نقد و بررسی
نقد ببین کی داره حرف میزنه ۲؛ این بار هم حرف میزنه (Look Who's Talking Too) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی که حرف میزند «Look Who’s Talking Too» ساختهٔ ایمی هکرلینگ، دنبالهای است که میکوشد همان ایدهٔ مرکزی فیلم نخست را دوباره به کار اندازد: نوزادانی که افکارشان را با صدایی بزرگسالانه بیان میکنند و از رفتار آدمبزرگها برداشتی ساده، صریح و گاه مضحک دارند. اینبار مولی و جیمز زندگی خانوادگیشان را با میکیِ بزرگتر و جولیِ نوزاد ادامه میدهند.
موقعیت تازه، دستکم در آغاز، ظرفیت روشنی برای کمدی دارد: ورود عضوی تازه به خانهای که پیشتر جایگاه عاطفی میکی را تثبیت کرده بود، کودک را با پرسشی آشنا روبهرو میکند؛ آیا محبت والدین با آمدن خواهر کوچکتر تقسیم میشود؟ فیلم در همین محدودهٔ خانوادگی، گاه به لحظههایی شیرین و قابللمس میرسد.
بااینحال، از همان ابتدا روشن است که دنباله بیش از آنکه بخواهد جهان شخصیتهایش را عمیقتر کند، قصد دارد مجموعهای از موقعیتهای کمیک و پرتحرک را گرد هم آورد. نتیجه اثری است که جرقههای سرگرمکننده کم ندارد، اما برای پیوند دادن آنها به روایتی منسجم، همیشه بهاندازهٔ کافی مکث نمیکند.
حسادت میکی؛ محور عاطفی فیلم مهمترین زمینهٔ دراماتیک فیلم، واکنش میکی به حضور جولی است. او ابتدا تصویری آرمانی از برادر بزرگتر بودن در ذهن دارد، اما تجربهٔ واقعی با این خیال یکسان نیست: خواهر کوچکتر توجه پدر و مادر را به خود جلب میکند و میکی ناچار میشود جایگاه تازهاش را در خانواده پیدا کند.
« اینبار مولی و جیمز زندگی خانوادگیشان را با میکیِ بزرگتر و جولیِ نوزاد ادامه میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این حسادت، نه شرارتی بزرگ و نه بحران پیچیدهای است؛ بیشتر همان واکنش خام و کودکانهای است که در بسیاری از خانوادهها هنگام ورود نوزادی تازه دیده میشود. ارزش بالقوهٔ این خط داستانی در آن است که میتواند تجربهٔ کودک را جدی بگیرد، بیآنکه آن را به موعظه تبدیل کند. فیلم گاهی موفق میشود از دل خودخواهی، دلخوری و رقابت خواهر و برادری، لحظههایی صمیمی بسازد.
تماشاگر بزرگسال نیز میتواند فاصلهٔ میان نیت خوب میکی و رفتار ناشیانهاش را ببیند؛ او هنوز واژگان و بلوغ لازم برای بیان نگرانیهایش را ندارد و احساساتش را از راه کنشهای کوچک و گاه آزاردهنده نشان میدهد. بااینهمه، این محور بهندرت فرصت مییابد تا از سطح موقعیتهای کوتاه فراتر برود.
حسادت میکی بیشتر سوختی برای شوخی و کنشهای پراکنده است تا مسیری برای تحول تدریجی. فیلم ایدهای آشنا و انسانی را پیش میکشد، اما پیگیری آن را چنان منظم انجام نمیدهد که تأثیر عاطفیاش تا پایان در ذهن بماند. طنز نوزادان و فاصلهٔ میان دو جهان جذابیت اصلی مجموعه بر تضاد میان ظاهر نوزادان و زبان درونیشان استوار است.
کودکانی که هنوز جهان را با تجربهای محدود میشناسند، در ذهن خود دربارهٔ عشق، رقابت، بزرگشدن و رفتار والدین داوری میکنند. همین ناسازگاری، بستری برای کمدی میسازد: حرفهایی که از زبان بزرگسالان انتظار میرود، در ذهن نوزادان شکلی خام، مستقیم و گاه بیپروا پیدا میکند. حضور صداهای بروس ویلیس و رزان بار نیز به این بازی زبانی هویت شنیداری مشخصی میدهد.
