نقد و بررسی
نقد Love in the Villa | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای آشنا در شهری رؤیایی «عشق در ویلا» ساختهٔ مارک استیون جانسون، کمدی رمانتیکی است که از همان ابتدا مصالح آشنایی را کنار هم میچیند: جدایی عاطفی، سفری که قرار بوده دونفره باشد، اقامتگاهی که بهاشتباه دوبار رزرو شده و دو غریبهای که ناچارند فضای مشترکشان را با دلخوری و کشمکش تاب بیاورند.
جولی، زنی جوان و شیفتهٔ داستانهای عاشقانه، برای سفر به ورونا برنامهای دقیق و آرمانی دارد؛ اما ورود چارلیِ بدبین و طعنهزن، آن تصویر منظم را برهم میزند. این موقعیت ظرفیت یک کمدی رمانتیک خوشریتم را دارد، ولی فیلم بیش از آنکه از این ظرفیت بهره بگیرد، به الگوهای تضمینشدهٔ ژانر تکیه میکند.
داستان قصد ندارد رازآلود یا پیچیده باشد؛ جذابیت بالقوهاش باید از برخورد دو خلقوخو و تغییری بیاید که این برخورد در شخصیتها پدید میآورد. مسئله آن است که مسیر عاطفی فیلم چنان قابل پیشبینی است که بسیاری از موقعیتها پیش از وقوع، معنای خود را آشکار میکنند. بنابراین، پرسش اصلی نه این است که رابطهٔ دو شخصیت به کدام سمت خواهد رفت، بلکه این است که فیلم با چه ظرافتی آن مسیر آشنا را طی میکند.
پاسخ، متأسفانه، چندان امیدوارکننده نیست. ورونا؛ زیباترین شخصیت فیلم ورونا در فیلم تنها پسزمینهای تزیینی نیست؛ بخش مهمی از جذابیت و حالوهوای اثر از معماری، خیابانها و فضای گردشگرپسند این شهر میآید. فیلم با تصویری دلنشین از ایتالیا میکوشد مخاطب را به تعطیلاتی کوتاه ببرد؛ تعطیلاتی که حتی اگر از نظر روایی چندان پرماجرا نباشد، دستکم با چشماندازهای زیبا و حالوهوای رمانتیک همراه است.
« پاسخ، متأسفانه، چندان امیدوارکننده نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فضا بهویژه در لحظاتی که جولی شهر را از دریچهٔ خیالپردازیهایش میبیند، با مضمون فیلم پیوند پیدا میکند. بااینحال، فیلم گاهی به ورونا همچون تصویری آماده برای کارتپستال نگاه میکند، نه شهری زنده با بافت و جزئیات مستقل. زیبایی مکان بیشتر برای تقویت خیال عاشقانه به کار میرود تا برای شکلدادن به تجربهای ویژه از شهر.
این رویکرد در یک کمدی رمانتیک سبک قابلفهم است، اما محدودیتش نیز آشکار میشود: هرگاه شوخیها یا کشمکش شخصیتها از حرکت میافتند، قابهای زیبا بهتنهایی نمیتوانند جای شور دراماتیک را بگیرند. جولی و چارلی؛ تضادِ روی کاغذ جولی و چارلی بر پایهٔ تضادی ساده طراحی شدهاند. او به عشق، برنامهریزی و نشانههای رمانتیک دل بسته است؛ او در برابر خوشبینی و هیجانش، محتاط و بدبین به نظر میرسد.
چنین تقابلی در کمدی رمانتیک میتواند زمینهٔ گفتوگوهای بامزه و دگرگونی تدریجی فراهم کند. بااینهمه، تضاد وقتی به رابطهای باورپذیر تبدیل میشود که تماشاگر بتواند لحظههای کشف و نزدیکی دو شخصیت را حس کند، نه صرفاً از پیش بداند که قرار است اختلافشان به کشش عاطفی بدل شود. در این فیلم، فاصلهٔ میان خصومت اولیه و صمیمیت بعدی گاه کوتاهتر از آن است که به تغییر قانعکنندهای برسد.
