نقد و بررسی
نقد بلوار لندن (London Boulevard) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری زیر سایهٔ گذشته «بلوار لندن» در ظاهر قصهای آشنا را پیش میکشد: مردی تازه از زندان بیرون آمده، تصمیم گرفته مسیر زندگیاش را عوض کند و از آدمهایی فاصله بگیرد که سالها هویت و سرنوشتش را شکل دادهاند. میچل، با بازی کولین فارل، در پی نوعی آرامش است؛ اما در لندنِ این فیلم، گذشته چیزی نیست که بتوان بهآسانی پشت سر گذاشت.
هر تلاشی برای آغاز دوباره، به رشتهای از مناسبات قدیمی گره میخورد و او را دوباره به قلمرو خشونت و اجبار نزدیک میکند. فیلم این کشمکش را به فضایی شهری و تیره میسپارد؛ شهری که همزمان پرزرقوبرق و فرسوده، شلوغ و منزوی به نظر میرسد. این تناقض، یکی از جذابترین وجوه اثر است: خیابانهای لندن فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند، بلکه انگار خودشان بخشی از سازوکاریاند که آدمها را در نقشهای از پیش تعیینشده نگه میدارد.
بااینحال، فیلم در تبدیل این ایدهٔ پرظرفیت به روایتی منسجم، پیوسته موفق نیست. تقابل دو جهان میچل در مقام محافظ و دستیار شارلوت، بازیگر مشهوری که از انظار عمومی کناره گرفته، وارد جهانی میشود که با فضای زیرزمینی خلافکاران تفاوت دارد، اما از آسیب و فشار خالی نیست. خانهٔ شارلوت پناهگاهی نسبی است؛ جایی که میتوان برای لحظاتی از هیاهوی بیرون فاصله گرفت، اما نه آنقدر که خطرها واقعاً ناپدید شوند.
رابطهٔ میان این دو شخصیت، امکان شکلگیری داستانی دربارهٔ خلوت، شهرت و میل به رهایی را فراهم میکند. این تقابل میتوانست ستون اصلی فیلم باشد: مردی که میخواهد از خشونت فاصله بگیرد، در کنار زنی که میکوشد از نگاه مزاحم جامعه و رسانهها دور بماند. هر دو به نوعی از زندگی عمومی گریزاناند، هرچند دلایل و موقعیتشان یکسان نیست.
« بااینحال، فیلم در تبدیل این ایدهٔ پرظرفیت به روایتی منسجم، پیوسته موفق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم گاهی از این شباهت بهره میگیرد و لحظههایی آرامتر و انسانیتر میآفریند؛ اما اغلب نمیتواند آن را به رابطهای عمیق و قانعکننده تبدیل کند. دلبستگی میان شخصیتها شکل میگیرد، ولی فرصت کافی برای رشد تدریجی آن فراهم نمیشود. کولین فارل و نیروی بازیگران کولین فارل مهمترین تکیهگاه فیلم است.
او میچل را نه به شکل قهرمانی بینقص، بلکه همچون مردی خسته و مراقب میسازد که خشونت را میشناسد و میداند چهقدر آسان ممکن است دوباره به آن پناه ببرد. در نگاه و مکثهای او چیزی از احتیاط همیشگی مردی دیده میشود که نمیتواند کاملاً مطمئن باشد کدام انتخاب، او را از گذشته دور میکند و کدام انتخاب فقط مسیر بازگشت را هموارتر میسازد.
جذابیت فارل صرفاً به حضور ظاهریاش محدود نمیماند؛ بازی او به شخصیت نوعی وزن عاطفی میبخشد که متن در بسیاری از لحظهها بهتنهایی از عهدهٔ آن برنمیآید. آنا فریل در نقش بریونی، خواهر میچل، و دیوید تولیس در نقش جوردن نیز به فیلم انرژی میدهند. فریل با حضوری زنده و پرتحرک، شخصیتی را جان میبخشد که میتوانست صرفاً به یکی از چندین انشعاب داستانی بدل شود.