« ارزش بالقوهٔ این خط داستانی در آن است که میتواند تجربهٔ کودک را جدی بگیرد، بیآنکه آن را به موعظه تبدیل کند. »
شخصیتها و اجرا
بخشی از شوخیها از آنجا نیرو میگیرند که نوزادان، مناسبات خانوادگی را بیاعتنا به قواعد رسمی بزرگسالان تفسیر میکنند. نگاه آنها به خانه نه نگاه یک ناظر خردمند، بلکه برداشتی کودکانه و خودمحور است؛ و فیلم از این فاصله برای ساختن لحظههای سبک استفاده میکند. وقتی شوخیها به همین مشاهدهٔ بازیگوشانه وفادار میمانند، فضای اثر سرزنده میشود و زبان نوزادان به چیزی بیش از تمهیدی تزئینی شباهت پیدا میکند.
اما فیلم بیش از اندازه به ابزارهای تکراری خود اعتماد دارد. شوخیهای مربوط به دستشویی رفتن و آموزش آن، که میتوانند در آغاز از تفاوت میان تجربهٔ کودک و قواعد بزرگسالان خنده بگیرند، بهتدریج تکراری میشوند. تکرار، بهجای آنکه یک موقعیت را گسترش دهد، اغلب همان اثر نخست را دوباره طلب میکند.
در نتیجه، طنز فیلم برای مخاطبی که با ایدهٔ «نوزاد سخنگو» آشناست، همیشه تازگی لازم را حفظ نمیکند. بازیگران و گرمای خانوادگی جان تراولتا و کرستی الی به فیلم گرمایی میبخشند که در لحظات کمرمقتر، آن را از سردی کامل نجات میدهد. حضورشان بر پایهٔ آشنایی پیشین با شخصیتها شکل گرفته است: جیمز و مولی دیگر صرفاً در آغاز یک رابطه نیستند، بلکه والدینیاند که باید میان محبت، مسئولیت و فشارهای روزمره تعادل برقرار کنند.
تراولتا جیمز را با سبکبالی و انرژی بازی میکند؛ الی نیز به مولی سرزندگی و واکنشپذیری میدهد. این دو، حتی زمانی که فیلمنامه به مشاجرههای تکراری پناه میبرد، از رابطهشان نوعی حس آشنایی و صمیمیت میسازند. در سوی دیگر، صداپیشگیها ایدهٔ کمیک فیلم را کامل میکنند. صدای ویلیس برای میکی لحن پسرکی را میسازد که در ذهنش بسیار مطمئنتر و مسلطتر از آن چیزی است که در جهان بیرونی به نظر میرسد.
« اما فیلم بیش از اندازه به ابزارهای تکراری خود اعتماد دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جولی نیز با صدایی که از بزرگسالبودن فاصله دارد، ضلع تازهای به بازی میان کودکی و زبان میافزاید. این تضاد صوتی همچنان یکی از داراییهای روشن فیلم است. بااینحال، شخصیتهای بزرگسال تازه و ماجراهای فرعی همیشه در خدمت همین کانون عاطفی قرار نمیگیرند. آمدن استوارت، برادر مولی، تنشهایی را به خانه میآورد و دامنهٔ تعارضها را گسترش میدهد؛ اما فیلم در پرداخت این بخشها بهاندازهای متمرکز نیست که همهٔ آنها را به خط اصلی پیوند دهد.
حضور شخصیت تازه گاه بیشتر به راهی برای ایجاد آشوب تازه میماند تا عنصری که شناخت ما را از خانواده ژرفتر کند. روایت پراکنده و آشفتگی لحن ضعف اساسی فیلم در ساختار آن آشکار میشود. داستان چند مسیر را همزمان دنبال میکند: حسادت میکی، آموزش دستشویی رفتن، دشواریهای زندگی مشترک مولی و جیمز و تنشهای ناشی از حضور استوارت.
هر یک از این محورها بهتنهایی میتوانست زمینهٔ یک کمدی خانوادگی قابلقبول باشد، اما کنار هم قرار گرفتنشان لزوماً به معنای شکلگیری روایتی یکپارچه نیست. فیلم بارها از موضوعی به موضوع دیگر میپرد و فرصت کافی برای شکلگیری پیوندی عاطفی میان این خطوط فراهم نمیکند. این پراکندگی در تغییر لحن نیز بازتاب دارد.
