نقد و بررسی
نقد Love Jones | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای که بیش از داستان، فضا میسازد «لاو جونز» ساختهٔ تئودور ویچر، بیش از آنکه بر پیچشهای داستانی یا حادثههای بزرگ تکیه کند، به تماشاگر فرصت میدهد در فضای یک شهر و میان آدمهایی زندگی کند که میکوشند خواستههای عاطفیشان را بفهمند. فیلم با آشنایی داریوس و نینا آغاز میشود؛ او شاعری جوان است و او عکاسی که پس از تجربهای عاطفی، در برابر رابطهای تازه احتیاط میکند.
برخوردشان در محفل شعرخوانی، با بازیگوشی و کشش آغاز میشود، اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که جاذبه بهتنهایی برای ساختن رابطهای باثبات کافی نیست. این روایت آرام، بهجای آنکه تماشاگر را با اتفاقهای پیدرپی غافلگیر کند، بر مکثها، گفتوگوها و لحظههای روزمره تکیه دارد. «لاو جونز» در بهترین لحظاتش مانند آلبومی از خاطرههای شهری است: رفتوآمد میان کافهها، محفلهای هنری، جمعهای دوستانه و خیابانهای شیکاگو.
همین انتخاب، فیلم را از یک ملودرام عاشقانهٔ متعارف دور میکند؛ هرچند گاه نیز باعث میشود قصه در کشمکشهای خود بیش از اندازه توقف کند. شیکاگو؛ شهری با حضور مستقل شیکاگو در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای رابطهٔ دو شخصیت نیست؛ بخشی از جهانبینی آن است. دوربین، شهر را از خلال محلهها، فضاهای موسیقایی، کافهها و مکانهای گردهمایی هنرمندان نشان میدهد و به زندگی شخصیتها بافتی ملموس میبخشد.
این فضا، تصویری از جوانان سیاهپوست شهری عرضه میکند که در مقام هنرمند، آموزگار، نویسنده یا عکاس زندگی میکنند؛ تصویری که در سینمای جریان اصلی آن دوران کمتر به چشم میآمد. فیلم در ثبت این محیط، هم صمیمی است و هم آگاه به جزئیات. شهر نه منظرهای تزیینی، بلکه شبکهای از مکانها و عادتهاست که شخصیتها در آن شکل میگیرند و با یکدیگر پیوند مییابند.
« فیلم در ثبت این محیط، هم صمیمی است و هم آگاه به جزئیات. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
به همین دلیل، بازگشت به «لاو جونز» فقط بازگشت به یک داستان عاشقانه نیست؛ تماشای تصویری از یک فضای فرهنگی مشخص در دههٔ نود نیز هست. شیکاگو به فیلم هویتی میدهد که با جابهجایی داستان به شهری دیگر، بهسادگی حفظ نمیشد. داریوس و نینا؛ کشش، شوخطبعی و ناهماهنگی بخش مهمی از جذابیت فیلم از حضور لارِنز تیت و نیا لانگ میآید.
میان آن دو کششی طبیعی شکل میگیرد که هم در لحظههای صمیمانه و هم در شوخیها و کلکلهایشان دیده میشود. داریوس با اعتمادبهنفس شاعرانهاش میکوشد نینا را تحت تأثیر قرار دهد؛ نینا نیز صرفاً مخاطبی منفعل برای این نمایش نیست و با هوش، تردید و شوخطبعی خود، رابطه را به مسیری دوسویه میکشاند.
نیا لانگ به نینا وقار و استقلال میبخشد. او شخصیتی نیست که تمام هویتش در انتظار عشق یا پاسخگویی به خواستهٔ مردی دیگر خلاصه شود. دغدغههای حرفهای و عاطفیاش در کنار هم حضور دارند و همین، او را از الگوی سادهٔ «زنِ دستنیافتنی» فراتر میبرد. تیت نیز داریوس را با ترکیبی از جذابیت و آسیبپذیری میسازد؛ مردی که زبانِ عشق را بهخوبی میشناسد، اما در عمل همیشه از پسِ مسئولیتِ احساساتش برنمیآید.
