نقد و بررسی
نقد Love | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میل بهمثابه خاطره فیلم «عشق» ساختهٔ گاسپار نوئه، بیش از آنکه روایتی خطی از یک رابطه باشد، تلاشی است برای بازسازی حالتی ذهنی: میل به گذشته، حسرتِ آنچه از دست رفته و ناتوانی در فهمیدنِ اینکه رابطه دقیقاً کجا و چگونه از مسیر خود منحرف شده است. مورفی، آمریکاییِ ساکن پاریس، در دلِ زندگی روزمرهاش به خاطرهٔ الکترا بازمیگردد؛ زنی که با او رابطهای پرشور و عاطفی داشته است.
فیلم از همین نقطه، میان اکنون و گذشته رفتوآمد میکند و تجربهٔ عشق را نه به صورت افسانهای آرامشبخش، بلکه همچون نیرویی بیثبات، جسمانی و گاه ویرانگر مینگرد. نوئه تماشاگر را به دنبال پاسخهای معمول نمیفرستد. پرسش اصلی این نیست که چه اتفاقی رخ میدهد، بلکه این است که آدمی چگونه در خاطرهٔ رابطهای پایانیافته ساکن میشود و چگونه میل به تکرار گذشته، واقعیت اکنون را تیره میکند.
همین انتخاب، فیلم را به اثری بیشتر حسی و تداعیگر بدل میکند تا داستانی متکی بر گرهافکنی و پیشروی روایی. عشق، تملک و خودفریبی «عشق» رابطه را با تصویری آرمانی و پالوده آغاز نمیکند. پیوند مورفی و الکترا از همان ابتدا آمیخته با کشش، شیفتگی، حسادت و نیاز به تأیید است. هر دو میخواهند آزاد باشند، اما آزادی در زندگی مشترکشان بهآسانی با امنیت عاطفی جمع نمیشود.
آنها به یکدیگر نزدیک میشوند، از هم میرنجند و در همان حال، از دستدادن دیگری را تاب نمیآورند. فیلم بهجای داوری اخلاقی صریح، این تناقضها را در رفتار و خاطرات شخصیتها آشکار میکند. در این جهان، میل به تجربهکردنِ چیزی تازه الزاماً نشانهٔ بلوغ یا رهایی نیست. دعوت از همسایه به بستر مشترک، از دلِ کنجکاوی و هیجان برمیآید، اما رابطهها را در برابر پیامدهایی قرار میدهد که شخصیتها آمادگی مواجهه با آنها را ندارند.
« نوئه تماشاگر را به دنبال پاسخهای معمول نمیفرستد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نوئه در این بخش، نه آزادی جنسی را نسخهای برای خوشبختی معرفی میکند و نه آن را بهسادگی محکوم میسازد؛ مسئله این است که تصمیمهای ظاهراً مشترک، درون آدمها معنای یکسانی ندارند. همین تفاوتِ پنهان، به شکاف عاطفی راه میدهد. روایتِ گسسته و حافظهٔ یکطرفه ساختار فیلم با خاطرهپردازی مورفی هماهنگ است.
گذشته به شکل زمانی منظم و روشن عرضه نمیشود؛ قطعاتی از رابطه ظاهر میشوند، با یکدیگر تداخل میکنند و گاه بیش از آنکه اطلاعات تازه بدهند، کیفیت عاطفی لحظهای را منتقل میسازند. این فرم میتواند تماشاگر را به ذهن شخصیتی نزدیک کند که در حسرت و خودسرزنشگری گرفتار شده است. در عین حال، روایت عمدتاً از منظر او شکل میگیرد و همین امر پرسشی مهم پیش میکشد: آیا ما خودِ رابطه را میبینیم، یا تصویری را که مورفی اکنون از آن ساخته است؟
این ابهام ظرفیت جذابی دارد، زیرا خاطره را حقیقتی بیطرف نمیداند. آدمی گذشته را همانگونه که رخ داده به یاد نمیآورد؛ آن را با میلها، پشیمانیها و نیازهای اکنون بازآرایی میکند. بااینحال، گسست زمانی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. برخی بازگشتها و تکرارها چنان طولانی میشوند که بهجای انباشتنِ معنا، حرکت دراماتیک را کند میکنند.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است از فضای ذهنی فیلم فاصله بگیرد و در انتظار تغییری روایی بماند که دیر از راه میرسد. بدن، تصویر و مرز میان صمیمیت و نمایش جسارت بصری فیلم فقط در صراحت آن خلاصه نمیشود؛ بدن در «عشق» هم ابزار بیان احساس است و هم موضوعِ نگاه دوربین. نوئه میکوشد میل را از سطح گفتوگوهای انتزاعی بیرون بیاورد و آن را در نزدیکی، تماس، تنش و سکوت مجسم کند.
