نقد و بررسی
نقد دو بار زندگی کن، یک بار عاشق شو (Live Twice, Love Once) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خاطره و فراموشی «Live Twice, Love Once» که عنوان اصلی اسپانیاییاش «Vivir dos veces» است، کمدیدرامی جادهای به کارگردانی María Ripoll است؛ فیلمی دربارهٔ مردی سالخورده که پس از تشخیص آلزایمر، میکوشد پیش از آنکه گذشتهاش از دسترس بیرون برود، عشق دوران جوانیاش را پیدا کند. اما جستوجوی امیلیو صرفاً سفری برای رسیدن به زنی گمشده نیست: حرکت او خانوادهاش را نیز از روزمرگی جدا میکند و ناچارشان میسازد رابطههایی را ببینند که مدتها زیر لایهای از دلخوری، عادت و سکوت پنهان ماندهاند.
فیلم از همان آغاز بر تضادی روشن بنا میشود: امیلیو زندگی حرفهای خود را در قلمرو ریاضیات و منطق گذرانده، اما اکنون با بیماریای روبهروست که نظم ذهنی و اطمینان به خاطرات را بهتدریج متزلزل میکند. جستوجوی عشق نخست در این بستر، هم کنشی عاشقانه است و هم تلاشی برای نگهداشتن بخشی از هویت.
پرسش محوری فیلم این نیست که آیا گذشته را میتوان دقیقاً بازگرداند؛ بلکه این است که آدمی، در برابر زوال حافظه، چگونه به آنچه برایش معنا داشته چنگ میزند. سفری بیرونی، بحرانی درونی ساختار جادهای فیلم به قصه امکان میدهد از فضای محدود خانه و روابط روزمره فاصله بگیرد. مسیر سفر، بستری برای مواجههٔ شخصیتها با موقعیتهای تازه است؛ هر توقف و دیدار فرصتی میشود تا امیلیو و همراهانش از نقشهای آشنای خانوادگی بیرون بیایند.
« جستوجوی عشق نخست در این بستر، هم کنشی عاشقانه است و هم تلاشی برای نگهداشتن بخشی از هویت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پدربزرگ دیگر صرفاً مردی لجوج و مستقل نیست، و اعضای خانواده نیز فقط کسانی نیستند که باید مراقب او باشند. سفر، وابستگی و استقلال را در کنار هم قرار میدهد: امیلیو برای پیشبردن خواستهاش به کمک دیگران نیاز دارد، اما همچنان میخواهد تصمیمگیرندهٔ زندگی خود باقی بماند. این کشمکش از نقاط مهم فیلم است.
بیماری نباید شخصیت را به نشانهای صرف از رنج یا موضوعی برای ترحم تقلیل دهد؛ امیلیو همچنان میل، غرور، شوخطبعی و سرسختی دارد. فیلم در لحظههایی که این ویژگیها را حفظ میکند، از تصویر سادهانگارانهٔ بیمارِ منفعل فاصله میگیرد. بااینحال، سفر گاهی بیش از آنکه از دل تغییرات شخصیتها شکل بگیرد، به رشتهای از موقعیتهای قصهپسند بدل میشود.
برخی رخدادها برای حرکت دادن روایت طراحیشده به نظر میرسند و باورپذیری مسیر را اندکی سست میکنند. امیلیو و منطقِ خاطره بازی Oscar Martínez ستون اصلی اثر است. او امیلیو را با خشکی و تندیِ مردی که به نظم عادت کرده آغاز میکند، اما در این تصویر یکدستی و تکبعدی نمیماند. پشت رفتار آمرانهٔ او، ترس و آسیبپذیری بهتدریج آشکار میشود؛ نه از راه توضیحهای مفصل، بلکه در مکثها، واکنشهای ناگهانی و دشواری او برای پذیرفتن کمک.
« پدربزرگ دیگر صرفاً مردی لجوج و مستقل نیست، و اعضای خانواده نیز فقط کسانی نیستند که باید مراقب او باشند. »
شخصیتها و اجرا
همین ظرافت سبب میشود شخصیت هم خندهدار باشد و هم اندوهبرانگیز، بیآنکه یکی دیگری را کاملاً خنثی کند. امیلیو به منطق ریاضی خو گرفته است: چیزی که بتوان آن را سنجید، مرتب کرد و از آن نتیجه گرفت. بیماری اما قواعدی ندارد که او بتواند مهارش کند. فیلم از این تقابل برای پیوند دادن هویت او به گذشته و عشق ازدسترفته بهره میگیرد.
خاطره در اینجا یک پروندهٔ بایگانیشده و دستنخورده نیست؛ چیزی زنده است که با ترس، آرزو و برداشت امروز درهم میآمیزد. این ایده ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، هرچند فیلم گاه آن را با تأکیدهای عاطفیِ مستقیم بیان میکند و مجال چندانی برای سکوت و ابهام باقی نمیگذارد. رابطهٔ پدربزرگ و نوه بخش مهمی از گرمای فیلم از رابطهٔ امیلیو با نوهاش، بلانکا، میآید.
ارتباط این دو بر تفاوت سن و تجربه استوار است، اما به تقابل نسلها محدود نمیشود. بلانکا گاه با صراحتی که بزرگسالان از دست دادهاند به امیلیو نزدیک میشود؛ در مقابل، او نیز با وجود دشواریهایش میتواند برای نوهاش همراه و مخاطبی واقعی باشد. صمیمیت میان آنها نه با گفتوگوهای بزرگ و خطابهوار، بلکه در لحظههای کوچک و واکنشهای بیتکلف شکل میگیرد.
