نقد و بررسی
نقد Looney Tunes: Rabbits Run | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ماجراجوییای که از عطری بدبو آغاز میشود در «Looney Tunes: Rabbits Run» یک اشتباه آزمایشگاهی بهانهای میشود برای تعقیبوگریزی میان نیویورک و پاریس: لولا خرگوشه عطری میسازد که بهجای آنکه فقط خوشبو باشد، آدمها را نامرئی میکند. باگز، که اینبار رانندهٔ تاکسی است، در کنار او قرار میگیرد تا از مأمورانی که فرمول را میخواهند و گروهی مرموز که در پی تصاحب آناند بگریزند.
Jeff Siergey فیلم را در قالب یک ماجراجویی انیمیشنی ساخته که از فضای شخصیتهای لونی تونز بهره میگیرد، اما بهجای مجموعهای از ماجراهای کوتاه، قصهای پیوسته را دنبال میکند. همین انتخاب، هم امکان سفر و گردهمایی شخصیتها را فراهم میکند و هم ضعف اصلی فیلم را آشکار میسازد: جهان پرتحرک آن از خط روایی محکمتری پشتیبانی نمیشود.
قصهای پررفتوآمد، اما کمانسجام داستان، ایدهای سرراست و مناسب برای کمدی دارد: عطر نامرئیکننده میتواند هم ابزار گریز باشد و هم علت سوءتفاهم و آشوب. بااینحال، فیلم در گسترش این ایده گاهی بهجای آنکه موقعیتهایش را بهتدریج بسازد، از رخدادی به رخداد دیگر میجهد. تعقیبکنندگان و شخصیتهای جانبی یکی پس از دیگری وارد میشوند، اما حضور همهٔ آنها به انسجام بیشتر ماجرا نمیانجامد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، ریتم حرکت بالاست، ولی پیشرفت دراماتیک همیشه به همان اندازه احساس نمیشود. این پراکندگی برای تماشاگر جوان ممکن است چندان آزاردهنده نباشد؛ اتفاق تازهای در راه است و فیلم فرصت چندانی برای ملال باقی نمیگذارد. اما مخاطبی که از یک ماجراجویی بلند انتظار دارد شخصیتها و خطرها در مسیری روشن رشد کنند، ممکن است میان شوخیها و جابهجاییهای مکرر، رشتهٔ مرکزی قصه را سست بیابد.
فیلم برای حفظ شور لحظهای خود تلاش میکند، بیآنکه همیشه بتواند آن شور را به کششی پایدار تبدیل کند. باگز و لولا؛ محور نامتوازن ماجرا باگز خرگوشه در نقش رانندهٔ تاکسی، همچنان مرکز ثقل کمدی است. خونسردی و زیرکی همیشگی او در برابر موقعیتهای آشفته، تضادی آشنا و مؤثر میسازد؛ گویی هرچه اطرافش نامعقولتر شود، او بیشتر بر آرامش خود تکیه میکند.
این واکنشپذیری، بهویژه هنگامی که دیگران کنترل اوضاع را از دست میدهند، ظرفیت خوبی برای شوخی ایجاد میکند. لولا اما شخصیتی دوگانه از کار درمیآید. انگیزهٔ او برای دستوپنجه نرمکردن با پیامدهای اختراعش، زمینهای برای پیشبرد قصه فراهم میکند؛ بااینحال، فیلم گاهی دستوپاچلفتیبودن او را به منبعی آسان برای خنده بدل میکند.
« در نتیجه، ریتم حرکت بالاست، ولی پیشرفت دراماتیک همیشه به همان اندازه احساس نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
چنین پرداختی ممکن است برای بخشی از مخاطبان بامزه باشد، اما اگر تکرار شود، شخصیت را از عاملیت و هوشمندی لازم محروم میکند. در نتیجه، همراهی لولا و باگز همیشه رابطهای برابر و پویا نیست: باگز اغلب نقش مهارکنندهٔ آشوب را دارد و لولا بیش از اندازه در جایگاه منشأ آشوب قرار میگیرد. صداپیشگی؛ موتور اصلی شوخیها یکی از موفقترین عناصر فیلم، انرژی صداپیشگی آن است.
Jeff Bergman با اجرای چند شخصیت، از جمله باگز و دافی، به جهان اثر پیوستگی صوتی میبخشد و میان شخصیتها تفاوت میگذارد. اجرای پرتحرک او در لحظههایی که شوخی بر زمانبندی، لحن و مکث تکیه دارد، اثرگذار است؛ گاهی صدای بازیگر همان چیزی است که یک موقعیت معمولی را از بیتفاوتی نجات میدهد.
Rachel Ramras نیز برای لولا حضوری پرجنبوجوش فراهم میکند، هرچند کیفیت اجرا بهتنهایی نمیتواند همهٔ محدودیتهای پرداخت شخصیت را جبران کند. طنز فیلم در بهترین لحظاتش از برخورد جدیت ظاهری با منطق آشفتهٔ کارتون پدید میآید؛ وضعیتی که ریشه در سنت لونی تونز دارد. بااینحال، شوخیها یکدست نیستند.