تولیس نیز با بازی متمایز خود، به جوردن نوعی ظرافت و بیقراری میبخشد که او را از قالب یک نقش فرعیِ صرف بیرون میآورد. کیرا نایتلی، در نقش شارلوت، بیش از هر چیز بر آسیبپذیری و انزوای شخصیت تکیه میکند؛ حضوری که با فضای فیلم هماهنگ است، اما بهسبب محدودیت پرداخت، همیشه به شخصیتی چندوجهی تبدیل نمیشود.
« دلبستگی میان شخصیتها شکل میگیرد، ولی فرصت کافی برای رشد تدریجی آن فراهم نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
ری وینستون نیز تهدید را با خشونتی آشکار و لحنی آمرانه وارد جهان فیلم میکند. لندن؛ منظرهای زندهتر از روایت عنوان فیلم وعدهٔ مکانی مشخص و پرهویت را میدهد و اثر در بهترین لحظههایش از پس این وعده برمیآید. لندنِ «بلوار لندن» صرفاً مجموعهای از بناهای دیدنی نیست؛ شهر، با تضاد میان محلههای مرفه، خیابانهای پررفتوآمد و فضاهای تاریکتر، حالوهوایی میسازد که با سرگردانی میچل تناسب دارد.
در این تصویر، ثروت و خطر نه دو قلمرو جدا، بلکه دو روی یک شهر به نظر میرسند. جذابیت بصری فیلم گاهی حتی از پیوندهای داستانیاش بیشتر دوام میآورد. قابها، پوشش شخصیتها و فضاهای داخلی، نوعی شیکبودن سرد دارند؛ انگار همهچیز مرتب و حسابشده است، اما زیر این سطح، ناامنی و خشونت جریان دارد.
موسیقی و طراحی فضا نیز به شکلگیری این لحن کمک میکنند. مسئله آن است که فیلم گاه چنان مجذوب ظاهر خود میشود که به جای پیشبردن درام، به مکث و نمایش حالوهوا بسنده میکند. در نتیجه، لندن زنده و بهیادماندنی جلوه میکند، اما خود روایت در بخشهایی از حرکت بازمیماند. فیلمنامهای پرشاخه و کمتمرکز بزرگترین مانع فیلم، فیلمنامهای است که شخصیتها و خطهای فرعی بسیاری را وارد میکند، بیآنکه برای همهٔ آنها فضای کافی فراهم آورد.
داستان میچل، رابطهاش با شارلوت، مناسباتش با خواهرش، پیوندهای قدیمیاش با همدستان سابق و تهدید رئیس خلافکاران، هرکدام ظرفیت یک مسیر مستقل را دارند. مشکل این نیست که فیلم چندموضوعی است؛ مشکل آن است که این موضوعها بهندرت به وحدتی دراماتیک میرسند. برخی شخصیتها با حضوری مؤثر وارد میشوند، اما پس از انجام کارکردی کوتاه از جریان اصلی کنار میروند.
« ری وینستون نیز تهدید را با خشونتی آشکار و لحنی آمرانه وارد جهان فیلم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی رخدادها نیز بیشتر شبیه راهی برای انتقال داستان به موقعیت بعدیاند تا نتیجهٔ طبیعی انتخابهای شخصیتها. همین پراکندگی سبب میشود تماشاگر گاه در تشخیص اهمیت یک رابطه یا انگیزه سردرگم بماند. بهجای آنکه هر خط فرعی به درک عمیقتری از میچل یا جهان فیلم بینجامد، شماری از آنها حس ازدحام میآفرینند.
حاصل، روایتی است که انگار مواد خام یک فیلم جذابتر را در خود دارد، اما نتوانسته آنها را به ترکیبی یکپارچه بدل کند. ریتم و لحن؛ میان تأمل و رخوت شروع فیلم آهسته است و این کندی در ادامه نیز گاه بازمیگردد. مکثهای طولانی و تأکید بر فضا میتوانستند به ساختن تنش کمک کنند، بهخصوص در داستانی دربارهٔ مردی که هر لحظه ممکن است دوباره به زندگی پیشین کشیده شود.