« همین تفاوتِ پنهان، به شکاف عاطفی راه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
در بهترین لحظهها، این رویکرد به فیلم نوعی صداقت خام میبخشد. صمیمیت نه با موسیقیِ احساساتی و نه با گفتارهای توضیحی ساخته میشود، بلکه در جزئیات رفتاری و تغییر حالوهوای شخصیتها حضور پیدا میکند. اما همین انتخاب، مرز میان تجربهٔ عاطفی و نمایشِ بدن را گاه مبهم میکند. دوربین میخواهد هم از نزدیکیِ عاشقانه سخن بگوید و هم تماشاگر را از مصنوعبودنِ تصویر غافل نگذارد.
حاصل، لحظاتی است که همزمان صمیمی و خودآگاهاند: گویی فیلم از ما میخواهد در احساس غرق شویم، اما یادمان میآورد که در حال تماشای یک ساختهٔ سینمایی هستیم. این دوگانگی از ویژگیهای اثر است، ولی همیشه به سود آن عمل نمیکند. صراحتی که در آغاز تکاندهنده است، با تکرار ممکن است تأثیر خود را از دست بدهد و به عاملی ملالآور بدل شود.
پاریس و جهان بستهٔ شخصیتها پاریس در فیلم نه کارتپستالی رمانتیک است و نه حضوری پررنگ با هویت مستقل. بیشتر همچون زمینهای شهری برای زندگی خصوصی شخصیتها عمل میکند؛ فضایی که در آن خانهها، دیدارها و خلوتها اهمیت بیشتری از چشماندازهای شناختهشده دارند. این تمرکز، جهان فیلم را بسته و شخصی میسازد.
تماشاگر کمتر با شهر روبهرو است و بیشتر با اتاقهایی که خاطره، میل و تنش در آنها رسوب کردهاند. تصویرپردازی، با قاببندیهای حسابشده و رنگهایی که گاه حس گرما و نوستالژی دارند، این فضای ذهنی را تقویت میکند. زیبایی بصری فیلم در تضاد با آشفتگی رابطه قرار میگیرد: قابها میتوانند چشمنواز باشند، اما آنچه درونشان جریان دارد لزوماً آرام یا متعادل نیست.
« در بهترین لحظهها، این رویکرد به فیلم نوعی صداقت خام میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تضاد از معدود ابزارهایی است که به فیلم امکان میدهد از ثبتِ صرفِ موقعیتها فراتر برود. بااینهمه، جلوهٔ بصری در بعضی لحظهها بیش از آنکه تجربهٔ شخصیتها را غنی کند، بر خودِ تصویر تأکید میگذارد. بازیها و فاصلهٔ عاطفی بازیهای فیلم متناسب با جهان بیپیرایه و گاه نامطمئن آن است، اما این تناسب همیشه به معنای موفقیت نیست.
کارل گلاسمن در نقش مورفی شخصیتی خودمحور و گرفتارِ خاطرات میسازد؛ شخصیتی که گاهی ناتوانیاش در شناخت احساسات دیگران، بخشی از معنای فیلم میشود. بااینحال، اجرای او در بعضی لحظهها تخت به نظر میرسد و فاصلهای میان شخصیت و تماشاگر ایجاد میکند. این فاصله میتواند انتخابی هنری باشد، اما وقتی با ضعفِ پیوند روایی همراه شود، همدلی را دشوارتر میکند.
