نقد و بررسی
نقد بزرگمرد کوچک (Little Big Man) | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرگذشت یک مرد و قرنِ خشونت «Little Big Man» ساختهٔ آرتور پن، وسترنی است که از همان آغاز به قواعد آشنای این گونه با دیدهٔ تردید مینگرد. فیلم بهجای آنکه مرز میان قهرمان و دشمن را روشن کند یا گذشته را در قالب حماسهای ساده و باشکوه عرضه کند، سراغ مردی میرود که عمر درازی را میان دو جامعه گذرانده است: جامعهٔ سفیدپوستان و جهان شاینها.
جک کرَب، با خاطراتی آشفته و گاه نامحتمل، نه راویِ تاریخ به معنای رسمی آن است و نه قهرمانی بینقص؛ او شاهدی است که خود را در میانهٔ حوادث مییابد و میکوشد از دل تجربههای پراکندهاش معنایی بیرون بکشد. این چارچوبِ خاطرهگویی به فیلم اجازه میدهد از یک زندگی شخصی به تاریخ جمعی راه ببرد.
رویدادها نه همچون درسنامهای مرتب، بلکه به شکل رشتهای از برخوردها، گریزها، خطاها و بازگشتها ظاهر میشوند. جک در برابر هر جهان، بخشی از خود را آشکار میکند و بخشی دیگر را پنهان نگه میدارد. بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که او در کدام سوی مرز ایستاده است؛ مسئله این است که آیا میتوان در جهانی که هویت را به اجبار تحمیل میکند، واقعاً به یک سوی مرز تعلق داشت.
وسترنی در برابر اسطورهٔ وسترن «مرد بزرگ کوچک» وسترنی بازنگرانه است؛ فیلمی که تصویر رایجِ غربِ آمریکا را از پایه به پرسش میکشد. در بسیاری از وسترنهای کلاسیک، پیشروی سفیدپوستان به سوی غرب با واژگانی چون آبادانی، شجاعت و نظم همراه میشود و بومیان آمریکا غالباً به مانعی در مسیر این پیشرفت فروکاسته میشوند.
« این چارچوبِ خاطرهگویی به فیلم اجازه میدهد از یک زندگی شخصی به تاریخ جمعی راه ببرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اثر پن این نگاه یکسویه را برمیگرداند: خشونت را نه حادثهای حاشیهای، بلکه بخشی بنیادین از ساختن آن روایت ملی نشان میدهد. این بازنگری از راه خطابههای مستقیم پیش نمیرود. فیلم با وارونهکردن نقشها و نمایش تناقضهای رفتاری، اسطورهٔ قهرمان سفیدپوست را از درون فرسوده میکند. گاه آنکه مدعی تمدن است، رفتاری بیرحمانهتر از کسانی دارد که «وحشی» خوانده میشوند؛ و آنکه در روایت رسمی کوچک و کماهمیت شمرده شده، از فهم اخلاقی و انسانی ژرفتری برخوردار است.
فیلم به همین ترتیب، تاریخ را به صحنهای برای سنجش واژگان بدل میکند: چه کسی حق دارد دیگری را نامگذاری کند، و چه نیرویی پشت این نامگذاری ایستاده است؟ جک کرَب؛ هویتی سیال و نامطمئن جک شخصیتی است که در یک قالب ثابت جا نمیگیرد. او در گذر زندگی به نقشهای گوناگون پا میگذارد و هر بار با قواعد تازهای روبهرو میشود؛ اما فیلم این دگرگونیها را صرفاً بهانهای برای ماجراجویی نمیگیرد.
جابهجایی او میان جهانها، هستهٔ معنایی اثر است: جک میتواند زبانها و عادتهای متفاوت را بشناسد، اما همین آشنایی الزاماً به معنای تعلق کامل نیست. او همواره در موقعیتِ میانجی قرار دارد؛ کسی که میتواند دو سوی اختلاف را ببیند، ولی از پیامدهای آن مصون نمیماند. صدای راوی در این میان اهمیت ویژهای دارد.
