نقد و بررسی
نقد دوای جگر (Liverleaf) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
برف، انزوا و خشونت «Liverleaf» از موقعیتی آشنا آغاز میشود: هاروکا نوزاکی، دانشآموزی تازهوارد در شهری کوچک، به جمعی قدم میگذارد که قواعد نانوشتهاش را دیگران تعیین کردهاند. او خیلی زود هدف آزار همکلاسیها قرار میگیرد و درمییابد که مدرسه، بهجای پناهگاه، میتواند بخشی از همان محیط تهدیدآمیز باشد.
تعطیلی قریبالوقوع مدرسه نیز حس تعلیق را تشدید میکند: زمان برای تغییر شرایط رو به پایان است، اما بزرگترها و اطرافیان ظاهراً انگیزهای برای مداخله ندارند. فیلم به کارگردانی اِیسوکه نایتو، بر پایهٔ مانگای «میسومیسو»، بهتدریج از درامی دربارهٔ قلدری به اثری خشنتر و نامتعارفتر بدل میشود.
این جابهجایی، هم سرچشمهٔ بخشی از جذابیت آن است و هم دلیل اصلی ناپایداریاش. «Liverleaf» بیش از آنکه تجربهای آرام و یکدست باشد، فیلمی است که میخواهد مخاطب را میان اندوه، خشم و ناباوری نگه دارد. شهر کوچک بهمثابه محاصره فضای شهر، یکی از ماندگارترین عناصر فیلم است. برف و سرمای زمستان، منظرهای زیبا اما بیروح میسازند؛ سفیدیِ گسترده نه نشانهٔ پاکی و آرامش، بلکه پوششی برای انزوا و تهدید است.
خیابانها، مدرسه و حاشیههای خلوت شهر، همگی چنان به نظر میرسند که گویی راه گریزی از آنها وجود ندارد. محیط طبیعی بهجای آنکه در برابر خشونت انسانی قرار گیرد، به امتداد آن بدل میشود: سرد، خاموش و بیاعتنا. این تصویرسازی در تضاد با رنگهای تند و خونین صحنههای خشن قرار میگیرد. تقابل رنگها گاهی چشمگیر و گاه آشکارا نمایشی است، اما در هر دو حالت به فیلم هویت بصری مشخصی میدهد.
« این جابهجایی، هم سرچشمهٔ بخشی از جذابیت آن است و هم دلیل اصلی ناپایداریاش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برف، خون و لباسهای رنگی هاروکا در قابهایی کنار هم مینشینند که میتوانند هم زیبا باشند و هم آزاردهنده. این زیبایی، البته، رنج را تعدیل نمیکند؛ بیشتر یادآور میشود که ظاهر آرام یک مکان، هیچ تضمینی برای امنبودن آن نیست. قلدری و سکوت تماشاگران در بخشهای آغازین، فیلم با تمرکز بر سازوکارهای قلدری، بهجای آنکه همهچیز را صرفاً به یک فرد شرور نسبت دهد، شبکهای از ترس، حسادت و همدستی را ترسیم میکند.
آزارها ممکن است از سوی گروهی کوچک آغاز شوند، اما دوامشان وابسته به جمعی بزرگتر است: کسانی که همراهی میکنند، کسانی که از ترس سکوت میکنند و کسانی که وظیفهٔ حمایت دارند اما کنار میکشند. در این میان، بیعملی بزرگسالان و مسئولان مدرسه، بخشی از مسئله است، نه پسزمینهای خنثی. فیلم با این حال همیشه در پرداخت این موضوع ظریف عمل نمیکند.
گاهی پیامش را بیش از اندازه آشکار میسازد و بهجای آنکه اجازه دهد رفتار شخصیتها خود معنای اخلاقی صحنهها را شکل دهد، بر بیپناهی قربانی و مسئولیتِ ناظران تأکید مستقیم میکند. این صراحت، از یک سو خشم تماشاگر را برمیانگیزد و از سوی دیگر، پیچیدگی روابط را کاهش میدهد. اثر میخواهد نشان دهد که خشونت در خلأ شکل نمیگیرد؛ اما همیشه برای توضیح چراییِ آن، به اندازهٔ کافی مکث نمیکند.
هاروکا و بازیهای اصلی آنا یامادا در نقش هاروکا، محور عاطفی فیلم است. بازی او بر فاصلهای میان ظاهر آرام شخصیت و فشار درونیاش تکیه دارد. هاروکا در برابر دیگران همیشه واکنشی آشکار نشان نمیدهد؛ همین خویشتنداری، احساس انباشتهشده را ملموستر میکند. این انتخاب اجرایی به فیلم امکان میدهد تا رنج شخصیت را فقط از راه گریه یا انفجار خشم منتقل نکند، بلکه آن را در سکوت، مکث و تغییر نگاه نیز آشکار سازد.
« برف، خون و لباسهای رنگی هاروکا در قابهایی کنار هم مینشینند که میتوانند هم زیبا باشند و هم آزاردهنده. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران دیگر نیز به زندهماندن فضای جمعی فیلم کمک میکنند. شخصیتهای همکلاسی صرفاً پسزمینهای برای قهرمان نیستند؛ هر یک به شکلی در مدار ترس، قدرت یا آسیب گرفتارند. بااینحال، گسترش این چهرهها همیشه به عمق روانی بیشتر منجر نمیشود. بعضی از آنها چنان به نقشهای تند و اغراقشده نزدیک میشوند که باورکردنشان دشوار است.
فیلم در بهترین لحظات، از همین تضاد استفاده میکند تا نشان دهد آدمها میتوانند هم عامل آزار باشند و هم درون همان فضای بیمار آسیب ببینند؛ اما در لحظات ضعیفتر، شخصیتها بیشتر به ابزار پیشبرد حادثه تبدیل میشوند. تغییر لحن و منطق روایت نقطهٔ حساس فیلم، عبور از درام مدرسهای به انتقامی خونین و اغراقآمیز است.
