نقد و بررسی
نقد London Fields | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که از آغاز بوی فاجعه میدهد «London Fields» از همان ابتدا جهانی میسازد که در آن امنیت، ثبات و حقیقت، همگی مفاهیمی شکنندهاند. لندنِ فیلم نه پسزمینهای خنثی برای یک معمای جنایی، بلکه فضایی روانی است: شهری آکنده از آشفتگی، میل و خشونت پنهان که آدمهایش گویی پیشاپیش در مسیر تباهی قرار گرفتهاند.
در چنین بستری، پیشآگاهی نیکولا سیکس از مرگ قریبالوقوعش به موتور اصلی تعلیق بدل میشود. پرسش فقط این نیست که چه کسی مرتکب قتل خواهد شد؛ مسئله این است که آیا دانستن سرنوشت، آدمی را به سوی آن میراند یا به او مجال میدهد در برابرش مقاومت کند. فیلم اقتباسی از رمان مارتین ایمیس است و متیو کالن آن را کارگردانی کرده است.
همین ریشهٔ ادبی در ساختار اثر محسوس میماند: داستان میل دارد هم معمایی جنایی باشد، هم هجویهای دربارهٔ شهرت و روایت، و هم تأملی بر رابطهٔ نویسنده با شخصیتهایی که میآفریند. این بلندپروازی در لحظاتی به فیلم وسعت میبخشد، اما گاه نیز سبب میشود عناصر گوناگونش بهجای آنکه یکدیگر را تقویت کنند، در برابر هم قرار گیرند.
فیلمبرداری اثر در سالهای پیش از اکران انجام شد و کشمکشهای مربوط به نسخهٔ نهایی نیز از حاشیههای شناختهشدهٔ تولید آن بوده است؛ بنابراین، تجربهٔ تماشاگر ممکن است تا اندازهای به نسخهای که میبیند وابسته باشد. نیکولا سیکس؛ پیشگو، معما و تصویر نیکولا سیکس در مرکز جاذبهٔ فیلم قرار دارد.
« در چنین بستری، پیشآگاهی نیکولا سیکس از مرگ قریبالوقوعش به موتور اصلی تعلیق بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنی که میداند مرگش نزدیک است، اما هنوز نمیداند کدامیک از مردان پیرامونش دست به قتل خواهد زد؛ همین تناقض، ظرفیت دراماتیک نیرومندی دارد. او هم میتواند شخصیتی برخوردار از اراده و هوش باشد و هم به تصویری بدل شود که دیگران خواستهها و ترسهای خود را بر آن فرافکنی میکنند. فیلم از این دوگانگی بهره میگیرد، اما همواره آن را به پرسشی پیچیده و روشن تبدیل نمیکند.
نیکولا از یک سو میکوشد آینده را رصد و مهار کند؛ از سوی دیگر، رابطههایش را چنان پیش میبرد که گویی خود نیز در حال اجرای نمایشی از پیش نوشتهشده است. این تناقض جذاب است، زیرا مرز میان قربانی بودن و بازیگردانی را مبهم میکند. بااینحال، فیلم گاهی بیش از آنکه به درون شخصیت راه یابد، او را در قابهایی اغواگرانه و نمادین نگه میدارد.
نتیجه، زنی است که حضورش از نظر بصری پررنگ است، اما جهان درونیاش به همان اندازه گشوده نمیشود. این محدودیت بهویژه زمانی اهمیت مییابد که داستان از ما میخواهد رابطهٔ پیچیدهٔ او با سرنوشت را جدی بگیریم. سه مرد و سه شکل از میل سه مرد پیرامون نیکولا، سه مسیر متفاوت برای ورود به جهان او فراهم میکنند.
کیت تلنت با خشونت و بیقاعدگیاش نمایندهٔ سویهای زمخت و غریزی است؛ گای کلینچ از نظم، ثروت و زندگی ظاهراً تثبیتشده میآید؛ و سامسون یانگ، نویسندهای گرفتار بنبست خلاق، بیش از آنکه صرفاً ناظر باشد، در پی تبدیل واقعیت به داستان است. این تفاوتها در طرح اولیه نوید شبکهای از انگیزهها و تضادهای اجتماعی را میدهند: میل در طبقات مختلف شکل یکسانی ندارد و قدرت نیز همیشه در ظاهر آشکار نمیشود.