جک با لحنی صمیمی و بیتکلف سخن میگوید، اما این صمیمیت به معنای اعتماد کامل به حافظه یا روایت او نیست. اغراق، شوخی و احتمالِ آمیختن خیال با واقعیت، خاطرههایش را رنگی نامطمئن میبخشد. همین ابهام، فیلم را زنده نگه میدارد: تماشاگر باید میان گفتههای جک و تصویری که از حوادث پیش چشمش شکل میگیرد، فاصلهای انتقادی حفظ کند.
« این بازنگری از راه خطابههای مستقیم پیش نمیرود. »
شخصیتها و اجرا
راوی ممکن است خطا کند، اما خطای او نیز بخشی از حقیقتِ تجربهٔ انسانی است؛ حقیقتی که اغلب از نسخههای رسمی، نامرتبتر و دشوارتر است. بازی داستین هافمن و چهرههای پیرامونی داستین هافمن بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد و جذابیت بازیاش از توانایی او در تغییر لحن و وضعیت بدنی میآید. جک در دورههای مختلف زندگی، فقط با نشانههای ظاهریِ سن از دیگر صورتهایش جدا نمیشود؛ ریتم سخنگفتن، حالت نگاه و میزان اطمینان یا سردرگمی او نیز تغییر میکند.
این چندگانگی به نقش، کیفیتی نمایشی میبخشد و با ماهیت سیال شخصیت هماهنگ است. در عین حال، گریم سنگین و صدای سالخوردگیِ جک ممکن است برای برخی تماشاگران تصنعی جلوه کند. فیلم از این تصنع بیتأثیر نیست، زیرا روایتِ پیریِ راوی بر سراسر اثر سایه میاندازد. در کنار هافمن، حضور چیف دن جورج در نقش اولد لودج اسکینز وزنی عاطفی و فکری به فیلم میدهد.
او با آرامش و وقاری خاص، نقطهٔ مقابل آشوب و شتاب جهان پیرامونش است. نقش او به دامِ خردمندیِ کلیشهای نمیافتد؛ شوخطبعیاش، سرزندگیاش و آگاهیاش از فناپذیری، شخصیتی ملموس میسازند. ریچارد مالیگان نیز ژنرال کاستر را با ترکیبی از خودبزرگبینی و پوچی به تصویر میکشد؛ چهرهای که فیلم با او نهفقط یک فرد، بلکه منطق نمایشیِ قدرت و شهرت را هدف میگیرد.
طنز، خشونت و نوسان لحن یکی از ویژگیهای ماندگار فیلم، آمیختن کمدی با فاجعه است. شوخیها همیشه برای سبککردن فضای تلخ به کار نمیروند؛ گاه خودشان وسیلهای برای افشای بیمعنایی و ریاکاریاند. خنده در این فیلم میتواند بهسرعت در گلو بماند، زیرا موقعیتی که لحظهای پیش مضحک به نظر میرسید، ناگهان چهرهٔ خشونتبار خود را نشان میدهد.
« این چندگانگی به نقش، کیفیتی نمایشی میبخشد و با ماهیت سیال شخصیت هماهنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجایی، تماشاگر را از آسودگیِ قضاوت محروم میکند و اجازه نمیدهد مصیبتها به صحنههایی مصرفشدنی تبدیل شوند. بااینهمه، همین نوسان همیشه کاملاً مهار نشده است. گذار از تصاویر هولناک به شوخیهای نامتعارف، در بخشهایی بهجای آنکه معنایی تازه بسازد، نوعی گسست به وجود میآورد.
این مسئله را میتوان هم انتخابی آگاهانه دانست و هم ضعفی در انسجام لحن: فیلم میخواهد جهان مضحک و فاجعهآمیز خود را یکجا نشان دهد، اما گاهی فاصلهٔ میان این دو کیفیت چنان زیاد میشود که پیوندشان به چشم نمیآید. نتیجه، اثری است که عمداً آسایش نمیبخشد، اما همیشه نیز از ناهماهنگیِ حاصل از این تصمیم عبور نمیکند.
ریتم، ساختار اپیزودیک و کشآمدن روایت زندگی جک در قالب اپیزودهای متعدد پیش میرود و هر بخش، تجربهای تازه از جامعه و قدرت به نمایش میگذارد. این ساختار با روح رمانوار و ماجراجویانهٔ فیلم سازگار است: جک از یک موقعیت به موقعیتی دیگر پرتاب میشود و تغییر فضا، امکان معرفی چهرهها و خلق لحنهای متنوع را فراهم میکند.