تغییر لحن بهخودیخود ایراد نیست؛ «Liverleaf» آشکارا به دنبال تجربهای واقعگرا و آرام نمیماند و بخشی از زبانش را از سینمای خشونتنمایانه و داستانهای انتقامی میگیرد. مسئله آنجاست که این دو قلمرو همیشه بهخوبی به هم متصل نمیشوند. آغاز فیلم از مخاطب میخواهد قلدری را بهعنوان تجربهای اجتماعی و دردناک جدی بگیرد، اما بخشهای بعدی گاه با خشونتی چنان اغراقشده پیش میروند که همان واقعگرایی اولیه را از یاد میبرند.
این دوگانگی میتواند برای بعضی مخاطبان جذاب باشد: فیلم از قالب آشنای درام نوجوانانه بیرون میزند و به مسیری خشن و پیشبینیناپذیر میرود. برای برخی دیگر، همین تغییر ناگهانی، انسجام و اثرگذاری عاطفی را کم میکند. صحنههای خونین گاه چنان برجسته میشوند که بهجای افزودن معنا به رنج، توجه را به طراحی نمایشی خود جلب میکنند.
« بازیگران دیگر نیز به زندهماندن فضای جمعی فیلم کمک میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، خشونت هم ابزار بیان مضمون است و هم نیرویی که ممکن است مضمون را زیر سایه ببرد. ریتم و منطق جهان فیلم ریتم «Liverleaf» یکدست نیست. روایت در بخشهایی با مکث و تکرار پیش میرود و سپس ناگهان شتاب میگیرد؛ این نوسان، گاهی حس گسست ایجاد میکند. برخی رخدادها به فضاسازی و انباشتن فشار روانی کمک میکنند، اما بعضی دیگر بیش از اندازه طول میکشند یا چنان سریع رخ میدهند که فرصت کافی برای هضم عاطفیشان باقی نمیماند.
فیلم در لحظههایی میکوشد مخاطب را در وضعیت سردرگمی و اضطراب نگه دارد، ولی همهٔ این مکثها به تنش ثمربخش منتهی نمیشوند. بزرگترین دشواری در منطق جهان داستان آشکار میشود. واکنش کمرنگ بزرگترها و نهادهایی که باید جلوی تشدید بحران را بگیرند، برای ساختن حس بیپناهی مؤثر است؛ بااینحال، این بیعملی آنقدر گسترده میشود که گاه باورپذیری را مخدوش میکند.
اگر قرار است سکوت اطرافیان بخشی از نقد فیلم باشد، باید در رفتارشان ریشه و ظرافت بیشتری دیده شود. در بعضی لحظات، حس میشود جهان داستان برای آنکه خشونت بتواند بیمانع ادامه یابد، بیش از حد از منطق روزمره فاصله گرفته است. گل زمستان و چرخهٔ آسیب عنوان فیلم به گیاهی اشاره دارد که در دل سرما میشکفد؛ تصویری که میتواند در برابر فضای یخزده و بیرحم داستان، نشانهای از دوام و امید باشد.
اما فیلم این نماد را به وعدهای ساده برای رستگاری تبدیل نمیکند. گل، بیش از آنکه پاسخ روشنی برای رنج شخصیتها باشد، یادآوریِ شکنندهای است از اینکه امکان روییدن در شرایط دشوار وجود دارد؛ امکانی که لزوماً به معنای پایانیافتن خشونت نیست. در لایهٔ زیرین، فیلم دربارهٔ چرخهٔ آسیب نیز هست: خشونتی که از رابطهای آغاز میشود، به جمع سرایت میکند و سپس شکلهای تازهای پیدا میکند.
« در نتیجه، خشونت هم ابزار بیان مضمون است و هم نیرویی که ممکن است مضمون را زیر سایه ببرد. »
قوتها و کاستیها
اثر بهدرستی میفهمد که قربانی و عامل خشونت را نمیتوان همیشه در دو سوی کاملاً جداگانه قرار داد، هرچند گاهی برای کاوش این ایده به اندازهٔ کافی درنگ نمیکند. تماشاگر میتواند در کنار خشم از آزارگران، اندوهی هم برای فضایی احساس کند که در آن فرصت مداخله و توقفِ بحران بارها از دست رفته است.
جمعبندی «Liverleaf» فیلمی سرد، تلخ و از نظر بصری بهیادماندنی است که قلدری را به نقطهٔ آغاز روایتی دربارهٔ انزوا، سکوت و انتقام بدل میکند. بازی آنا یامادا، فضای برفی شهر و تضاد رنگهای سرد با خشونت خونین، از برجستهترین امتیازهای آناند. در مقابل، نوسان ریتم، تغییر لحنِ گاه نامنسجم و واکنشهای کمباور بزرگترها و نهادها، مانع از آن میشوند که فیلم همهٔ ظرفیتهای عاطفی و فکری خود را به شکلی یکپارچه به کار گیرد.
این اثر برای مخاطبی مناسبتر است که با سینمای خشن و تجربههای تلخ کنار میآید و از آثاری استقبال میکند که بهجای ارائهٔ تسلی، اضطراب و اندوه را پیش میکشند. «Liverleaf» بینقص نیست، اما تصویر زمستانی و پرتنشش، همراه با پرسش دشوارش دربارهٔ مسئولیت تماشاگران خاموش، پس از پایان تماشا در ذهن باقی میماند.
« بازی آنا یامادا، فضای برفی شهر و تضاد رنگهای سرد با خشونت خونین، از برجستهترین امتیازهای آناند. »
ثبت دیدگاه