بااینهمه، فیلم در نمایش رابطهٔ این دو تنها به جذابیت بسنده نمیکند. رفتارهای سنجشگرانه، سوءتفاهمها و واکنشهای لحظهایشان گاه بهجای آنکه تنش را پربار کنند، به دوری فرساینده از یکدیگر میانجامند. تماشاگر میتواند همزمان مجذوب شیمی میان آنها باشد و از تصمیمهایی که میگیرند کلافه شود.
« شیکاگو به فیلم هویتی میدهد که با جابهجایی داستان به شهری دیگر، بهسادگی حفظ نمیشد. »
شخصیتها و اجرا
این دوگانگی، یکی از صادقانهترین ویژگیهای فیلم است؛ هرچند همیشه به سود ریتم آن تمام نمیشود. زبان عشق و دامِ بازیهای عاطفی فیلم علاقهمند است نشان دهد که آدمها چگونه دربارهٔ عشق حرف میزنند و چگونه در برابر تجربهٔ واقعی آن عقب میکشند. داریوس و نینا از صمیمیت استقبال میکنند، اما وقتی پای تعریف رابطه، اعتماد و پذیرش آسیبپذیری به میان میآید، زبان مشترکشان از کار میافتد.
هر یک گاهی میکوشد بهجای بیان روشن خواستهاش، واکنش دیگری را بیازماید؛ رفتاری که شاید از ترسِ آسیبدیدن سرچشمه بگیرد، اما به همان اندازه میتواند به دیگری صدمه بزند. از این منظر، «لاو جونز» عاشقانهای بینقص یا آرمانی نیست. فیلم میان شور و تردید فاصله میاندازد و یادآوری میکند که کشش عاطفی الزاماً به بلوغ رابطه نمیانجامد.
بااینحال، گاهی به جای واکاوی دقیق پیامدهای این رفتارها، خودِ بازیهای عاطفی را طولانی میکند. تکرارِ نزدیکشدن و پسکشیدن، در بخشهایی از فیلم از ظرافت روانشناختی فاصله میگیرد و حسِ کشآمدن ایجاد میکند. لحن گفتوگوها نیز دوپهلوست: شوخ و جسورانه، اما گاه بیش از حد صریح و جنسی.
این صراحت با فضای بزرگسالانهٔ فیلم و شیوهٔ معاشقهٔ شخصیتها سازگار است، ولی ممکن است برای تماشاگرانی که به گفتوگوی لطیفتر یا کمتصریحتر علاقه دارند، از جذابیت اثر بکاهد. در هر حال، زبان فیلم بخشی از شخصیتپردازی آن است: آدمهایی که در ظاهر از احساساتشان آگاهاند، اما هنوز نمیدانند چگونه بیپرده و مسئولانه با آنها روبهرو شوند.
« این دوگانگی، یکی از صادقانهترین ویژگیهای فیلم است؛ هرچند همیشه به سود ریتم آن تمام نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی، شعر و حسوحال دههٔ نود موسیقی در «لاو جونز» نقش تزئین ندارد؛ در کنار تصویر و گفتوگو، ضربآهنگ عاطفی فیلم را میسازد. آمیزهٔ آراندبی، جاز و قطعههای نزدیک به فضای سول، به لحظههای عاشقانه گرما میبخشد و به شیکاگو صدایی ویژه میدهد. موسیقی کمک میکند فیلم، حتی در صحنههایی که اتفاق داستانی بزرگی رخ نمیدهد، زنده و خوشتماشا باقی بماند.
قطعههای موسیقایی و اجراهای شعرخوانی، جهان فیلم را به فضایی تبدیل میکنند که در آن هنر بخشی از معاشرت روزمره است. شعر در فیلم نیز کارکردی دوگانه دارد. از یک سو، راهی برای نزدیکشدن شخصیتهاست؛ از سوی دیگر، گاهی پوششی شیک برای دشواریِ بیان مستقیم احساسات میشود. داریوس میتواند با واژهها فضا بسازد و نینا نیز با نگاه عکاسانهاش جهان را قاب بگیرد، اما مهارت هنری لزوماً به مهارت عاطفی تبدیل نمیشود.