لحظههایی که قرار است بر شیرینی رابطهٔ خواهر و برادری تکیه کنند، ناگهان جای خود را به شوخیهای بدنی یا تنشهای بزرگسالانه میدهند. گاه به نظر میرسد فیلم هنوز دربارهٔ اینکه دقیقاً چه نوع تجربهای برای مخاطب میخواهد بسازد تصمیم نگرفته است: کمدی کودکانه، کمدی رمانتیک خانوادگی یا اثری پرحادثه با ماجراهای فرعی.
« جولی نیز با صدایی که از بزرگسالبودن فاصله دارد، ضلع تازهای به بازی میان کودکی و زبان میافزاید. »
قوتها و کاستیها
این نوسان، هم ریتم را مختل میکند و هم قدرت تأثیرگذاری هر لحن را کاهش میدهد. مشکل این نیست که فیلم میان شادی و تنش رفتوآمد میکند؛ یک داستان خانوادگی میتواند هر دو را در خود داشته باشد. مسئله آن است که گذارها بهاندازهٔ کافی پرورده نیستند. برخی اتفاقها بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی روابط باشند، همچون بندهایی برای عبور از یک صحنهٔ کمیک به صحنهای دیگر عمل میکنند.
به همین دلیل، انسجام اثر از نیروی تکلحظههایش ضعیفتر میماند. دنبالهای گرفتار تکرار بهعنوان دنباله، «Look Who’s Talking Too» با مسئلهای دشوار روبهروست: چگونه میتوان ایدهای را که در فیلم نخست تازگی داشته، دوباره به کار گرفت، بیآنکه صرفاً همان شوخیها و همان سازوکارها را بازسازی کرد؟
پاسخ فیلم، افزودن یک نوزاد دیگر و گسترش آشوب خانوادگی است. این انتخاب از نظر موقعیتسازی منطقی است، اما بهتنهایی برای تازهکردن تجربه کافی نیست. وقتی بخش مهمی از جذابیت بر شنیدن افکار پنهان کودکان استوار است، تکرار همان تقابل میان ظاهر و گفتار خیلی زود بازده کمتری پیدا میکند. در بهترین لحظات، فیلم از ورود جولی برای بررسی دگرگونی توازن خانواده استفاده میکند و میکی را به شخصیتی بدل میسازد که باید با تغییر کنار بیاید.
در لحظات ضعیفتر، ایدهٔ اصلی زیر انبوهی از شوخیهای تکراری و ماجراهای فرعی دفن میشود. این فاصله میان ظرفیت موضوع و اجرای آن، حسرتی در تماشای اثر ایجاد میکند: فیلم مصالحی برای یک کمدی خانوادگی صمیمی دارد، اما آنها را بهاندازهٔ کافی پالایش نمیکند. جمعبندی «Look Who’s Talking Too» اثری است که از چند امتیاز واقعی برخوردار است: گرمای حضور تراولتا و الی، بازی زبانی نوزادان و موقعیت آشنای حسادت میکی به خواهر کوچکترش.
« این نوسان، هم ریتم را مختل میکند و هم قدرت تأثیرگذاری هر لحن را کاهش میدهد. »
جمعبندی
این عناصر گاه لحظههایی شیرین و سرگرمکننده میآفرینند و برای تماشاگر علاقهمند به کمدیهای خانوادگی سبک، جذابیت دارند. بااینحال، فیلمنامه از پراکندگی رنج میبرد؛ خطهای فرعی بهخوبی به هم متصل نمیشوند، شوخیهای دستشوییمحور فرسوده میشوند و تغییر لحن، تمرکز فیلم را بارها از مسیر اصلی دور میکند.
در نهایت، فیلم بیش از آنکه یک روایت منسجم دربارهٔ خانوادهای در حال سازگاری با تغییر باشد، رشتهای از ایدهها و موقعیتهای کمیک است که کیفیتشان یکسان نیست. ارزش تماشایش بیش از همه در لحظههای کوچک و بازیگوشانهای است که از زاویهٔ دید کودکان به دنیای بزرگسالان نگاه میکنند؛ اما این لحظهها برای جبران کمبود انسجام و عمق در سراسر اثر کافی نیستند.



ثبت دیدگاه