نقد و بررسی
نقد عشق در نگاه دوم (Love at Second Sight) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا با دریچهای تازه «Love at Second Sight» که عنوان اصلی آن «Mon inconnue» است، کمدیـرمانتیکی فرانسوی به کارگردانی Hugo Gélin است؛ فیلمی که از یک فرض خیالپردازانه برای ورود به مسئلهای بسیار زمینی بهره میگیرد: آدمها در دل رابطه چگونه یکدیگر را میبینند، و چه وقت آن نگاهِ نخستین جای خود را به عادت و بیتوجهی میدهد؟
نقطهی آغاز داستان ساده اما پربار است. Raphaël در جهانی بیدار میشود که در آن Olivia، همسرش در زندگی پیشین، او را نمیشناسد و مسیر حرفهای متفاوتی پیموده است. او باید با واقعیتی روبهرو شود که در آن خاطرهی مشترکشان فقط برای خودش وجود دارد. این ایده، هم امکان کمدی موقعیت دارد و هم ظرفیت یک درام عاطفی دربارهی انتخاب، فداکاری و هویت.
تفاوت میان زندگیای که Raphaël به یاد میآورد و جهانی که اکنون در آن گرفتار شده، پرسشی جذاب پیش میکشد: آیا عشق صرفاً نتیجهی دیدار و اتفاق است، یا آنچه دو نفر از یکدیگر میسازند نیز در شکلگیری آن نقشی اساسی دارد؟ فیلم از این پرسشها سود میبرد، هرچند در ادامه همیشه به اندازهی جذابیت نقطهی شروعش در آنها مکث نمیکند.
جهانی موازی، نه چندان کاویدهشده جهان موازی در این فیلم بیش از آنکه نظامی داستانی با قواعد روشن باشد، ابزاری برای وارونهکردن جایگاه شخصیتهاست. Raphaël با خاطرهی زندگی مشترک وارد موقعیتی میشود که Olivia در آن مستقل از او به موفقیت رسیده است؛ همین جابهجایی، تضادی قابلتوجه میان تصور او از گذشته و امکانهای زندگیِ دیگرِ Olivia ایجاد میکند.
« او باید با واقعیتی روبهرو شود که در آن خاطرهی مشترکشان فقط برای خودش وجود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم میتوانست این تفاوت را به کاوشی جدیتر دربارهی فرصتهای ازدسترفته و هزینهی انتخابهای شخصی بدل کند. با این حال، به نظر میرسد روایت بیشتر به پیامد عاطفیِ این وضعیت علاقهمند است تا منطق و ابعاد آن. جهان تازه بهسرعت به صحنهای برای تلاش Raphaël در نزدیکشدن دوباره به Olivia تبدیل میشود و جزئیات بالقوهی آن کمتر از آنچه وعدهی اولیه اقتضا میکند بسط مییابند.
در نتیجه، ایدهی دنیای موازی گاهی نقش سکوی پرتابی برای قصهی عاشقانه را دارد، نه موضوعی که خود فیلم بخواهد با حوصله آن را بررسی کند. این انتخاب الزاماً فیلم را بیاثر نمیکند، اما فاصلهای میان ظرفیت مفهوم و عمق پرداخت آن به وجود میآورد. عشق در برابر خودخواهی هستهی عاطفی فیلم در بازشناسیِ تدریجیِ یک رابطه قرار دارد.
Raphaël رابطهای را به خاطر میآورد که برای Olivia دیگر وجود خارجی ندارد؛ بنابراین نزدیکی دوبارهی آنها نمیتواند صرفاً با یادآوری گذشته حاصل شود. او ناچار است Olivia را در جایگاهی تازه ببیند: نه فقط بهعنوان همسرش در خاطرات خود، بلکه بهعنوان انسانی مستقل با مسیر و خواستههایی که شاید با تصور او از خوشبختی سازگار نباشد.
اینجاست که فیلم از یک قصهی سادهی «بازگرداندن عشق» فراتر میرود. پرسش مهمتر آن است که آیا خواستنِ بازگشت به زندگی پیشین، همان خواستنِ خوشبختیِ دیگری است؟ این تمایز، بهویژه برای شخصیت Raphaël، اهمیت دارد؛ زیرا خاطرهی مشترک میتواند هم پناهگاهی دلفریب باشد و هم عاملی برای نادیدهگرفتن تغییرات و استقلال طرف مقابل.
« فیلم میتوانست این تفاوت را به کاوشی جدیتر دربارهی فرصتهای ازدسترفته و هزینهی انتخابهای شخصی بدل کند. »
شخصیتها و اجرا
هرجا فیلم این تنش را جدی میگیرد، قصه از شیرینیِ معمول کمدی رمانتیک فاصله میگیرد و لایهای اخلاقیتر پیدا میکند. هرجا نیز زود از کنار آن میگذرد، فرصت تأمل جای خود را به پیشروی آشنای ژانر میدهد. بازیها و نیروی شخصیتها François Civil بار اصلی روایت را بر دوش دارد و باید مردی را بازی کند که از یکسو به خاطرهی رابطهای ازدسترفته چسبیده و از سوی دیگر، با جهانی مواجه است که او را در آن جایگاهی تازه و ناآشنا میبخشد.
اجرای او به فیلم کمک میکند تا آشفتگی و درماندگی Raphaël بهسادگی به خودشیفتگی یا صرفاً کمدیِ اغراقشده فروکاسته نشود. او در لحظات سبکتر نیز حضوری زنده دارد و همین تعادل، پیوند میان طنز و حسرت را باورپذیرتر میکند. Joséphine Japy نیز در نقش Olivia حضوری مؤثر دارد. اهمیت بازی او فقط در جذابیت یا گیرایی چهره نیست؛ شخصیت باید هم غریبهای برای Raphaël باشد و هم انسانی با خواستهها و انتخابهای خودش.
