نقد و بررسی
نقد Loveless | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از خانوادهای که از هم پاشیده است «بیعشق» از همان آغاز، خانواده را نه پناهگاهی امن، بلکه فضایی فرسوده و پرتنش تصویر میکند؛ جایی که نزدیکیِ ظاهری آدمها، فاصلهای عمیق را پنهان کرده است. ژنیا و بوریس در آستانه جداییاند و هر یک میکوشد زندگی تازهای برای خود بسازد. اما گذشته، برخلاف میل آنان، بهسادگی کنار نمیرود: پسری دوازدهساله به نام آلیوشا میان دو بزرگسال گرفتار است که در کشمکش خود، کمتر از آنچه باید به حضور و نیازهای او توجه میکنند.
فیلم با ناپدیدشدن آلیوشا، این بحران خانوادگی را به روایتی جستوجومحور و پرتعلیق بدل میکند، اما پرسش اصلیاش صرفاً این نیست که چه بر سر پسر آمده است. مسئله مهمتر، جهانی است که در آن آدمها میتوانند آنقدر درگیر نارضایتیها و خواستههای خود شوند که رنج نزدیکترین فرد به آنان را نبینند.
از این رو، ماجرای ناپدیدشدن کودک بهانهای برای گشودن زخمی قدیمیتر است: ناتوانی آدمها در دوستداشتن، شنیدن و پذیرفتن مسئولیت یکدیگر. خانواده در سایه سرزنش رابطه ژنیا و بوریس بر انباشت کینه، ناکامی و ملامت بنا شده است. گفتوگوهای آنان بیشتر از آنکه راهی برای فهمیدن یکدیگر باشند، میدان بازگویی اتهامها و دفاع از خویشتناند.
هر کدام میخواهد سهم خود را از آیندهای بهتر حفظ کند، اما هیچیک بهآسانی حاضر نیست سهمش را در ویرانی گذشته بپذیرد. همین وضعیت، شخصیتها را به چهرههایی تلخ و گاه دشوار برای همدلی بدل میکند؛ نه به این معنا که فیلم از آنان داوری سادهای میسازد، بلکه چون نشان میدهد چگونه رنج شخصی، اگر به خودخواهی و سرزنش تبدیل شود، میتواند به دیگران آسیب برساند.
« ژنیا و بوریس در آستانه جداییاند و هر یک میکوشد زندگی تازهای برای خود بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آلیوشا در این میان بیش از آنکه حضوری مؤثر در زندگی والدینش داشته باشد، به مسئلهای تبدیل میشود که باید دربارهاش تصمیم گرفت. این جابهجایی دردناک است: کودکی که به امنیت و توجه نیاز دارد، در میان بزرگسالانی قرار گرفته که ذهنشان بیش از هر چیز متوجه رهایی خود از رابطهای فرسوده است.
فیلم این تضاد را با تأکید و توضیحهای مستقیم نمیسازد؛ آن را از خلال رفتارها، سکوتها و واکنشهای شخصیتها آشکار میکند. کودکی که صدایش شنیده نمیشود یکی از مؤثرترین لایههای فیلم، توجه آن به تجربه کودک در دل بحران بزرگسالان است. مشاجره والدین فقط صدایی پسزمینه در خانه نیست؛ آلیوشا شاهد وضعیتی است که او را در جایگاهی ناامن و بیپناه قرار میدهد.
فیلم نمیکوشد احساسات او را با گفتارهای توضیحی به تماشاگر عرضه کند. در عوض، تنهاییاش را از راه حضور کمرنگش در زندگی روزمره خانواده و واکنشهایی که به تنشها نشان میدهد، منتقل میکند. این انتخاب، بار عاطفی داستان را افزایش میدهد، زیرا تماشاگر ناچار است به فاصله میان آنچه بزرگسالان درباره خود میگویند و آنچه کودک از رفتارشان دریافت میکند توجه کند.