شخصیتها بهجای آنکه در تعاملهای دقیق و چندلایه یکدیگر را بشناسند، اغلب در چارچوب نقشهای ازپیشتعیینشده باقی میمانند. همین امر باعث میشود علاقهٔ شکلگرفته میان آنها بیشتر تابع خواست فیلمنامه باشد تا نتیجهٔ تحول شخصیتها. از این رو، رابطهای که باید نیروی محرک فیلم باشد، برای بخشی از مخاطبان کمجان یا شتابزده جلوه میکند.
« این فضا بهویژه در لحظاتی که جولی شهر را از دریچهٔ خیالپردازیهایش میبیند، با مضمون فیلم پیوند پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
شیمی بازیگران و مسئلهٔ باورپذیری کَت گراهام در نقش جولی، انرژی و شور لازم برای شخصیتی خیالپرداز را به قاب میآورد. تام هاپر نیز چارلی را با خونسردی و نوعی خشکی بازی میکند که با تصویر مرد بدبین فیلم سازگار است. این دو ویژگی در سطح فردی قابلتشخیصاند، اما کنار هم همیشه به جرقهٔ مورد نیاز یک عاشقانه تبدیل نمیشوند.
گفتوگوها گاه بیشتر به تبادل جملههای طراحیشده شباهت دارند تا برخوردی خودجوش میان دو آدمی که ناگهان به حضور یکدیگر حساس شدهاند. این کمبود فقط به بازیگران مربوط نیست؛ فیلمنامه نیز برای ساختن صمیمیت، زمان و ظرافت کافی فراهم نمیکند. رابطهٔ عاشقانه به لحظات کوچک نیاز دارد: سکوتی معنادار، توجهی تازه، یا تغییری که یکی از شخصیتها در دیگری میبیند.
فیلم گاهی از این فرصتها عبور میکند و بهجای آنها بر موقعیتهای کمیک یا سوءتفاهمهای آشنا تکیه میزند. نتیجه، رابطهای است که روی کاغذ ظرفیت جذابیت دارد، اما در اجرا برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه قانعکننده نمیشود. کمدی؛ میان موقعیتهای سبک و شوخیهای فرسوده «عشق در ویلا» لحظاتی سبک و صمیمانه دارد و از جدال دو همخانهٔ ناخواسته برای ایجاد طنز استفاده میکند.
ایدهٔ تقسیم خانه میان دو غریبه، بهخودیخود ساده اما کارآمد است: هرکدام عادتها، حساسیتها و انتظارات متفاوتی دارند و ناچارند با حضور دیگری کنار بیایند. در بخشهایی، همین اصطکاک روزمره فضای سرگرمکنندهای میسازد و فیلم را به تماشایی آسان و بیدردسر بدل میکند. اما شوخیها همیشه به اندازهای تازه یا خوشزمانبندیشده نیستند که ریتم را زنده نگه دارند.
« تام هاپر نیز چارلی را با خونسردی و نوعی خشکی بازی میکند که با تصویر مرد بدبین فیلم سازگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی موقعیتها بیش از آنکه خندهدار باشند، کشدار به نظر میرسند و تکرار برخوردهای خصمانه، پس از مدتی از نیروی کمیکشان میکاهد. ماجراهایی که باید رابطه را پیچیدهتر یا بامزهتر کنند، گاه در همان سطح شوخی باقی میمانند و پیامدی جدی برای شناخت شخصیتها ندارند. حضور گربههای ساختهشده با رایانه نیز نمونهای از تصمیمهایی است که بهجای افزودن به باورپذیری فضای فیلم، مصنوعی و توی ذوقزن جلوه میکنند.