Japy به این دوگانگی کیفیتی آرام میدهد و نمیگذارد Olivia صرفاً جایزهای باشد که قهرمان داستان در پی بازپسگرفتن آن است. در کنار این دو، Benjamin Lavernhe بهعنوان Félix به فضای فیلم انرژی و سبکسری میبخشد. بااینحال، بعضی شوخیها و موقعیتهای کمدی چنان به قواعد آشنای فیلمهای عاشقانه تکیه میکنند که شخصیتهای فرعی گاه بیشتر وسیلهی پیشبرد صحنهاند تا حضوری مستقل.
کمدی، ریتم و لحظههای کشدار فیلم میکوشد میان خیالپردازی، شوخی و احساس تعادل برقرار کند، اما این ترکیب همیشه یکدست نیست. برخی لحظات طنز از شکاف میان دانستههای Raphaël و ناآگاهی Olivia نیرو میگیرند و از دل موقعیت اصلی بیرون میآیند. در مقابل، بخشهایی از کمدی به سوءتفاهمها و رفتارهای آشنایی متکیاند که پیشبینیپذیر یا بیش از حد سبک به نظر میرسند.
« هرجا نیز زود از کنار آن میگذرد، فرصت تأمل جای خود را به پیشروی آشنای ژانر میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین لحظاتی، لحن شیرین فیلم اندکی به لوسی نزدیک میشود و شوخیها بهجای تعمیق شخصیتها، فقط مکثی کماثر در مسیر داستان ایجاد میکنند. ریتم نیز به همین نوسان دچار است. روایت گاه با سرعت مناسبی از دل وضعیت تازهی Raphaël بهره میگیرد، اما در بخشهایی مکثهایش بیشتر از نیاز احساسی صحنه طول میکشند.
تکرار بعضی کوششها برای نزدیکشدن دوباره به Olivia، وقتی تحول تازهای به رابطه نمیافزاید، باعث میشود قصه کشدار جلوه کند. تدوین میتوانست برخی از این مسیرهای تکراری را فشردهتر کند و مجال بیشتری برای بسط پرسشهای اصلی باقی بگذارد. بااینهمه، فیلم کاملاً از حرکت بازنمیایستد و لحظات عاطفی و شوخطبعانهاش معمولاً تماشاگر را دوباره به فضای آن بازمیگردانند.
پاریس بهمثابه فضای عاطفی پاریس در فیلم فقط پسزمینهای زیبا برای یک عاشقانه نیست؛ شهر به قصه حالوهوایی میدهد که میان صمیمیت روزمره و رؤیای رمانتیک در نوسان است. خیابانها، کافهها و فضاهای شهری، بهویژه در کنار موسیقی و حضور حرفهای Olivia، به جهان فیلم لطافتی دیداری میبخشند.
این کیفیت بصری از امتیازهای مهم اثر است و در لحظاتی که روایت کند میشود، همچنان تماشاگر را در حالوهوای عاشقانهی فیلم نگه میدارد. بااینحال، زیبایی فضا نمیتواند جای پرداخت دراماتیک را بگیرد. گاهی پاریس و جلوههای رمانتیک آن بیش از آنکه در خدمت کشف شخصیتها باشند، حسوحال آشنای یک کمدیـرمانتیک اروپایی را تأمین میکنند.
« تدوین میتوانست برخی از این مسیرهای تکراری را فشردهتر کند و مجال بیشتری برای بسط پرسشهای اصلی باقی بگذارد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب برای مخاطبی که به چنین فضایی علاقه دارد لذتبخش است، اما فیلم میتوانست از محیط شهری فراتر رود و آن را به بازتابی عمیقتر از تنهایی، خاطره یا تفاوت دو زندگی بدل کند. جمعبندی «Love at Second Sight» فیلمی است که از ایدهای جذاب برای طرح پرسشی عاطفی بهره میگیرد: اگر فرصت دیدن رابطه از زاویهای دیگر فراهم شود، آیا عشق را دوباره میتوان شناخت؟
پاسخ فیلم در بهترین لحظاتش به این سمت میرود که عشق فقط به خاطرهی روزهای خوش وابسته نیست؛ توجه به خواستههای دیگری و توانایی دیدن او بهعنوان انسانی مستقل نیز در آن سهم دارد. این جنبه به قصه عمق میبخشد و بازیهای François Civil و Joséphine Japy نیز کمک میکنند پیوند میان شوخی و احساس حفظ شود.
در برابر این امتیازها، جهان موازی آنچنان که میتوانست گسترش نمییابد، ریتم در بعضی بخشها افت میکند و بخشی از کمدی به کلیشههای آشنا نزدیک میشود. نتیجه اثری دلنشین اما نابرابر است: فیلمی که لحظههایی دوستداشتنی دارد و فضای پاریسیاش بر جذابیت آن میافزاید، اما از ظرفیت ایدهی مرکزی خود بهرهی کامل نمیبرد.
برای دوستداران عاشقانههای سبک و خیالپردازانه، تماشایی خوشحالوهواست؛ برای کسانی که از یک فرض فانتزی انتظار کاوشی عمیق و منسجم دارند، احتمالاً اثری است که بیش از آنچه به دست میآورد، وعده میدهد.



ثبت دیدگاه