نقد و بررسی
نقد عشق هزارساله (Love of Thousand Years) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که میان تقدیر و اراده معلق میماند «عشق هزارساله» ملودرامی فانتزی و تاریخی است که هستهٔ رواییاش از تضادی آشنا نیرو میگیرد: میل به نجات مردمی ستمدیده در برابر عشقی که گویی از پیش در تار و پود سرنوشت بافته شده است. فو جیویون، موجودی جاودانه و نگهبان چراغی روحانی، پس از انتظار و دلبستگی درازمدت، بار دیگر با زنی روبهرو میشود که سرنوشتش با زندگیهای پیشین او پیوند دارد.
زن، شاهزادهای است که پس از سقوط سرزمینش با هویتی تازه در پی بازپسگیری آیندهٔ مردم خود برمیآید. جستوجوی چراغ، این دو مسیر را به هم میرساند و از همان آغاز بذر تعارضی تلخ را میکارد: ابزار رهایی جمعی ممکن است بهای شخصی و جبرانناپذیری داشته باشد. سریال از این ظرفیت برخوردار است که داستان عاشقانه را از محدودهٔ احساسات خصوصی بیرون ببرد و آن را به پرسشی دربارهٔ مسئولیت، فداکاری و انتخاب بدل کند.
بااینحال، این اندیشه همیشه با همان قوتی که در طرح اولیه وعده میدهد، در اجرا دنبال نمیشود. روایت میان افسانهای عاشقانه و داستانی دربارهٔ انتقام و نجات مردم در رفتوآمد است؛ گاهی این دو وجه یکدیگر را غنی میکنند و گاهی چنان از هم فاصله میگیرند که پیوندشان بیشتر محصول طرح داستانی به نظر میرسد تا نتیجهٔ تحول طبیعی شخصیتها.
جهانسازی و حالوهوای فانتزی یکی از امتیازهای اثر، توانایی آن در ساختن فضایی افسانهای است. کوهستان، آیینهای معنوی، موجودات فراطبیعی و چراغی که نیرویی تعیینکننده در سرنوشت جهان دارد، اجزای جهانی را شکل میدهند که قرار است هم زیبا و رازآمیز باشد و هم حامل تهدید. سریال در ساختن این حالوهوا، بیش از آنکه به واقعگرایی تاریخی تکیه کند، بر قراردادهای خیالپردازانهٔ ژانر تکیه دارد؛ انتخابی که با قصهٔ جاودانگی و تناسخ سازگار است و به اثر رنگی رؤیاگون میبخشد.
« زن، شاهزادهای است که پس از سقوط سرزمینش با هویتی تازه در پی بازپسگیری آیندهٔ مردم خود برمیآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، جهانسازی همیشه به یک نظام روشن و منسجم نمیرسد. قواعد نیروهای معنوی، حدود توانایی شخصیتها و سازوکار بعضی رخدادها گاه به اندازهای که برای درک پیامدهای داستان لازم است توضیح داده نمیشوند. در نتیجه، برخی لحظهها بیش از آنکه از منطق درونی جهان برخیزند، به نیازهای همان موقعیت وابسته میمانند.
ابهام در یک قصهٔ افسانهای میتواند رازآفرین باشد، اما هنگامی که مرز میان راز و کمبود توضیح روشن نباشد، تماشاگر ممکن است بهجای کنجکاوی، احساس سردرگمی کند. عاشقانهای با کشش نابرابر رابطهٔ فو جیویون و شاهدخت، مرکز عاطفی سریال است؛ اما کیفیت این مرکز در تمام مسیر یکسان نمیماند. پیشینهٔ دلبستگی هزارسالهٔ فو جیویون، بهخودیخود نیرویی شاعرانه دارد: عشقی که در برابر گذر زمان ایستاده و با خاطرهٔ زندگیهای پیشین گره خورده است.
چنین پیشفرضی میتواند صمیمیتی عمیق و اندوهی دیرپا بسازد، زیرا یکی از دو طرف رابطه، گذشتهای طولانی را با خود حمل میکند، حال آنکه دیگری باید در زمان حال انتخاب کند. مشکل آن است که ایدهٔ عشق دیرپا گاه جای رشد تدریجی رابطه را میگیرد. اگر مخاطب قرار است عمق پیوند را باور کند، باید در رفتارها، گفتوگوها و دگرگونیهای هر دو شخصیت نشانههایی از شناخت متقابل ببیند.
سریال در لحظاتی این نزدیکی را با بازیهای عاطفی، مکثها و کشمکش میان اعتماد و تردید میسازد، اما در بخشهایی دیگر تکیهاش بر سرنوشت از پرورش رابطه پیشی میگیرد. به همین دلیل، احساس عاشقانه برای برخی مخاطبان تأثیرگذار خواهد بود و برای برخی دیگر بیش از اندازه وابسته به وعدهٔ افسانهای قصه باقی میماند.
« بااینحال، جهانسازی همیشه به یک نظام روشن و منسجم نمیرسد. »
شخصیتها و اجرا
بازیگری و حضور شخصیتهای اصلی ژنگ یهچنگ در نقش فو جیویون حضوری چشمگیر دارد و به شخصیتش نوعی خونسردی و رازآلودگی میبخشد. این وجه با جاودانگی و آگاهی او از گذشته سازگار است، اما گاه خطر آن را دارد که شخصیت را به مجموعهای از نگاههای مرموز و رفتارهای مطمئن محدود کند. برای آنکه چنین قهرمانی از سطح جذابیت ظاهری فراتر برود، لازم است شکنندگی، تردید و هزینهٔ عاطفی تصمیمهایش نیز بهروشنی دیده شود.