ریتم و ساختار روایی فیلم با مدت زمانی نزدیک به دو ساعت، برای قصهای نسبتاً ساده فضای زیادی در اختیار دارد؛ اما این فرصت همیشه به گسترش شخصیتها یا غنیتر شدن رابطه منجر نمیشود. بخشهایی از روایت با مکثهای طولانی و شوخیهای کماثر پیش میروند، درحالیکه بعضی تغییرات عاطفی به سرعت رخ میدهند.
این ناهماهنگی میان کندیِ پیشروی موقعیتها و شتابِ تحول رابطه، یکی از ضعفهای اصلی ساختار است. از سوی دیگر، فیلم بهندرت از قراردادهای ژانر فاصله میگیرد. مخاطبی که با کمدیهای عاشقانه آشناست، معمولاً نشانههای مسیر داستان را زود تشخیص میدهد. قابلپیشبینی بودن بهتنهایی ایراد نیست؛ بسیاری از آثار محبوب این ژانر از سرانجامی آشنا بهره میگیرند.
مهم آن است که تماشاگر از مسیر رسیدن به آن سرانجام لذت ببرد. اینجا، مسیر به اندازهای پرکشش و پُرظرافت نیست که آشنایی مقصد را جبران کند. لحن و نگاه به رمانتیسم فیلم نسبت به خیالپردازی رمانتیک جولی موضعی دوگانه دارد. از یک طرف، شیفتگی او به ورونا و داستانهای عاشقانه را نیرویی زنده و دوستداشتنی میبیند؛ از طرف دیگر، میکوشد خوشبینیاش را در برخورد با واقعیت تعدیل کند.
« این ناهماهنگی میان کندیِ پیشروی موقعیتها و شتابِ تحول رابطه، یکی از ضعفهای اصلی ساختار است. »
قوتها و کاستیها
این تنش میتوانست به تأملی شیرین دربارهٔ تفاوت میان عشقِ آرمانی و رابطهٔ واقعی بینجامد. بااینحال، اثر بیشتر به حلوفصل سریع موقعیتها علاقه دارد تا کاوش جدی در این دو نگاه. چارلی نیز میتوانست بیش از یک بدبینِ متعارف باشد؛ کسی که بدبینیاش از تجربههای مشخص و زخمهای عاطفی شکل گرفته و در تماس با جولی معنای تازهای پیدا میکند.
فیلم رگههایی از این امکان را نشان میدهد، اما آن را به اندازهٔ کافی نمیپروراند. در نتیجه، مضمونِ بازشدن به تجربهای تازه حاضر است، ولی بهجای آنکه به لایهٔ عمیق اثر بدل شود، بیشتر نقش پیونددهندهٔ صحنهها را دارد. جمعبندی «عشق در ویلا» اثری است که جذابترین داراییاش ورونای چشمنواز و ایدهٔ سادهٔ همخانهشدن دو غریبه است.
فیلم در لحظاتی میتواند سبک، دلنشین و مناسب تماشای بیتکلف باشد؛ بهویژه برای مخاطبی که از کمدی رمانتیکهای آشنا انتظار پیچیدگی یا نوآوری چشمگیر ندارد. بااینحال، شوخیهای کمجان، ریتم کند، شخصیتپردازی محدود و شیمی نهچندان قوی میان دو بازیگر اصلی، مانع از آن میشود که این ظرفیت به عاشقانهای واقعاً ماندگار تبدیل شود.
حاصل کار بیش از آنکه داستانی تازه دربارهٔ عشق باشد، سفری خوشمنظره در مسیری آشناست: گاهی دلپذیر، گاهی کشدار و در نهایت کماثرتر از آنچه موقعیت اولیه وعده میدهد. ورونا شاید برای مدتی تماشاگر را در حالوهوای تعطیلات نگه دارد، اما خود رابطه به اندازهای جان نمیگیرد که پس از پایان فیلم در ذهن بماند.
« این تنش میتوانست به تأملی شیرین دربارهٔ تفاوت میان عشقِ آرمانی و رابطهٔ واقعی بینجامد. »
ثبت دیدگاه