همین تقابل، پیوندی میان فرم و مضمون میسازد: شخصیتها در هنرشان قادرند لحظه را ثبت یا نامگذاری کنند، اما در رابطهشان با لحظههای واقعی دستوپا میزنند. حالوهوای دههٔ نود در فیلم فقط از لباسها و آهنگها نمیآید. شیوهٔ معاشرت، محفلهای هنری و مکانهایی که آدمها در آن با یکدیگر روبهرو میشوند، تصویری از دورهای پیش از سلطهٔ ارتباطات دیجیتال به دست میدهد.
فیلم به این ترتیب نوعی خاطرهٔ فرهنگی میسازد؛ خاطرهای که جذابیتش نه در نوستالژی صرف، بلکه در توجه به سبک زندگی و اجتماع پیرامون شخصیتهاست. کارگردانی و ریتم روایت تئودور ویچر در نخستین تجربهٔ بلند خود، بهجای ساختن عاشقانهای پرزرقوبرق، به صمیمیت و مشاهدهگری رو میآورد. دوربین به شخصیتها فرصت میدهد در قاب نفس بکشند و فضای شهر و جمع دوستانشان را نیز بخشی از داستان کند.
« موسیقی کمک میکند فیلم، حتی در صحنههایی که اتفاق داستانی بزرگی رخ نمیدهد، زنده و خوشتماشا باقی بماند. »
قوتها و کاستیها
این نگاه، برای فیلمی که بخش بزرگی از جذابیتش از معاشرت و حالوهوا میآید، انتخاب مناسبی است. بازیگران مکمل نیز به جهان فیلم وسعت میدهند و رابطهٔ مرکزی را از خلأ بیرون میآورند؛ دوستان شخصیتها نه فقط تماشاگر ماجرا، بلکه بازتابی از برداشتهای متفاوت دربارهٔ صمیمیت و تعهد هستند. اما همین رویکرد کمحادثه گاهی به کمبود تمرکز میانجامد.
بعضی کشمکشها آنقدر ادامه پیدا میکنند که نیروی اولیهشان را از دست میدهند. فیلم به جای آنکه در هر بازگشت به رابطه لایهای تازه آشکار کند، گاه همان بنبست را از زاویهای مشابه تکرار میکند. بنابراین، ریتم آن برای تماشاگرانی که به روایت فشرده و پیشبرنده خو گرفتهاند، ممکن است کند باشد.
بااینحال، کندی همیشه نشانهٔ بیحوصلگی نیست؛ گاهی بخشی از تلاش فیلم برای زیستن در فضای تردید و انتظار است. جمعبندی «لاو جونز» فیلمی است که بیش از آنکه با طرح داستانی پیچیده یا هیجان پیوسته به یاد بماند، با حالوهوای خود در ذهن میماند: شیکاگوی دههٔ نود، موسیقی گرم، شعرخوانی، جمع دوستان و دو بازیگر اصلی که میانشان جاذبهای باورپذیر جریان دارد.
فیلم در بازنمایی جهانی از هنرمندان و حرفهمندان سیاهپوست شهری، تصویری کمتکرار و ماندگار عرضه میکند و به نینا نیز استقلالی میبخشد که از نقش کلیشهای معشوقه فراتر میرود. در مقابل، کشمکشهای عاطفی گاه بیش از اندازه کش میآیند و رفتارهای ناپختهٔ دو شخصیت میتواند تماشاگر را از آنها دور کند.
« این نگاه، برای فیلمی که بخش بزرگی از جذابیتش از معاشرت و حالوهوا میآید، انتخاب مناسبی است. »
جمعبندی
برخی گفتوگوهای صریح نیز ممکن است برای همه خوشایند نباشد. با وجود این کاستیها، فیلم در ساختن فضایی رمانتیک و در ثبت شیمی میان نیا لانگ و لارِنز تیت موفق است. «لاو جونز» نه عاشقانهای بیدردسر، بلکه پرترهای از میل به نزدیکی و ترس از تعهد است؛ اثری که ارزش تماشایش را بیش از هر چیز از جزئیات انسانی و موسیقیاش میگیرد.
« برخی گفتوگوهای صریح نیز ممکن است برای همه خوشایند نباشد. »



ثبت دیدگاه