« فیلم از این دوگانگی بهره میگیرد، اما همواره آن را به پرسشی پیچیده و روشن تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
مشکل آنجاست که فیلم فرصت کافی برای بدلکردن این تفاوتهای اولیه به شخصیتهایی کامل پیدا نمیکند. مردان غالباً در مقام تیپ یا نشانه باقی میمانند و انگیزههایشان در برخی لحظات، نه از تحول درونی، بلکه از نیاز روایت به حرکتکردن سرچشمه میگیرد. کیت انرژی و آشوب فراوانی به صحنهها میآورد، اما پررنگی حضورش همیشه به عمق شخصیت نمیانجامد.
گای نیز با وجود برخورداری از موقعیتی که میتوانست تضادهای اخلاقی و عاطفی غنی بسازد، گاه واکنشپذیرتر از آن است که تصمیمهایش باورپذیر شوند. سامسون، در مقام نویسنده و شاهد، از امکانهای جذابتری برخوردار است؛ رابطهٔ او با مشاهده و تخیل، یکی از مسیرهای مهم فیلم برای تأمل دربارهٔ قصهگویی است.
روایت، میان معما و خودآگاهی «London Fields» فقط داستان زنی در آستانهٔ مرگ نیست؛ فیلم بارها توجه را به ساختهشدن روایت جلب میکند. سامسون میخواهد زندگی آدمهای پیرامونش را به مادهٔ خام داستان بدل کند و همین موقعیت، امکان پرسشی اخلاقی را فراهم میآورد: تماشای رنج دیگری از چه لحظهای به تصاحب آن تبدیل میشود؟
نیکولا نیز در این میان هم شخصیتی مستقل است و هم موضوع نگاه مردانهای که میخواهد او را در قالب داستانی از پیش آشنا جای دهد. این لایهٔ خودآگاه، در بهترین لحظات، فیلم را از تریلری صرفاً مبتنی بر یافتن قاتل فراتر میبرد. اما در عمل، پیوند میان خط داستانی نیکولا، بحران نویسندگی سامسون و کشمکشهای سه مرد همیشه یکپارچه نیست.
« مشکل آنجاست که فیلم فرصت کافی برای بدلکردن این تفاوتهای اولیه به شخصیتهایی کامل پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت میان راز، هجو، ملودرام و لحظاتی با حالوهوای خیالپردازانه جابهجا میشود، بیآنکه این تغییرها همواره از منطق واحدی پیروی کنند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه در هر چرخش معنایی تازه بیابد، احساس کند فیلم از مسیری به مسیر دیگر میپرد. مسئله، صرفاً پیچیدگی نیست؛ پیچیدگی هنگامی اثرگذار است که اجزای روایت به یکدیگر پاسخ دهند، و این پاسخگویی در فیلم نابرابر میماند.
تصویرپردازی و لحن نوآر یکی از امتیازهای آشکار اثر، جسارت بصری آن است. قابها و رنگها میکوشند لندن را به فضایی کابوسوار بدل کنند؛ جهانی که در آن واقعیت و خیال بهسادگی از هم جدا نمیشوند. سایه، نورهای تند و ترکیببندیهای نمایشی به فیلم هویتی میدهند که با روایت پرآشوبش همخوان است.
فیلم در بسیاری از لحظات، بهجای آنکه صرفاً اطلاعات داستانی منتقل کند، میخواهد حس بیقراری و تهدید را در شکل تصویر جاری سازد. این سبک، هرچند گاه چشمگیر است، همیشه در خدمت درام قرار نمیگیرد. برخی تمهیدهای تصویری چنان برجسته میشوند که توجه را از شخصیتها و کشمکشهایشان منحرف میکنند.
تغییرهای ناگهانی لحن نیز این فاصله را بیشتر میسازد: فیلم میتواند از فضای تیره و جدی به لحظهای اغراقشده یا نمایشی عبور کند، بیآنکه گذار میان این دو حالت بهاندازهٔ کافی آماده شده باشد. گاهی همین ناپایداری، حس جهان بیقاعدهٔ فیلم را تقویت میکند؛ گاهی نیز تعلیق را میفرساید، زیرا تماشاگر نمیداند کدام قرارداد روایی را باید مبنای انتظار خود قرار دهد.
