نقد و بررسی
نقد Little Evil | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا با زاویهای تازه فیلم «Little Evil» ساختهٔ الی کریگ، کمدی وحشتی است که از یکی از کهنترین الگوهای سینمای ترسناک بهره میگیرد: کودکی که شاید نیرویی اهریمنی در وجودش داشته باشد. گری، مردی که تازه با سامانتا ازدواج کرده، ناگهان خود را در جایگاه ناپدری لوکاس ششساله مییابد؛ پسری کمحرف و دور از دسترس که رفتارهایش برای گری نهفقط نگرانکننده، بلکه بهطرزی فزاینده هولناک میشود.
حوادث مرگبار پیرامون کودک، این گمان را قوت میبخشند که شاید او همان دجال باشد؛ اما فیلم داستان خود را به پرسش از ماهیت شر محدود نمیکند. در دل موقعیت نامتعارفش، مسئلهای ملموستر قرار دارد: چگونه میتوان به کودکی نزدیک شد که هنوز نمیدانی باید از او محافظت کنی یا از او بترسی؟ این کشمکش، هستهٔ عاطفی فیلم را شکل میدهد.
«Little Evil» از یک سو به میراث فیلمهای مربوط به کودکان شیطانی چشمک میزند و از سوی دیگر میکوشد تجربهٔ ناپدری شدن را به منبعی برای طنز و اضطراب بدل کند. نتیجه، اثری است که بیش از آنکه صرفاً بخواهد مخاطب را بترساند، با فاصلهای بازیگوشانه به قراردادهای ژانر نگاه میکند. پیوند کمدی و وحشت مهمترین امتیاز فیلم در برخورد میان دو لحن متفاوت آن است.
نشانههای آشنای وحشت—حوادث مشکوک، نمادهای مذهبی، پیشگوییهای شوم و حضور نیرویی که ظاهراً از منطق روزمره بیرون است—در کنار شوخیهایی قرار میگیرند که از جدی گرفتن بیش از اندازهٔ همین نشانهها پدید میآیند. فیلم میداند مخاطب چه انتظاری از داستان «کودک اهریمنی» دارد و میکوشد این انتظار را همزمان به کار گیرد و دست بیندازد.
« این کشمکش، هستهٔ عاطفی فیلم را شکل میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فاصلهٔ میان ایده و اجرای طنز همیشه به سود فیلم نیست. برخی موقعیتها زمینهٔ شوخی خوبی دارند، اما ضربهٔ کمدی آنها کمجانتر از چیزی است که مقدمه وعده میدهد. شوخیها گاه به جای آنکه از شخصیتها یا تناقضهای موقعیت بجوشند، به اتکای غرابت خود صحنه باقی میمانند. ازاینرو، «Little Evil» بیشتر سرگرمکننده است تا واقعاً خندهآور؛ طنزش لحظههایی موفق دارد، اما پیوسته به اوج نمیرسد.
ناپدری شدن بهمثابه هراس روزمره آنچه فیلم را از یک هجو سادهٔ آثار شیطانی متمایز میکند، توجهش به اضطراب گری است. او با موقعیتی روبهروست که هیچ راهنمایی برای آن ندارد: چگونه باید با پسری رابطه بسازد که نهتنها به او نزدیک نمیشود، بلکه ممکن است حضورش خطری واقعی باشد؟ این پرسش، حتی در دل فرضیهای فراطبیعی، ریشه در تجربهای عاطفی دارد.
گری میخواهد عضوی از خانواده باشد، اما احساس میکند جایگاهش از پیش اشغال شده و هر تلاشش برای نزدیک شدن ممکن است به سوءتفاهم یا فاجعه بینجامد. فیلم در لحظات بهترش، این نگرانی را با ظرافتی قابلتوجه به مضحکه نمیگیرد. هراس گری از لوکاس تنها واکنشی به نشانههای عجیب نیست؛ ترس از ناتوانی در ایفای نقش پدر نیز در آن حضور دارد.
همین لایه سبب میشود که کشمکش اصلی صرفاً به کشف حقیقت دربارهٔ کودک محدود نماند. مسئله این است که پیوند خانوادگی چگونه ساخته میشود، بهخصوص وقتی اعتماد هنوز شکل نگرفته و ترس بر همهچیز سایه انداخته است. بازیها و شیمی گروهی آدام اسکات در نقش گری، ستون اصلی فیلم است. بازی او میان دستپاچگی، هراس و تلاش برای حفظ خونسردی تعادل برقرار میکند و کمک میکند شخصیت در دام واکنشهای یکنواخت نیفتد.
« بااینحال، فاصلهٔ میان ایده و اجرای طنز همیشه به سود فیلم نیست. »
شخصیتها و اجرا
اسکات بهخوبی نشان میدهد که گری همزمان میتواند از لوکاس بترسد و برای پذیرفته شدن از سوی او تقلا کند. این دوگانگی، بهویژه در صحنههایی که موقعیت از کنترل خارج میشود، نیروی کمدی فیلم را تغذیه میکند. اوانجلین لیلی در مقام سامانتا نقشی مهم در شکلگیری مثلث عاطفی داستان دارد؛ او میان عشق به فرزندش و رابطهاش با همسر تازه قرار گرفته است.
اوون اطلس نیز با بازی کمکلام و کمتحرک خود به لوکاس حضوری رازآلود میبخشد، بیآنکه شخصیت را به مجموعهای از اداهای ترسناک فروبکاهد. بازیگران مکمل، بهویژه در نقشهایی که فضای شوخطبعانهٔ گروه را تقویت میکنند، به فیلم انرژی میدهند. هماهنگی گروهی در بسیاری از صحنهها از خود شوخیها مؤثرتر است و به اثر ریتمی زنده میبخشد.