آئومی مویوک نیز الکترا را با ترکیبی از آسیبپذیری و بیثباتی تصویر میکند. شخصیت او قرار نیست صرفاً معشوقی اسرارآمیز در خاطرهٔ مورفی باشد، هرچند روایتِ عمدتاً محدود به ذهن او گاهی همین خطر را پدید میآورد. کلارا کریستین در نقش اومی حضوری متفاوت دارد و به سویهای دیگر از زندگی مورفی اشاره میکند.
در مجموع، بازیها خامیِ مطلوب فیلم را دارند، اما در برخی صحنهها طبیعیبودن به ناهماهنگی نزدیک میشود؛ گویی فیلم بهجای آنکه همیشه به شخصیتها جان بدهد، آنها را درون طرح و ایدهٔ خود نگه میدارد. ریتم و محدودیتهای جسارت مهمترین دشواری «عشق» در نسبت میان زمان و تکرار نهفته است.
« این تضاد از معدود ابزارهایی است که به فیلم امکان میدهد از ثبتِ صرفِ موقعیتها فراتر برود. »
قوتها و کاستیها
فیلم برای نشستن در فضای میل و خاطره فرصت زیادی میطلبد، اما هر مکثی الزاماً تأملبرانگیز نیست. بعضی سکانسها بهجای آنکه لایهای تازه از رابطه را آشکار کنند، همان وضعیت را با تفاوتی اندک بازمیگردانند. از همین رو، طولانیبودن فیلم گاه به فرسایش توجه میانجامد؛ بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند رابطه در هر بخش دگرگونی مشخصی پیدا کند.
بااینحال، این کندی را نمیتوان فقط نقصی فنی دانست. فیلم میخواهد تماشاگر را در زمانِ کشدارِ خاطره و میل محبوس کند؛ زمانی که در آن احساسات بهسرعت حل نمیشوند و آدمی بارها به همان صحنهها و پرسشها بازمیگردد. مشکل زمانی پدید میآید که تکرار، بهجای آنکه تجربهٔ روانی مورفی را عمیقتر سازد، صرفاً امتداد مییابد.
«عشق» در لحظههایی که میان صراحت، پشیمانی و وابستگی تعادل پیدا میکند، تأثیرگذار است؛ در لحظههایی که به جسارت ظاهری خود متکی میماند، کمجانتر میشود. جمعبندی «عشق» فیلمی یکدست و بینقص نیست، اما بیتردید اثری بیاعتنا به آسودگی تماشاگر است. گاسپار نوئه رابطهای را به تصویر میکشد که در آن شور و خودویرانگری، نزدیکی و تملک، آزادی و ترس از فقدان به هم گره خوردهاند.
صحنههای صمیمیِ اثر در بهترین حالت، حاملِ بار عاطفی واقعیاند و فروپاشی تدریجی رابطه را با صراحتی تلخ دنبال میکنند؛ در ضعیفترین حالت، تکرار و کشآمدن روایت، تماشاگر را از شخصیتها دور میسازد. این فیلم بیش از آنکه داستانی پرکشش برای همه باشد، تجربهای حسی و بحثبرانگیز است؛ تجربهای که ممکن است هم جذب کند و هم آزرده سازد.
« فیلم برای نشستن در فضای میل و خاطره فرصت زیادی میطلبد، اما هر مکثی الزاماً تأملبرانگیز نیست. »
جمعبندی
ارزش آن در پاسخهای روشن یا پرداخت روانشناختیِ کامل نیست، بلکه در کوشش برای نشاندادنِ عشقی است که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد و گذشته را به پناهگاهی فریبنده بدل میکند. «عشق» گاهی در همین صداقتِ خام موفق میشود و گاهی زیر بارِ افراط خود میماند؛ اما همین ناهمواری، بخشی از هویت فیلم است.
ثبت دیدگاه