میشود.
« همین نابرابری تماشای فیلم را دشوار و بحثبرانگیز میکند. »
قوتها و کاستیها
این تنش میان پیچیدگیِ مورد نظر و سادگیِ بعضی راهحلهای روایی، از مهمترین کاستیهای اثر است. رم، نور و موسیقی اپرا فضاسازی فیلم از عناصر اصلی تجربهٔ آن است. رم با معماری، گرما و نورهای گستردهاش، پسزمینهای صرف برای حوادث نیست؛ شهری است که میان شکوه و فرسودگی، آزادی و گمگشتگی حرکت میکند.
تصویربرداری ویتوریو استورارو به فضا کیفیتی شاعرانه میبخشد: نور گاهی شخصیتها را در هالهای رؤیایی قرار میدهد و گاهی فاصلهٔ میانشان را آشکارتر میکند. این زیبایی بصری بهخصوص در تقابل با موضوعات تیرهٔ فیلم معنا پیدا میکند؛ زیباییِ تصویر، رنج را محو نمیکند، بلکه آن را در قالبی غریب و گاه ناراحتکننده قاب میگیرد.
موسیقی اپرایی نیز به همین منطق تعلق دارد. آواز کاترینا نه فقط بخشی از حرفهٔ او، بلکه امتداد هویت و شیوهٔ زیستش است. شورِ اجرا در برابر زبان ناتوان و شکستهٔ روابط خانوادگی قرار میگیرد: על صحنه میتوان احساسات را به نظمی باشکوه بدل کرد، اما بیرون از آن، زندگی از چنین نظمی پیروی نمیکند.
« این تنش میان پیچیدگیِ مورد نظر و سادگیِ بعضی راهحلهای روایی، از مهمترین کاستیهای اثر است. »
جمعبندی
در این معنا، اپرا هم استعارهای برای هیجان اغراقآمیز فیلم است و هم نیرویی که زیبایی آن را شکل میدهد. البته تکرار این لحن پرشور گاهی مجال نفسکشیدن را از روایت میگیرد. جمعبندی «Luna» اثری جسور، زیبا و بهطرزی عمدی آشفته است؛ فیلمی که بهجای ارائهٔ پاسخهای آرامشبخش، خانواده را صحنهٔ درهمتنیدگی عشق، فقدان، شرم و قدرت میبیند.
بازی جیل کلیبرگ، تصویرپردازی شاعرانه و پیوند اپرا با جهان عاطفی کاترینا، آن را به تجربهای ماندگار تبدیل میکنند. در سوی دیگر، نمادپردازی سنگین، پرداخت نامتوازن اعتیاد و رابطهٔ مادر و پسر، و بعضی چرخشهای رواییِ کماقناع، مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ لحظات به عمق روانشناختیِ مورد نظرش برسد.
بااینحال، ارزش اثر در بینقصبودنش نیست؛ در این است که پرسشی ناراحتکننده را بیپرده پیش میکشد: آیا عشقی که از ترسِ ازدستدادن سرچشمه میگیرد، هنوز میتواند مراقبت باشد؟ پاسخ فیلم آسان نیست، و همین ناآرامی، آن را شایستهٔ تأمل میکند.
« در این معنا، اپرا هم استعارهای برای هیجان اغراقآمیز فیلم است و هم نیرویی که زیبایی آن را شکل میدهد. »



ثبت دیدگاه