ارجاعها و بازی با کلیشهها «Little Evil» بهوضوح با حافظهٔ سینمای وحشت کار میکند. تصویر کودک مرموز، نشانههای شیطانی و مناسک تاریک، مخاطب را به یاد نمونههای مشهور این سنت میاندازند؛ فیلم نیز از این آشنایی برای ساختن شوخی و ایجاد انتظار بهره میبرد. ارجاعها گاهی دقیق و بامزهاند، زیرا کلیشه را نه پنهان میکنند و نه صرفاً تکرار؛ آن را به بخشی از بازی خود بدل میسازند.
اما این آگاهی ژانری همیشه به نفع روایت تمام نمیشود. گاه ارجاع چنان آشکار است که از جهان داستان بیرون میزند و بیشتر به علامتی برای شناختن یک اثر دیگر شباهت دارد تا جزئی ضروری از صحنه. در چنین لحظاتی، فیلم به جای آنکه کلیشه را از نو معنا کند، به حضور قابلشناسایی آن بسنده میکند.
« اسکات بهخوبی نشان میدهد که گری همزمان میتواند از لوکاس بترسد و برای پذیرفته شدن از سوی او تقلا کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این رویکرد برای مخاطب آشنا با وحشت سرگرمکننده است، اما گاهی حس تازگی را کاهش میدهد و توجه را از رابطهٔ گری و لوکاس منحرف میسازد. ریتم و انسجام روایت در بخش نخست، فیلم با سرعت مناسبی پیش میرود. ابهام دربارهٔ رفتار لوکاس، واکنشهای گری و افزایش نشانههای شوم، به روایت کشش میدهد و کمدی نیز از دل همین تنش بیرون میآید.
مخاطب همراه گری در پی یافتن توضیحی برای رخدادهاست، درحالیکه فیلم میان احتمال فراطبیعی و سوءبرداشتهای انسانی رفتوآمد میکند. این تعلیق، موتور جذابیت آغازین اثر است. در نیمهٔ دوم، اما انسجام داستان آسیب میبیند. روایت به جای آنکه لایههای رابطهٔ خانوادگی و معمای مرکزی را با تمرکزی فزاینده به هم پیوند دهد، گاه به رشتهای از موقعیتهای پرهیاهو و ارجاعهای آشنا تبدیل میشود.
ریتم کندتر میشود و بعضی صحنهها بیش از آنکه مسیر داستان را پیش ببرند، برای نگه داشتن حالوهوای کمدی وحشت طراحی شدهاند. همین پراکندگی از اثرگذاری عاطفی فیلم میکاهد و باعث میشود تعلیق اولیه بهطور کامل حفظ نشود. لحن بصری و ساختن فضای شوم فیلم بهجای تکیه بر وحشت سنگین و واقعگرایانه، فضایی میان شوخی و تهدید میسازد.
رخدادهای نامتعارف با حالوهوایی اجرا میشوند که اجازه نمیدهد مخاطب کاملاً بداند باید آنها را جدی بگیرد یا از آنها بخندد. این دوگانگی، انتخابی متناسب با جنس اثر است: ترس باید بهاندازهای واقعی باشد که موقعیت را باورپذیر کند، اما نه آنقدر که لحن شوخ فیلم را فروبپاشاند. این شیوه در برخی صحنهها مؤثر است و حس بیقراری خوشایندی به وجود میآورد؛ در برخی دیگر، توازن شکنندهٔ میان وحشت و کمدی برهم میخورد.
« ریتم و انسجام روایت در بخش نخست، فیلم با سرعت مناسبی پیش میرود. »
قوتها و کاستیها
هنگامی که فیلم بیش از اندازه به نشانههای آشنای ژانر تکیه میکند، فضای شوم آن رنگی تصنعی میگیرد. از سوی دیگر، هرگاه اضطراب گری و فاصلهٔ او با لوکاس در مرکز توجه قرار میگیرد، فیلم به لحنی طبیعیتر و انسانیتر دست مییابد. جمعبندی «Little Evil» فیلمی با ایدهای جذاب و ظرفیتی عاطفی بیش از آن چیزی است که ظاهر هجوآمیزش نشان میدهد.
نقطهٔ قوت اصلی آن، کنار هم نشاندن ترس از کودک اهریمنی با نگرانیهای زمینیِ ناپدریای است که میخواهد در خانواده جایی برای خود پیدا کند. بازی آدام اسکات و هماهنگی گروه بازیگران، همراه با فضای نامتعارف و ریتم پرتحرک آغازین، به فیلم جذابیت میبخشند. در مقابل، شوخیها همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی مؤثر نیستند، نیمهٔ دوم از تمرکز روایی فاصله میگیرد و بعضی ارجاعها به آثار وحشت حالتی اضافی پیدا میکنند.
پایانبندی نیز بهجای آنکه همهٔ تنشهای ساختهشده را با نیرویی طبیعی به نتیجه برساند، قدری تصنعی و کماثر جلوه میکند. بااینهمه، فیلم برای تماشاگرانی که از ترکیب هجو ژانری، موقعیتهای فراطبیعی و دغدغههای خانوادگی لذت میبرند، اثری سرگرمکننده و متمایز است؛ نه یک کمدی پیوسته خندهآور و نه وحشتی تمامعیار، بلکه بازیای نابرابر اما دلنشین میان این دو.
« هنگامی که فیلم بیش از اندازه به نشانههای آشنای ژانر تکیه میکند، فضای شوم آن رنگی تصنعی میگیرد. »
ثبت دیدگاه