فیلم در بهترین لحظاتش از همین پراکندگی نیرو میگیرد؛ جهان آن به یک خط داستانی باریک محدود نمیشود و زندگی را مجموعهای از برخوردهای پیشبینیناپذیر جلوه میدهد. اما طول اثر و تعدد بخشها گاه به افت ضرباهنگ میانجامد. برخی اپیزودها بیش از آنکه روایت را به سوی معنایی تازه ببرند، حس تکرار را تقویت میکنند.
« بااینهمه، همین نوسان همیشه کاملاً مهار نشده است. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر ممکن است در میانهٔ فیلم احساس کند که جک همچنان در چرخهای از تجربههای مشابه میگردد، بیآنکه هر بار تحول متناسبی در شخصیت یا در مضمون رخ دهد. این کشآمدن بهویژه برای کسانی محسوس است که درام فشرده و پیوسته را ترجیح میدهند. بااینحال، پراکندگی ساختار از سوی دیگر با نگاه فیلم به تاریخ همخوان است: گذشته نه رشتهای صاف و رو به جلو، بلکه انبوهی از خاطرهها و وقفههاست.
تاریخ، سیاست و فاصلهٔ امروز فیلم در بستر تاریخیِ گسترش آمریکا به سوی غرب و برخورد خشونتبار با بومیان قرار دارد، اما قصدش بازسازی بیطرفانهٔ همهٔ جزئیات تاریخی نیست. این اثر از تاریخ بهمثابه زمینهای برای نقد بهره میبرد: به سیاستِ تصرف، به زبانِ توجیهگرِ آن و به روایتی که قربانیان را از حافظهٔ عمومی کنار میزند.
بازتابهای سیاسیِ زمانهٔ ساخت فیلم نیز در نگاه بدبینانهاش به نهادهای نظامی و ادعای اخلاقیِ قدرت احساس میشود. از این رو، اثر را بهتر است هم یک وسترن سرگرمکننده دید و هم مداخلهای سینمایی در بحثی بزرگتر دربارهٔ خشونت و حافظه. تماشاگر امروز ممکن است با بخشهایی از بازنمایی فیلم فاصله بگیرد یا آنها را سادهسازیشده بداند.
چنین فاصلهای ارزش اثر را از میان نمیبرد، اما تماشای آن را پیچیدهتر میکند: «مرد بزرگ کوچک» هم به نقد کلیشههای قدیمی میپردازد و هم خود در چارچوب دیدگاههای دورهٔ ساختش شکل گرفته است. اهمیتش در این نیست که همهٔ پاسخها را برای اکنون فراهم میکند، بلکه در این است که پرسشهایی را پیش میکشد که هنوز از تاریخ سینمای وسترن جدا نشدهاند.
« این کشآمدن بهویژه برای کسانی محسوس است که درام فشرده و پیوسته را ترجیح میدهند. »
جمعبندی
جمعبندی «Little Big Man» فیلمی پرشخصیت، ناآرام و از نظر لحن نامتعارف است؛ اثری که با تکیه بر صدای خاطرهگوی جک کرَب، روایتِ قهرمانانهٔ فتح غرب را به چالش میکشد و میان خنده و اندوه، ماجراجویی و نقد سیاسی رفتوآمد میکند. بازی چندوجهی داستین هافمن و حضور نافذ چیف دن جورج به آن جاذبهای ماندگار میبخشند، و نگاهش به هویتِ میان دو فرهنگ، همچنان ظرفیت تأمل دارد.
در مقابل، طولانیبودن روایت، نوسان گاه ناهموار لحن و تصنعِ برخی انتخابهای اجرایی میتوانند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند. با همهٔ این نارساییها، اثر پن وسترنی صرفاً دربارهٔ مرزها و نبردها نیست؛ دربارهٔ این است که چه کسی تاریخ را روایت میکند، چه چیزی از حافظه حذف میشود و انسان چگونه در میان روایتهای متخاصم، جای خود را پیدا میکند.



ثبت دیدگاه