نقد و بررسی
نقد لولا (Lola) | 1961
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ملودیِ خاموشِ اشتیاق «لولا» ساختهٔ ژاک دمی، در نگاه نخست داستانی ساده دارد: رولان، جوانی سرگردان و دلزده، دوباره با لولا روبهرو میشود؛ معشوقهٔ پیشینش که اکنون در کاباره میرقصد و بهتنهایی فرزندش را بزرگ میکند. اما فیلم خیلی زود از قصهٔ بازگشت یک عشق فراتر میرود و به تماشای شبکهای از آدمها بدل میشود که هر یک چیزی میخواهند، کسی را میجویند و اغلب در فاصلهای اندک از آرزوی خود میگذرند.
دمی این جستوجو را نه با حادثههای بزرگ و نه با اعترافهای پرشور، بلکه با برخوردهای اتفاقی، مکثها و گفتوگوهای روزمره پیش میبرد. در جهان «لولا»، خواستن خود نوعی حرکت است؛ حتی وقتی به مقصد نمیرسد. فیلم از همان ابتدا حالوهوایی دوگانه دارد: سبکبال و رؤیایی، اما آغشته به اندوهی که آرامآرام در جان تماشاگر مینشیند.
نانت؛ شهری در مدار خاطره و انتظار نانت در فیلم تنها پسزمینهای زیبا برای ماجرا نیست. خیابانها، کافهها، اسکلهها و گذرگاههایش همچون فضایی زندهاند که شخصیتها را به هم نزدیک میکنند و سپس از هم دور میسازند. شهر با خاطره و عادت گره خورده است؛ جایی که ماندن در آن میتواند به معنای درجا زدن باشد، اما ترک کردنش نیز لزوماً راه رهایی نیست.
« در جهان «لولا»، خواستن خود نوعی حرکت است؛ حتی وقتی به مقصد نمیرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قابهای عریض و سیاهوسفید Raoul Coutard به نانت کیفیتی شاعرانه میبخشند. ترکیببندیها گاه ساده و روزمرهاند، اما در همان سادگی، حس انتظار و تنهایی را شکل میدهند: آدمها در فضای شهر پراکندهاند، کنار هم قرار میگیرند، از برابر یکدیگر میگذرند و هرکدام در جهان خصوصی خود باقی میمانند.
شهر انگار صحنهای است که در آن زندگی، بیآنکه متوقف شود، لحظههایی کوتاه برای برخورد و جدایی فراهم میکند. سیاهوسفیدی که خیال میسازد زیبایی بصری فیلم فقط حاصل خوشقابگرفتن نیست؛ سیاهوسفیدی آن بخشی از منطق عاطفی اثر است. نور، سایه و انعکاسها بهجای آنکه واقعیت را سرد و خنثی کنند، به آن حالتی رؤیایی میدهند.
گویی هر تصویر همزمان به اکنون تعلق دارد و به خاطرهای که هنوز کامل نشده است. این کیفیت، تضاد میان زندگی معمولی شخصیتها و خیالهایی را که در سر دارند برجسته میکند. لباسها و ظاهر لولا نیز در این جهان تصویری اهمیت ویژهای دارند. او در محیط کاباره حضوری خیرهکننده دارد، اما این درخشش بهمعنای آسودگی یا کامیابی نیست.
« قابهای عریض و سیاهوسفید Raoul Coutard به نانت کیفیتی شاعرانه میبخشند. »
شخصیتها و اجرا
ظاهر نمایشیاش همچون پوششی است که میان او و جهان فاصله میاندازد؛ فاصلهای که دیگران آن را با افسون اشتباه میگیرند. دوربین هم او را به تصویری رؤیایی بدل میکند و هم نشانههایی از زن واقعی و آسیبپذیر زیر آن تصویر را حفظ میکند. شخصیتهایی که همدیگر را میجویند رولان در آغاز مردی است که انگار هیچ چیز در زندگی او را بهقدر کافی جذب نمیکند تا برایش بماند.
دلزدگیاش صرفاً نارضایتی از شغل یا شهر نیست؛ او در تصمیمگرفتن و پذیرفتن زندگی روزمره نیز ناتوان به نظر میرسد. بازگشت عشق به لولا، برای او فرصتی است تا دوباره چیزی را بخواهد، اما فیلم این خواستن را با تحقق آن یکی نمیگیرد. لولا نیز بهآسانی در قالب معشوقی دستنیافتنی خلاصه نمیشود.
او زنی است که میان مسئولیت مادری، کار و امیدی قدیمی روزگار میگذراند. فیلم به او هم جذابیت میدهد و هم خستگی؛ هم خیالانگیزی و هم واقعیت. پیرامون این دو، شخصیتهای دیگری نیز حضور دارند که هر کدام به شکلی در مدار تنهایی و اشتیاق میچرخند. مردان بسیاری به سوی عشق یا تصوری از عشق کشیده میشوند، اما حضورشان همیشه دلپذیر نیست: بعضی از آنها خودخواه، آزارنده یا گرفتار نگاه مالکانهاند.
