نقد و بررسی
نقد لوسی شیمرز و شاهزاده آرامش (Lucy Shimmers and the Prince of Peace) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای درباره امکان دگرگونی «Lucy Shimmers and the Prince of Peace» ملودرامی خانوادگی با زمینهای مذهبی است که روایتش را بر برخورد دو جهان بنا میکند: جهان کودکانه و امیدوار لوسی، و جهان تلخ و بستهٔ ادگار، مجرمی که در برابر دیگران دیواری از سنگدلی کشیده است. آشنایی این دو در روزهای تعطیلات، هستهٔ دراماتیک فیلم را شکل میدهد؛ برخوردی که قرار است نشان دهد مهربانی میتواند حتی در جایی که امید کمرنگ شده، راهی به سوی تغییر باز کند.
فیلم این ایده را بیپرده و با زبانی ساده پیش میبرد. نه به پیچیدگی روانشناختی شخصیتها تکیه دارد و نه میکوشد قصهای چندلایه و رازآلود بسازد. نیروی اصلی آن از تضاد میان معصومیت لوسی و یأس ادگار میآید؛ تضادی که گاه اثرگذار است و گاه به سادهسازی آدمها و موقعیتها میانجامد. در این نقد، از جزئیات سرنوشت شخصیتها و فرجام قصه سخنی گفته نمیشود.
لوسی؛ مرکز عاطفی فیلم بازی اسکارت دایموند در نقش لوسی مهمترین تکیهگاه فیلم است. حضور او فقط به شیرینیِ یک کودک خردسال متکی نیست؛ لوسی در داستان شخصیتی کنشگر دارد، به پیرامونش توجه میکند و با اطمینانی کمنظیر میکوشد دیگران را به دیدهٔ محبت بنگرد. همین ترکیب، او را از یک ابزار صرف برای تولید احساسات فراتر میبرد و به نقطهٔ اتصال عاطفی قصه بدل میکند.
جذابیت بازی دایموند در طبیعیبودن نگاه و واکنشهای اوست؛ گویی لوسی جهان را با منطقی ساده اما جدی میسنجد، منطقی که در برابر بدبینی بزرگسالان قرار میگیرد. فیلم از همین فاصله بهره میبرد: آنچه برای بزرگترها ناممکن یا بیمعنا جلوه میکند، برای لوسی فرصتی برای نزدیکشدن به دیگران است.
« فیلم این ایده را بیپرده و با زبانی ساده پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، گاهی تأکید بر معصومیت و تأثیرگذاری او چنان پررنگ میشود که شخصیت به نمادِ امید نزدیکتر میشود تا کودکی با پیچیدگیهای مستقل. ادگار و مسئلهٔ رستگاری ادگار با بازی وینسنت وارگاس در آغاز، انسانی زخمی و سختجان به نظر میرسد که گویی از هر امکان تازهای رویگردان است. قوس شخصیتی او بر پرسشی آشنا بنا شده: آیا کسی که خطا کرده، میتواند دوباره راهی به سوی زندگی و پیوند با دیگران پیدا کند؟
فیلم پاسخ خود را در ارتباط او با لوسی جستوجو میکند، اما این مسیر بیش از آنکه از کشمکشهای درونی دقیق و تدریجی ساخته شود، به نیروی عاطفی رابطهٔ میان آن دو تکیه دارد. این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیتش. از یکسو، پیوند میان کودک و مردی که در ظاهر هیچ سنخیتی با او ندارد، امکان لحظههایی صمیمی و انسانی را فراهم میکند.
از سوی دیگر، تغییرات ادگار گاه شتابزده به نظر میرسند و فیلم فرصت کافی نمیدهد تا مقاومتها و تناقضهای او با عمق بیشتری دیده شوند. در نتیجه، پیام بخشایش و فرصت دوباره روشن میماند، اما روند رسیدن به آن همیشه به همان اندازه باورپذیر نیست. ایمان، فرشته و جهانبینی اثر عنصر فرشته در این فیلم تزئینی یا حاشیهای نیست؛ بخشی از چارچوبی است که روایت از خلال آن به رنج، امید و نجات معنا میدهد.
ایمان در جهان فیلم نیرویی فعال و روزمره است: بر نگاه لوسی به آدمها اثر میگذارد و به قصه اجازه میدهد از واقعگرایی معمول فاصله بگیرد. این جهانبینی برای مخاطبانی که با بیان آشکار باورهای دینی ارتباط میگیرند، میتواند صمیمی و آرامشبخش باشد. اما فیلم فاصلهٔ زیادی با ابهام یا بیطرفی مذهبی دارد.
« این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیتش. »
شخصیتها و اجرا
پیام معنویاش را با صراحت عرضه میکند و گاه بهجای آنکه اجازه دهد تصویر و رفتار شخصیتها معنا را بسازند، آن معنا را مستقیم توضیح میدهد. برای کسانی که به روایتهای ایمانی علاقه دارند، این صراحت ممکن است بخشی از جذابیت اثر باشد؛ برای دیگران، احتمال دارد حس کنند قصه از آنان انتظار دارد پیشاپیش با جهانبینیاش همراه شوند.
این تفاوت در دریافت، یکی از مهمترین عوامل تعیینکنندهٔ تجربهٔ تماشاست. بازیها و کیفیت اجرا یکدستی بازیها از نقاط آسیبپذیر فیلم است. در کنار حضور دلنشین بازیگر نقش لوسی، بعضی اجراها گاه حالتی نمایشی یا تصنعی پیدا میکنند؛ بهویژه در لحظههایی که فیلم میکوشد شدت عاطفی صحنه را بالا ببرد.