« صداپیشگی؛ موتور اصلی شوخیها یکی از موفقترین عناصر فیلم، انرژی صداپیشگی آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی خلاقانه و خوشزماناند، اما برخی دیگر بیش از آنکه غافلگیر کنند، به تکرار یک واکنش یا اغراق متکیاند. همین نوسان سبب میشود خندهها پراکنده باشند: فیلم لحظات واقعاً سرگرمکننده دارد، ولی رشتهای پیوسته از شوخیهای موفق نمیسازد. شخصیتهای آشنا و فرصتهای ازدسترفته حضور شمار زیادی از چهرههای آشنا، برای طرفداران دنیای لونی تونز جذابیت فوری دارد.
فیلم از این مجموعهٔ شخصیتها بهعنوان راهی برای گسترش تعقیبوگریز استفاده میکند و هر ورود تازه وعدهٔ برخوردی کمیک را میدهد. اما حضور شخصیتهای محبوب همیشه به معنای بهرهبرداری کامل از ظرفیت آنها نیست. دافی و رودرانر، که تماشاگر ممکن است انتظار سهم بیشتری از آنها داشته باشد، کمتر از حد انتظار در مرکز توجه قرار میگیرند.
برای علاقهمندان این دو، این کمبود میتواند محسوس باشد. از سوی دیگر، آشنایی با شخصیتها به فیلم اجازه میدهد بدون معرفیهای طولانی پیش برود. شوخیها و واکنشها بر شناخت قبلی مخاطب از عادتهای هر شخصیت بنا میشوند و این ویژگی برای طرفداران مجموعه لذتبخش است. اما تکیه بر همین آشنایی، گاهی جای پرداخت تازه را میگیرد: بعضی شخصیتها بیشتر یادآور خودِ شخصیتهای محبوباند تا آنکه در این ماجرا وجه تازهای از خود نشان دهند.
« برخی خلاقانه و خوشزماناند، اما برخی دیگر بیش از آنکه غافلگیر کنند، به تکرار یک واکنش یا اغراق متکیاند. »
قوتها و کاستیها
ظاهر و ریتم؛ جنبوجوش بیشتر از ظرافت از نظر بصری، فیلم به زبان کارتونی روشن و پرتحرکی وفادار میماند. تعقیبها و جابهجایی میان مکانها به اثر جنبوجوش میبخشند و ایدهٔ نامرئیشدن نیز امکان بازیهای تصویری و موقعیتهای فیزیکی را فراهم میکند. این جذابیت بیش از آنکه از جزئیات بصری پیچیده بیاید، بر حرکت، واکنش و تشخیص سریع موقعیت تکیه دارد؛ همان عناصری که برای کمدی کارتون ضروریاند.
بااینهمه، حرکت مداوم گاهی جای ترکیببندی و مکث را میگیرد. فیلم کمتر فرصت میدهد یک شوخی تصویری بهاندازهٔ کافی بسط یابد یا فضای هر مکان شخصیت ویژهای پیدا کند. بنابراین، تصویرها بیش از آنکه تجربهای چشمگیر و مستقل بسازند، در خدمت رساندن داستان از یک بخش به بخش بعدیاند. این رویکرد برای اثری سبک و خانوادگی مناسب است، اما نمیتواند همهٔ پراکندگی روایت را بپوشاند.
جمعبندی «Looney Tunes: Rabbits Run» اثری سرگرمکننده برای کسانی است که با شخصیتهای لونی تونز خاطره دارند و از صداپیشگی پرانرژی، شوخیهای گاه خلاقانه و رفتوآمد پرسرعت میان موقعیتهای کارتونی لذت میبرند. نقطهٔ قوتش بیشتر در لحظههای بامزه و اجرای شخصیتهاست تا در ساختار داستانی؛ قصه پراکنده میشود، شوخیها کیفیت یکسانی ندارند و بعضی چهرههای محبوب سهم کمتری از ماجرا میگیرند.
« ظاهر و ریتم؛ جنبوجوش بیشتر از ظرافت از نظر بصری، فیلم به زبان کارتونی روشن و پرتحرکی وفادار میماند. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم در همان محدودهٔ یک ماجراجویی سبک، چند لحظهٔ خندهدار و یادآور روح بازیگوش مجموعه فراهم میکند. تماشاگرِ طرفدار لونی تونز احتمالاً بیشتر از مخاطبی که به دنبال روایتی منسجم و شخصیتپردازی دقیق است، از آن بهره خواهد برد.
« بااینحال، فیلم در همان محدودهٔ یک ماجراجویی سبک، چند لحظهٔ خندهدار و یادآور روح بازیگوش مجموعه فراهم میکند. »



ثبت دیدگاه