« لولا نیز بهآسانی در قالب معشوقی دستنیافتنی خلاصه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ویژگی ممکن است تماشاگر را پس بزند، اما در عین حال نشان میدهد که تمنای عاشقانه در فیلم همیشه پاک و شاعرانه نیست و گاهی با ناتوانی در دیدن خواست دیگری آمیخته میشود. حس موزیکال بدون آواز و رقص «لولا» موزیکال نیست، اما ضرباهنگ آن گاه به موسیقی نزدیک میشود. رفتوآمد شخصیتها، بازگشت نامها و خاطرهها، و برخوردهای ظاهراً تصادفی، در کنار موسیقی Michel Legrand، به روایت نوعی آهنگ پنهان میدهند.
بهجای آنکه شخصیتها احساس خود را در قطعههای آوازین آشکار کنند، فیلم آن را در حرکت، مکث و تکرار مینشاند. همین ویژگی، اثر را هم سبکبال و گرم میکند و هم از آن چیزی خیالانگیز میسازد. این حس موزیکال صرفاً زینتی نیست. فیلم با الگوهای بازگشت و پژواک، نشان میدهد که آدمها چگونه به هم شبیه میشوند و چگونه یک میل قدیمی میتواند در رابطهای تازه دوباره سر برآورد.
بااینحال، روایت بیش از آنکه به سوی اوجی پرهیجان حرکت کند، در حلقههای کوچک و پراکنده پیش میرود. بعضی تماشاگران از این سیالیت لذت میبرند؛ برای برخی دیگر، همین پراکندگی ممکن است به معنای کمبود تمرکز باشد. ریتم آرام و دشواریِ پراکندگی کندی فیلم را نمیتوان نادیده گرفت. دمی برای نگاهکردن به فضا و شنیدن گفتوگوها وقت میگذارد و همیشه شتابی برای رساندن روایت به نقطهٔ بعدی ندارد.
« حس موزیکال بدون آواز و رقص «لولا» موزیکال نیست، اما ضرباهنگ آن گاه به موسیقی نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
این مکثها با مضمون فیلم هماهنگاند: آدمهایی که در انتظارند، مردد میمانند و از کنار امکانهای زندگی عبور میکنند. اما هماهنگی میان فرم و مضمون لزوماً همهٔ لحظهها را به یک اندازه گیرا نمیکند. برخی بخشها بیش از حد کش میآیند و پیوند میان خطوط داستانی ممکن است برای مخاطبی که انتظار روایتی فشردهتر دارد، سست یا نامنظم جلوه کند.
این ایراد بهویژه از آنجا اهمیت مییابد که فیلم شخصیتهای متعددی را وارد میدان میکند. گاهی حاشیهها بهاندازهٔ ماجرای مرکزی توجه میگیرند و تمرکز عاطفی از رولان و لولا فاصله میگیرد. در عوض، همین گسترش به فیلم امکان میدهد تصویری جمعی از تنهایی بسازد؛ تنهاییای که نه استثنای یک فرد، بلکه وضع مشترک آدمهای این شهر است.
میراث عاطفیِ عشق ناکام اثرگذاری «لولا» در پاسخ قطعی به پرسشهای عاشقانهاش نیست، بلکه در فاصلهای است که میان خواستن و رسیدن باقی میگذارد. شخصیتها ممکن است فرصتهایی برای نزدیکشدن پیدا کنند، اما آن فرصتها همیشه با زمانبندی، خاطره و میل دیگری سازگار نیستند. فیلم از عشق تصویری ساده و تسلیبخش نمیسازد؛ عشق میتواند نیروبخش باشد، اما میتواند آدم را در انتظار نگه دارد و او را به تصویری ذهنی وابسته کند.
« اما هماهنگی میان فرم و مضمون لزوماً همهٔ لحظهها را به یک اندازه گیرا نمیکند. »
جمعبندی
بازی آنوک امه در نقش لولا، مرکز عاطفی فیلم را شکل میدهد. حضور او هم آرام است و هم نافذ؛ جذابیت شخصیت را بیآنکه او را به نمادی یکبعدی بدل کند، قابلباور نگه میدارد. در برابرش، بازی مارک میشل به رولان نوعی بیقراری خاموش میدهد که با سرگردانی او تناسب دارد. از دل این اجراها، تلخیوشیرینیای برمیآید که نه به اندوه کامل فرو میرود و نه به خوشبینی آسان پناه میبرد.
جمعبندی «لولا» فیلمی است دربارهٔ آدمهایی که عشق را میخواهند، اما همیشه نمیتوانند در زمان و جای درست به آن برسند. سیاهوسفیدی چشمنواز، قاببندیهای سنجیده، موسیقی و ضرباهنگی که گاه به حالوهوای موزیکال نزدیک میشود، به روایت لطافتی خیالانگیز میبخشند. آنوک امه نیز با حضوری ماندگار، میان تصویر رؤیایی لولا و واقعیت زندگی او تعادل برقرار میکند.
در برابر این امتیازها، ریتم آرام، کشآمدن بعضی بخشها و پراکندگی روایت ممکن است حوصلهٔ برخی مخاطبان را بیازماید؛ شماری از شخصیتهای مرد نیز عمداً یا ناخواسته آزاردهندهاند. بااینهمه، فیلم در ساختن اندوهی کمصدا و ماندگار موفق است: اندوهی از آدمهایی که در جستوجوی خوشبختیاند و بارها از کنار یکدیگر میگذرند.
« بازی آنوک امه در نقش لولا، مرکز عاطفی فیلم را شکل میدهد. »



ثبت دیدگاه