چنین ناهمگونیای توجه را از موقعیت داستانی منحرف میکند و ممکن است رابطههای انسانی را کمتر طبیعی جلوه دهد. این مسئله در اثری که بخش بزرگی از اثرگذاریاش به همدلی وابسته است، اهمیت ویژهای دارد. اگر واکنشها یا گفتوگوها بیش از اندازه طراحیشده به نظر برسند، تماشاگر بهجای همراهشدن با شخصیتها، متوجه شیوهٔ اجرای احساسات میشود.
بااینهمه، بازی لوسی در بسیاری از لحظهها تعادل را حفظ میکند و به فیلم گرما میبخشد؛ همچنین بازی ادگار در بخشهایی از مسیر، تصویری ملموس از فرسودگی و انزوای او ارائه میدهد. احساسات؛ میان تأثیرگذاری و اصرار فیلم بیتردید اثری اندوهبار است، اما مسئله فقط غمگینبودن آن نیست؛ مسئله این است که گاهی بر انباشتن موقعیتهای دردناک تکیه میکند تا واکنش عاطفی تماشاگر را تضمین کند.
« این تفاوت در دریافت، یکی از مهمترین عوامل تعیینکنندهٔ تجربهٔ تماشاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بهترین لحظهها، اندوه از پیوند شخصیتها و حس شکنندگی زندگی برمیخیزد و به احساسی صادقانه بدل میشود. در لحظههای کماثرتر، موسیقی، گفتوگو یا تداوم رخدادهای تلخ، چنان بر احساس تأکید میکنند که فضای اندیشیدن و تجربهکردن مستقل کمتر میشود. به همین دلیل، واکنشها به فیلم میتواند دو سوی متفاوت داشته باشد: برخی تماشاگران از صمیمیت و تأثر آن با بغض و احساس گرما بیرون میآیند؛ برخی دیگر احساس میکنند اثر بیش از اندازه برای برانگیختن اشک تلاش میکند.
هر دو واکنش از شیوهٔ بیپردهٔ فیلم در مواجهه با احساسات سرچشمه میگیرند. اثر کمتر به ظرافت و خویشتنداری متوسل میشود و بیشتر میخواهد عاطفه را مستقیم و آشکار به تماشاگر منتقل کند. حالوهوا و ریتم روایت فضای تعطیلات در فیلم تنها پسزمینهای تزئینی نیست؛ گرمای آن با مضمون بخشایش و امکان آغاز دوباره پیوند دارد.
لحن اثر میخواهد میان اندوه و امید حرکت کند: تلخیِ وضعیت شخصیتها را پنهان نمیکند، اما در برابر آن بر مهربانی و پیوند انسانی تأکید میگذارد. همین آمیزه است که میتواند پس از تماشا در ذهن بماند، حتی اگر برخی انتخابهای روایی یا اجرایی کاملاً قانعکننده نباشند. ریتم فیلم، بااینحال، همیشه به یک اندازه روان نیست.
در بخشهایی، پیشرفت قصه متکی بر تکرار مضمونها و تأکید دوباره بر احساسات است؛ از همین رو، ممکن است برای بعضی تماشاگران کشدار یا نامتوازن جلوه کند. افزون بر آن، فاصلهٔ میان واقعگراییِ موقعیتهای روزمره و حضور عناصر معنوی، گاهی به لحظههایی میانجامد که از نظر لحن اندکی نامأنوساند.
« در بهترین لحظهها، اندوه از پیوند شخصیتها و حس شکنندگی زندگی برمیخیزد و به احساسی صادقانه بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
فیلم بیش از آنکه با ظرافت صوری یا پیچیدگی ساختاری به یاد بماند، با نیت روشن و عاطفهٔ مستقیم خود شناخته میشود. جمعبندی «Lucy Shimmers and the Prince of Peace» فیلمی برای مخاطبی است که از درامهای خانوادگیِ ایمانمحور و داستانهای امیدبخش استقبال میکند و با احساسات صریح و اندوه فراوان کنار میآید.
بازی اسکارت دایموند، پیوند عاطفی میان لوسی و ادگار و پیام فرصت دوباره، به اثر نیرویی گرم و قابلاعتنا میدهند. در مقابل، ناهماهنگی بازیها، ریتم نهچندان منسجم و گرایش به تأکید بیش از اندازه بر غم، مانع از آن میشوند که همهٔ لحظههایش به یک اندازه طبیعی و اثرگذار باشند. فیلم را میتوان اثری صادقانه اما نابرابر دانست: صادقانه در باورش به مهربانی و دگرگونی، و نابرابر در چگونگی پرداخت و اجرای این باور.
ممکن است تماشاگر با جهان مذهبی آن همراه نشود یا در برابر برخی تمهیدهای عاطفی مقاومت کند؛ اما برای مخاطبی که پذیرای این لحن است، فیلم تجربهای احساسی و گرم فراهم میآورد، بیآنکه از سنگینیِ اندوه خود پنهانکاری کند.
« فیلم بیش از آنکه با ظرافت صوری یا پیچیدگی ساختاری به یاد بماند، با نیت روشن و عاطفهٔ مستقیم خود شناخته میشود. »



ثبت دیدگاه