هر یک از والدین ممکن است برای تصمیمها و رنجهای خود دلیلی داشته باشد، اما وجود این دلیلها، پیامد رفتارشان را برای آلیوشا از میان نمیبرد. فیلم از همین راه تصویری نگرانکننده از مسئولیت والدینی ارائه میکند: مسئولیتی که با پایان رابطه عاطفی میان دو نفر پایان نمییابد. فضای سرد و زبان بصری فیلم سردی «بیعشق» تنها در موضوع تلخ آن خلاصه نمیشود؛ این سردی به شکل و فضای فیلم نیز راه یافته است.
« کودکی که صدایش شنیده نمیشود یکی از مؤثرترین لایههای فیلم، توجه آن به تجربه کودک در دل بحران بزرگسالان است. »
شخصیتها و اجرا
خانهها، خیابانها و محیطهای عمومی اغلب چنان به نظر میرسند که گرمایی برای پناهدادن به شخصیتها ندارند. قاببندیها و حالوهوای تصویری، فاصله میان آدمها را برجسته میکنند و اجازه نمیدهند تماشاگر بهسادگی از فشار موقعیت بیرون بماند. زمستان در اینجا صرفاً پسزمینهای زیبا یا نشانهای فصلی نیست؛ با بیپناهی و بیعاطفگی جهان داستان همنوا میشود.
این هماهنگی میان فضا و مضمون، از نقاط قوت اصلی فیلم است. سرما در تصویرها به احساس تنهایی و گسیختگی کمک میکند و محیطهای خالی یا بیروح، گاه همان چیزی را بیان میکنند که شخصیتها از گفتنش عاجزند. با این حال، همین انتخابِ مداوم و یکدست میتواند برای برخی تماشاگران خستهکننده باشد.
فیلم کمتر به لحظههایی از سبکی یا رهایی مجال میدهد؛ در نتیجه، فضای سنگین آن نه فقط داستان را همراهی میکند، بلکه گاه بر تمام تجربه تماشا سایه میاندازد. بازیها و شخصیتپردازی بازیگران، بار عاطفی داستان را با مهاری چشمگیر منتقل میکنند. نقشآفرینیها بهجای آنکه به فورانهای نمایشی یا تأکیدهای آشکار متکی باشند، از جزئیات رفتاری و چهرههایی استفاده میکنند که خشم، بیحوصلگی و درماندگی را زیر لایهای از روزمرگی پنهان کردهاند.
این شیوه با جهان فیلم تناسب دارد: شخصیتها اغلب نه در حال اعترافهای بزرگ، بلکه درگیر گفتوگوها و کارهای عادیاند؛ اما همان لحظههای معمولی نشان میدهند که چگونه زندگی مشترکشان به میدان کشمکش تبدیل شده است. ژنیا و بوریس نه قهرمانانی آرمانیاند و نه چهرههایی که بتوان آنان را به آسانی در قالب شر و خیر جا داد.
« خانهها، خیابانها و محیطهای عمومی اغلب چنان به نظر میرسند که گرمایی برای پناهدادن به شخصیتها ندارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خودمحوری و بیاعتناییشان آزارنده است، اما فیلم اجازه میدهد فشارها، عادتها و ناکامیهای نهفته در زندگیشان نیز دیده شود. این پیچیدگی، شخصیتها را باورپذیرتر میکند، هرچند ممکن است همدلی با آنان را دشوار سازد. در سوی دیگر، حضور آلیوشا از نظر عاطفی نیرویی خاموش اما تعیینکننده دارد: حتی هنگامی که مرکز صحنه نیست، غیبت و نادیدهگرفتهشدنش بر همهچیز سایه میاندازد.
جستوجو و شکلگیری تعلیق پس از ناپدیدشدن آلیوشا، فیلم از بحران خصوصی یک خانواده به جستوجویی جمعی گسترش مییابد. این تغییر، به داستان حرکتی تازه میدهد و تعلیق را بهتدریج بالا میبرد. صحنههای جستوجو، بهویژه به دلیل جدیت و پیگیری افرادی که برای یافتن کودک تلاش میکنند، تأثیری دوچندان دارند.
