نقد و بررسی
نقد برج برف شنوا (Listening Snow Tower) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
منظومهای از زخم و وفاداری «Listening Snow Tower» در ظاهر روایتی آشنا از دنیای وولین است: فرقهای خطرناک در پی برهمزدن توازن نیروهاست، گروهی از استادان و مبارزان در برابرش میایستند و نسل جوان باید میراث نبردهای پیشین را به دوش بکشد. اما سریال بهتدریج نشان میدهد که مسئلهاش فقط شکستدادن دشمن نیست؛ گذشته، فقدان و ترس از آنکه حضور آدمی برای اطرافیانش بداقبالی بیاورد نیز در مرکز این جهان قرار دارند.
حاصل، اثری است که میان حماسهٔ رزمی و ملودرام عاشقانه رفتوآمد میکند و بیش از هر چیز، از عاطفهٔ آدمهای گرفتار در چرخهٔ انتقام و وظیفه نیرو میگیرد. این مجموعه اقتباسی از رمانی به همین نام، نوشتهٔ Cang Yue، است و با ۵۶ قسمت، فرصت گستردهای برای بسط جهان و شخصیتهایش دارد؛ فرصتی که گاه به غنای روایت میافزاید و گاه به کندی آن میانجامد.
جهان وولین؛ میراثی که آرام نمیگیرد در آغاز، نزاع میان نیروی بای یو و مدافعان برج برفشنو نه صرفاً تقابلی میان خیر و شر، بلکه ادامهٔ زخمی قدیمی است. شو جینگرونگ، دختر شیطان خون، از همان ابتدا با میراثی سنگین روبهروست: نام پدر، شمشیر او و گذشتهای خونآلود که پیش از آنکه بتواند انتخابی مستقل داشته باشد، بر سرنوشتش سایه انداخته است.
پرورش او نزد بای دی، و پیوندش با شاگردان و استادان دیگر، مسیر ورودش به جهانی را میسازد که در آن وفاداری و قدرت همیشه بهایی دارند. سریال در ترسیم این جهان از قراردادهای شناختهشدهٔ ووشی بهره میبرد؛ فرقهها، استادان نامدار، شاگردان جوان و نبردهایی که تنها با قدرت بازو تعیین نمیشوند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاهی تصمیمهای شخصی، کینههای دیرپا و ائتلافهای ناپایدار بهاندازهٔ مهارت رزمی اهمیت دارند. بااینحال، گستردگی این شبکهٔ شخصیتها و خردهروایتها میتواند مسیر داستان را پراکنده کند. مجموعه در لحظاتی که به رابطهٔ میان چند شخصیت یا پیامد یک انتخاب نزدیک میشود، زندهتر است؛ هنگامی که صرفاً در حال افزودن لایهای دیگر به نقشهٔ فرقههاست، ممکن است از تمرکز عاطفی خود فاصله بگیرد.
قهرمانی میان استقلال و اتکا شو جینگرونگ شخصیتی است که ظرفیت تبدیلشدن به محور پرقدرت یک حماسهٔ رزمی را دارد. ریشهٔ خانوادگیاش، آموزشهایی که میبیند و شمشیری که به ارث برده، همگی نوید قهرمانی میدهند که باید با گذشتهاش روبهرو شود و تعریف خودش را از قدرت بسازد. افزون بر آن، باور او به اینکه سرنوشتش برای اطرافیان مصیبت میآورد، کشمکشی درونی ایجاد میکند: آیا میتواند از خود دفاع کند و به دیگران نزدیک بماند، بیآنکه خود را منشأ رنج آنان بداند؟
بااینحال، پرداخت این مسیر همیشه همسنگ ظرفیت اولیهٔ شخصیت نیست. در بخشهایی، جینگرونگ بیش از آنکه کنشگرِ تعیینکنندهٔ سرنوشت خود باشد، در موقعیتی قرار میگیرد که دیگران نجاتش دهند، راه را نشانش دهند یا تصمیمهای مهم را برایش بگیرند. این وابستگی میتواند با آسیبپذیری و تجربهٔ فقدان او سازگار باشد، اما سریال не همیشه آن را به تحولی روشن و پیوسته پیوند میزند.