« تصویرپردازی و لحن نوآر یکی از امتیازهای آشکار اثر، جسارت بصری آن است. »
قوتها و کاستیها
بازیها و دشواری حفظ تعادل بازیها نیز در میان این نوسانهای لحنی، یکدست نیستند. امبر هرد نقش نیکولا را با حضوری کنترلشده و اغواگرانه پیش میبرد؛ انتخابی که با وجه خودساخته و نمایشی شخصیت تناسب دارد، اما گاهی او را از آسیبپذیری انسانی دور میکند. بیلی باب تورنتون در نقش سامسون، خستگی و درماندگی مردی را به نمایش میگذارد که در برابر ناتوانی خلاقانهٔ خود ایستاده است.
حضور او به فیلم نوعی لنگر عاطفی میدهد، هرچند رابطهٔ میان نقش نویسنده و وقایع پیرامونش بهطور کامل از ظرفیتهای خود بهره نمیبرد. جیم استرجس در نقش کیت، انرژی تند و اغراقآمیزی وارد فیلم میکند. این انتخاب ممکن است برای برخی تماشاگران با فضای سردتر صحنههای دیگر ناسازگار به نظر برسد، اما دستکم به شخصیت او تمایزی آشکار میبخشد.
در مقابل، شخصیت گای و دیگر چهرههای پیرامونی کمتر مجال مییابند از مرز کارکرد روایی خود عبور کنند. از همینرو، فیلم گاه بیش از آنکه مجموعهای از آدمهای پیچیده باشد، صحنهای برای برخورد نقشها و امیال است؛ وضعیتی که با مضمون نمایش و فرافکنی ارتباط دارد، اما از قوت عاطفی روابط میکاهد.
سرنوشت، اختیار و محدودیتهای فیلم مهمترین پرسش «London Fields» در تنش میان پیشگویی و اختیار نهفته است. اگر نیکولا از آینده خبر دارد، آیا هنوز میتواند انتخاب کند؟ و اگر مردان پیرامونش در مدار همان پیشگویی قرار گرفتهاند، سهم ارادهٔ آنان در آنچه رخ میدهد چیست؟ فیلم این پرسش را از راه رابطهها، نگاهها و بازیهای قدرت طرح میکند، نه با پاسخهای قطعی.
« بازیها و دشواری حفظ تعادل بازیها نیز در میان این نوسانهای لحنی، یکدست نیستند. »
جمعبندی
این ابهام به اثر جذابیت میدهد، اما رازآلودگیِ مداوم همیشه به معنای عمق نیست. هنگامی که انگیزههای شخصیتها کمرنگ بماند، نامعلومی سرنوشت بهجای آنکه تعلیق بسازد، ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و داستان ایجاد کند. در نهایت، فیلم ایدههایی در اختیار دارد که میتوانستند به تریلری روانشناختی منسجم و چندلایه بینجامند: زنی که مرگ خود را پیشبینی میکند، نویسندهای که زندگی دیگران را به داستان بدل میسازد، و مردانی که هر یک نمایندهٔ نوعی میل و قدرتاند.
دشواری آن در تبدیل این مواد به تجربهای پیوسته است. لحن ناپایدار، شخصیتپردازی نابرابر و پیوندهای روایی سست، از اثرگذاری ایدهٔ مرکزی میکاهند؛ در برابر، فضای تیره و تصویرپردازی جاهطلبانه همچنان آن را دیدنی و متمایز نگه میدارند. جمعبندی «London Fields» فیلمی است که بیش از آنکه در روایت منظم و شخصیتپردازی دقیق موفق باشد، در ساختن جهان و حالوهوا توانایی نشان میدهد.
پیشآگاهی مرگ نیکولا و بازی میان سرنوشت و انتخاب، بنیانی نیرومند برای تعلیق فراهم میآورد؛ اما فیلم در پیوند دادن این بنیاد با سه رابطهٔ اصلی و مسیر نویسنده، بارها پراکنده میشود. تصاویر کابوسوار و فضای نوآر آن ارزش توجه دارند، ولی تغییر لحن و ابهامهایی که به انگیزهها پاسخ نمیدهند، مانع شکلگیری اثر عاطفی پایدار میشوند.
حاصل، اثری ناهموار اما دارای هویت بصری روشن است: فیلمی که کنجکاوی برمیانگیزد و گاه فریبنده به نظر میرسد، اما همهٔ وعدههای ایدهٔ مرکزیاش را به سرانجامی دراماتیک نمیرساند.
« این ابهام به اثر جذابیت میدهد، اما رازآلودگیِ مداوم همیشه به معنای عمق نیست. »



ثبت دیدگاه