کوشش آنان در کنار رفتار پدر و مادر قرار میگیرد و تقابلی تلخ میسازد: کسانی که از نظر عاطفی باید نزدیکترین افراد به آلیوشا باشند، در مقایسه با دیگران گاه دورتر و بیاعتناتر به نظر میرسند. تعلیق فیلم بر هیجان پرشتاب یا حادثههای پیاپی استوار نیست؛ از انتظار، ندانستن و امتداد جستوجو نیرو میگیرد.
این رویکرد با ریتم کلی اثر هماهنگ است، اما بیتردید برای همه تماشاگران یکسان کار نمیکند. بخشهایی از روایت آرام پیش میروند و مکثهای طولانی فیلم ممکن است حس کشآمدن ایجاد کنند. این کندی گاهی به ساختن اضطراب کمک میکند، اما در بعضی لحظهها فاصله میان رخدادها آنقدر زیاد میشود که نیروی روایی کاهش مییابد.
« این پیچیدگی، شخصیتها را باورپذیرتر میکند، هرچند ممکن است همدلی با آنان را دشوار سازد. »
قوتها و کاستیها
ریتم، تلخی و تجربه تماشاگر «بیعشق» فیلمی نیست که برای سرگرمی سبک یا آرامکردن مخاطب ساخته شده باشد. تلخی آن از ابتدا تا انتها بخشی از منطق روایت است و فیلم بهندرت فرصتی فراهم میکند تا تماشاگر نفسی آسوده بکشد. همین پیوستگیِ فضای تیره میتواند تجربهای ماندگار بسازد؛ بعضی تصویرها و موقعیتها پس از پایان تماشا نیز در ذهن میمانند، زیرا به رنجی آشنا و واقعی اشاره میکنند.
اما همان ویژگی ممکن است برای برخی به سنگینی افراطی تبدیل شود. اگر تماشاگر نتواند با شخصیتها یا نگاه سرد فیلم ارتباط برقرار کند، احتمال دارد بیش از آنکه درگیر شود، از جهان آن فاصله بگیرد. ریتم آرام نیز دو روی متفاوت دارد. از یک سو، به فیلم مجال میدهد تا بیاعتناییها و ترکهای عاطفی را در جزئیات روزمره نشان دهد؛ از سوی دیگر، بعضی بخشها را طولانیتر از اندازه لازم جلوه میدهد.
این مسئله بهویژه زمانی محسوس است که روایت بر تکرار حس انتظار تکیه میکند. بنابراین، کندی فیلم را نمیتوان فقط نقصی فنی یا صرفاً انتخابی هنرمندانه دانست؛ گاهی به عمق فضای داستان کمک میکند و گاهی از شدت اثرگذاری آن میکاهد. جمعبندی «بیعشق» تصویری تلخ از فروپاشی یک خانواده و پیامدهای آن برای کودکی است که صدایش در میان نزاع بزرگسالان گم میشود.
قدرت فیلم در پیوند میان مضمون، بازیهای باورپذیر، فضای سرد و جستوجویی است که تعلیقش بهتدریج افزایش مییابد. در برابر، ریتم کند و تیرگی بیوقفهاش ممکن است خستهکننده یا عاطفاً فرساینده باشد. فیلم همچنین بهجای آنکه همهچیز را با توضیحی روشن و آرامشبخش ببندد، بخشی از ناآرامی را برای تماشاگر باقی میگذارد؛ انتخابی که برای بعضیها تأملبرانگیز و برای برخی دیگر ناامیدکننده خواهد بود.
« ریتم، تلخی و تجربه تماشاگر «بیعشق» فیلمی نیست که برای سرگرمی سبک یا آرامکردن مخاطب ساخته شده باشد. »
جمعبندی
ارزش اثر بیش از آنکه در ارائه پاسخهای ساده باشد، در طرح پرسشی سنگین است: وقتی آدمها برای رهایی از زندگی مشترک گذشته میکوشند، چه کسی مسئول مراقبت از آن چیزی است که میانشان باقی میماند؟ «بیعشق» پاسخ آسانی نمیدهد، اما با صراحت و تلخی نشان میدهد که بیاعتنایی نیز انتخابی است و پیامدهایش معمولاً بر دوش آسیبپذیرترین فرد میافتد.
ثبت دیدگاه