« همین ظرافت سبب میشود شخصیت هم خندهدار باشد و هم اندوهبرانگیز، بیآنکه یکی دیگری را کاملاً خنثی کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی Mafalda Carbonell در این رابطه حضوری زنده و متمایز دارد و در کنار Martínez به فیلم انرژی میبخشد. Inma Cuesta نیز در نقش جولیا، دختر امیلیو، پیچیدگیِ مراقبت از پدر را به تصویر میکشد: مهر و مسئولیتپذیری با خستگی، نگرانی و گرفتاریهای شخصی همراهاند. فیلم بهدرستی نشان میدهد که بیماری تنها زندگی فرد بیمار را تغییر نمیدهد، بلکه توازن خانواده را نیز بر هم میزند.
بااینحال، رابطهٔ پدر و دختر گاهی زیر سایهٔ محور عاطفیِ امیلیو و بلانکا قرار میگیرد و فرصت نمییابد همهٔ ظرفیت خود را بروز دهد. طنز، اندوه و دام احساسات فیلم میکوشد میان کمدی و درام تعادل برقرار کند. طنز از رفتارها و فاصلهٔ میان شخصیتها میجوشد و در بهترین لحظهها، نه بیماری را دستمایهٔ تمسخر میکند و نه رنج را به فضایی یکسره سنگین فرو میکاهد.
این لحن دوگانه به اثر اجازه میدهد زندگی را مجموعهای از لحظههای متناقض نشان دهد؛ آدمها ممکن است همزمان نگران باشند، بخندند و از آینده بترسند. اما همین ترکیب گاهی به احساساتیگری نزدیک میشود. بعضی صحنهها برای برانگیختن همدلی، نشانههای عاطفی را پررنگتر از حد لازم میکنند و نتیجه آن است که مخاطب کمتر فرصت مییابد خودش معنای موقعیت را کشف کند.
« بازی Mafalda Carbonell در این رابطه حضوری زنده و متمایز دارد و در کنار Martínez به فیلم انرژی میبخشد. »
قوتها و کاستیها
پرداخت آلزایمر نیز میان دو میل در نوسان است: از یک سو، فیلم میخواهد واقعیت تلخ بیماری را نادیده نگیرد؛ از سوی دیگر، به قالب داستانی گرم و امیدبخش وفادار میماند. این دوگانگی بهخودیخود ایراد نیست، اما گاه تصویر بیماری را سادهتر و مرتبتر از تجربهای میکند که خانوادهها با آن روبهرو میشوند.
خردهپیرنگها و محدودیتهای روایت در کنار جستوجوی امیلیو، فیلم به گرفتاریهای خانوادگی و تنشهای میان اعضای خانواده نیز میپردازد. این خطوط داستانی در اصل میتوانند سفر را چندلایه کنند و نشان دهند که هر یک از همراهان، بار شخصی خود را حمل میکند. بااینحال، تمرکز اصلی چنان نیرومند بر امیلیو میماند که بعضی از این خردهپیرنگها مجال گسترش کافی پیدا نمیکنند.
برخی مسئلهها معرفی میشوند، اما پیش از آنکه پیچیدگی عاطفیشان بهخوبی جا بیفتد، روایت به مسیر مرکزی بازمیگردد. از سوی دیگر، مقصد جستوجو و الگوی کلی سفر چندان غافلگیرکننده نیست. فیلم بیشتر بر کیفیت همراهی و تأثیر عاطفی تجربه تکیه دارد تا بر پیچشهای روایی؛ انتخابی که با حالوهوای اثر سازگار است، اما باعث میشود بخشهایی از مسیر قابلحدس به نظر برسند.
« از سوی دیگر، مقصد جستوجو و الگوی کلی سفر چندان غافلگیرکننده نیست. »
جمعبندی
پس از اوج عاطفی نیز روایت اندکی بیش از نیاز مکث میکند. این کشآمدن، اثرگذاری لحظات پیشین را از میان نمیبرد، ولی ضرباهنگ پایانی را سبکتر از آنچه میتوانست باشد میسازد. جمعبندی «Live Twice, Love Once» فیلمی مهربان و انسانی دربارهٔ پیوند میان عشق، حافظه و خانواده است. قوت اصلیاش در بازی محوری Oscar Martínez، گرمای رابطهٔ پدربزرگ و نوه و تواناییاش در آمیختن لحظههای خندهدار با اندوهی آرام قرار دارد.
در مقابل، احساساتگراییِ گاه آشکار، پیشبینیپذیری مسیر و پرداخت نابرابر خردهپیرنگها مانع میشوند که فیلم به اثری کاملاً یکپارچه بدل شود. بااینهمه، ارزش فیلم بیش از آنکه به تازگیِ پیرنگ وابسته باشد، در نگاهش به آدمهایی است که در برابر فراموشی میکوشند یکدیگر را از نو بشناسند.
اثر یادآور میشود که حافظه تنها مجموعهای از وقایع گذشته نیست؛ بخشی از رابطههایی است که در اکنون ادامه دارند. همین تأکید، با وجود لغزشهای روایی، به فیلم لطافتی ماندگار میبخشد.
« پس از اوج عاطفی نیز روایت اندکی بیش از نیاز مکث میکند. »
ثبت دیدگاه