اما چون فیلمنامه همیشه به این مکثها محتوای عاطفی یا تعلیق کافی نمیدهد، برخی صحنهها به جای تأمل، کشدار به نظر میرسند. فیلم به زمان نیاز دارد تا جهانش را بنا کند، ولی همیشه نمیداند با این زمان چه کند. از سوی دیگر، خشونت و لحن خشن اثر با بخشهای رمانتیک و لحظههای آرامترش پیوندی کاملاً طبیعی پیدا نمیکنند.
این جابهجایی میتوانست تضادهای زندگی میچل را برجسته کند، اما گاهی بیشتر به تغییر ناگهانی حالوهوا میماند. بعضی صحنهها نیرویی خام و تکاندهنده دارند؛ در مقابل، بخشهایی دیگر چنان بیشتاب پیش میروند که انرژی روایت فرو مینشیند. این نوسان، تجربهٔ تماشا را نامتوازن میکند و از شدت اثرگذاری لحظات مهم میکاهد.
« بعضی رخدادها نیز بیشتر شبیه راهی برای انتقال داستان به موقعیت بعدیاند تا نتیجهٔ طبیعی انتخابهای شخصیتها. »
قوتها و کاستیها
مضمون رهایی و محدودیت انتخاب در مرکز فیلم پرسشی اخلاقی و تلخ قرار دارد: آیا کسی که سالها در خشونت زیسته، میتواند واقعاً زندگی دیگری انتخاب کند؟ پاسخ فیلم ساده و دلگرمکننده نیست. میچل میخواهد از خلافکاری فاصله بگیرد، اما صرف اراده برای تغییر کافی نیست؛ شبکهای از بدهیها، وفاداریها و تهدیدها او را به گذشته پیوند میدهد.
حتی هنگامی که میکوشد وارد رابطهای تازه شود، جهان قدیم همچنان در پیرامونش حضور دارد. این مضمون از نقاط قوت مفهومی فیلم است، هرچند اجرای آن گاهی صریحتر از آن است که پیچیدگی لازم را پیدا کند. میچل در گفتار و کردار بارها با مرز میان خشونت و خویشتنداری روبهرو میشود، اما فیلم فرصت نمیدهد همهٔ لایههای این کشمکش بهتدریج آشکار شوند.
در نتیجه، ایدهٔ رهایی از گذشته بیش از آنکه از مسیر تحول دقیق شخصیت شکل بگیرد، به نیرویی بیرونی وابسته میماند. اثر تلخی جهانش را میفهمد، اما همیشه نمیتواند آن را به تجربهای عمیق و پیوسته برای تماشاگر تبدیل کند. جمعبندی «بلوار لندن» فیلمی است با بازیگری مرکزیِ نیرومند، گروهی از بازیگران مکمل جذاب و فضایی شهری که بهخوبی در ذهن میماند.
کولین فارل به میچل خستگی و کشمکشی درونی میبخشد که فیلم به آن نیاز دارد؛ آنا فریل و دیوید تولیس نیز در لحظههایی کوتاه، جهان داستان را زندهتر میکنند. لندنِ فیلم هم در ایجاد حس تنهایی، خطر و زرقوبرقِ سرد موفق است. اما این امتیازها نمیتوانند آشفتگی فیلمنامه و نوسان ریتم را از میان ببرند.
« حتی هنگامی که میکوشد وارد رابطهای تازه شود، جهان قدیم همچنان در پیرامونش حضور دارد. »
جمعبندی
فیلم چند مسیر داستانی را همزمان دنبال میکند، بیآنکه همه را به یک مرکز عاطفی واحد برساند؛ به همین سبب، بخشهایی از آن کند و بخشهایی دیگر شتابزده یا گیجکننده به نظر میرسند. پایان نیز، بدون آنکه نیاز باشد جزئیاتش آشکار شود، الزاماً حس رضایت کامل از مسیر طیشده ایجاد نمیکند. حاصل، اثری تماشایی و گاه گیرنده است که بیش از آنکه در روایت به انسجام برسد، به بازیها و حالوهوایش متکی میماند؛ فیلمی که ظرفیتهایش روشناند، اما تحقق کامل آنها از دستش میگریزد.
« پایان نیز، بدون آنکه نیاز باشد جزئیاتش آشکار شود، الزاماً حس رضایت کامل از مسیر طیشده ایجاد نمیکند. »



ثبت دیدگاه