سریال به این لایهها اشاره میکند، ولی همیشه فرصت کافی برای پروراندنشان فراهم نمیآورد. ژائو لوسی در نقش زنی که هویتی تازه برمیگزیند و مأموریت نجات مردمش را دنبال میکند، انرژی و سرزندگی قابلتوجهی به روایت میآورد. حضور او بهویژه در بخشهایی که شخصیت باید میان احتیاط، خشم و امید حرکت کند، به قصه تنوع میبخشد.
بااینهمه، کنشگری قهرمانه گاه زیر فشار ملودرام قرار میگیرد و تصمیمهای او بهجای آنکه همیشه از منطق شخصیتی روشن پیروی کنند، تابع ضرورتهای صحنه میشوند. حاصل کار، شخصیتی است که ظرفیت استقلال و اراده دارد، اما همهٔ این ظرفیتها به یک اندازه در متن شکوفا نمیشوند. ریتم، روایت و پیچیدگیهای داستان «عشق هزارساله» از روایتی چندلایه بهره میبرد: دسیسههای سیاسی، رازهای مربوط به گذشته، مأموریت یافتن چراغ و دلبستگی دو شخصیت اصلی همزمان پیش میروند.
این گستردگی در بهترین لحظهها به قصه حس حرکت میدهد و سبب میشود رابطهٔ عاشقانه در خلأ شکل نگیرد؛ انتخابهای شخصی با سرنوشت سرزمینی و مردمی پیوند میخورند. حضور شخصیتهای فرعی نیز امکان ایجاد ائتلافها، رقابتها و پیوندهای عاطفی متفاوتی را فراهم میآورد. اما تراکم رویدادها لزوماً به معنای ضرباهنگ مناسب نیست.
« سریال به این لایهها اشاره میکند، ولی همیشه فرصت کافی برای پروراندنشان فراهم نمیآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سریال در بخشهایی بیش از اندازه مکث میکند و صحنههایی را تکرار میکند که کارکرد عاطفی یا روایی تازهای به قصه نمیافزایند. در مقابل، برخی تغییرات مهم سریع رخ میدهند و مجال کافی برای فهم انگیزهها یا پیامدهایشان باقی نمیگذارند. این نوسان، ریتمی نامتوازن میسازد: گاهی روایت کشدار و فرساینده میشود و گاهی چنان شتاب میگیرد که پیوند میان علت و معلول سست به نظر میرسد.
پیچشهای داستانی نیز در مواردی بهجای آنکه معنای تازهای به گذشته بدهند، ابهام را بیشتر میکنند. مضمون فداکاری و مسئلهٔ انتخاب چراغ روحانی فقط ابزاری برای پیشبرد ماجرا نیست؛ نمادی است از آرزوی رهایی و بهایی که ممکن است برای آن پرداخته شود. پرسش مرکزی داستان این است که آیا میتوان برای نجات جمع، از عزیزترین پیوندهای فردی گذشت؟
و آیا فداکاری زمانی معنا دارد که از سر انتخاب باشد، یا اگر تقدیر آن را از پیش نوشته باشد، دیگر نمیتوان آن را تصمیمی آزادانه دانست؟ این پرسشها به اثر امکان میدهند از الگوی سادهٔ «عشق در برابر وظیفه» فراتر برود. بااینحال، طرح چنین پرسشهایی نیازمند آن است که شخصیتها فرصت داشته باشند موضع خود را روشن کنند و در برابر پیامدهای انتخابشان بایستند.
هرجا روایت میان تقدیر و اراده تمایز کافی نمیگذارد، وزن اخلاقی تصمیمها هم کاهش مییابد. مخاطب ممکن است بداند انتخابی پرهزینه در پیش است، اما اگر دلیل و مسیر رسیدن به آن انتخاب بهاندازهٔ کافی روشن نباشد، تأثر جای فهم را میگیرد. همین فاصله میان ظرفیت مضمونی و وضوح دراماتیک، هم از جذابیت اثر میکاهد و هم به آن حالتی تلخ و رازآلود میدهد.
« در مقابل، برخی تغییرات مهم سریع رخ میدهند و مجال کافی برای فهم انگیزهها یا پیامدهایشان باقی نمیگذارند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «عشق هزارساله» اثری است که بیش از هر چیز با فضای افسانهای، ترکیب عاشقانه و فانتزی، و ایدهٔ دلبستگی فراتر از یک زندگی مخاطب را به خود فرامیخواند. داستانِ زنی که در پی نجات مردمش است و جاودانهای که گذشتهای طولانی را با خود حمل میکند، زمینهای غنی برای پرداختن به عشق، مسئولیت و فداکاری فراهم میآورد.
بازیگران اصلی نیز به جهان قصه جذابیت میبخشند، هرچند رابطهٔ میان شخصیتهایشان همیشه به اندازهٔ طرح داستانی باورپذیر و پرحرارت از کار درنمیآید. در سوی دیگر، ریتم کند، تکرارهای روایی، توضیح ناکافی برخی قواعد و ابهام در بخشی از انگیزهها مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای این قصه به فعلیت برسد.
بنابراین، سریال برای تماشاگرانی مناسبتر است که از ملودرامهای فانتزی، عشقهای تقدیرمحور و فضای رازآلود لذت میبرند و میتوانند کاستیهای انسجام روایی را در برابر جذابیت جهان و ایدهٔ مرکزی بپذیرند. «عشق هزارساله» در بهترین لحظههایش افسانهای لطیف دربارهٔ انتظار و بهای امید است؛ در ضعیفترین لحظههایش، اما بیش از آنکه احساس را بهتدریج بسازد، از مخاطب میخواهد آن را از پیش باور کند.
ثبت دیدگاه