در نتیجه، فاصلهای میان تصویری که داستان از او بهعنوان جنگجویی نیرومند ترسیم میکند و حضوری که در برخی گرههای روایی دارد، احساس میشود. این ناهماهنگی، بیش از آنکه شخصیت را پیچیده کند، گاهی نیروی قهرمانانهاش را کمرنگ میسازد. بازیها و رابطههای عاطفی بازی Yuan Bingyan در نقش جینگرونگ برای برخی مخاطبان کماثر و یکنواخت جلوه میکند؛ بهویژه در لحظاتی که شخصیت باید میان اندوه، خشم، ترس و عزم تازه تغییر کند.
« گاهی تصمیمهای شخصی، کینههای دیرپا و ائتلافهای ناپایدار بهاندازهٔ مهارت رزمی اهمیت دارند. »
شخصیتها و اجرا
این نقش به دامنهای عاطفی نیاز دارد که از سوگ خاموش تا ارادهٔ رزمی را دربرگیرد، اما اجرا همیشه این گذارها را با وضوح کافی منتقل نمیکند. در چنین وضعی، تماشاگر ممکن است بهجای همراهشدن با تحول درونی قهرمان، بیشتر متوجه فاصلهٔ میان اهمیت رویدادها و شدت واکنش او شود. در برابر او، Xiao Yiqing حضوری سنجیدهتر و کمتحرکتر دارد.
رابطهٔ این دو بر کشش میان مراقبت و کنترل، اعتماد و سوءظن شکل میگیرد و همین تنش به بخش عاشقانهٔ سریال ظرفیت دراماتیک میدهد. عشق در این جهان صرفاً مکثی لطیف میان نبردها نیست؛ با مسئولیت، خطر و تصمیمهایی پیوند دارد که ممکن است به جدایی یا سوءتفاهم بینجامند. بااینهمه، تمرکز بر زوج اصلی بهتنهایی برای نگهداشتن وزن عاطفی مجموعه کافی نیست.
شخصیتهای فرعی نیز سهمی مهم دارند و حضورشان به جهان داستان عمق میبخشد؛ بعضی از پیوندها و وفاداریهای جانبی، حتی زمانی که خط مرکزی کند میشود، جذابیت مجموعه را حفظ میکنند. صحنههای رزمی و زبان تصویر یکی از امتیازهای چشمگیر سریال، توجهش به حالوهوای ووشی کلاسیک است. نبردها صرفاً برخوردهای سریع و پر از جلوههای تصویری نیستند؛ در طراحی آنها تلاش شده حرکت، فاصله و ضرباهنگ مبارزه معنا داشته باشد.
شمشیرزنی و جابهجایی بدنها در فضا به تماشاگر اجازه میدهد کنش را دنبال کند و بهجای ازدحام بصری، با مهارت مبارزان روبهرو شود. همین ویژگی، برای دوستداران ووشی قدیمی جذابیتی نوستالژیک دارد. بازیگران نیز پیش از فیلمبرداری در تمرینهای ووشو، کار با سیم و فعالیتهای بدنی شرکت کردند؛ جزئیاتی که با تأکید سریال بر حرکت و صحنهپردازی رزمی همخوانی دارد.
« در برابر او، Xiao Yiqing حضوری سنجیدهتر و کمتحرکتر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخشهای رزمی هنگامی موفقترند که شخصیتها و انگیزههایشان در دل کنش باقی بمانند. نبرد در این لحظات فقط نمایش مهارت نیست؛ ادامهٔ خصومت، نشانهٔ وفاداری یا آزمون اراده است. فضای بصری و طراحی مبارزه میتوانند در کوتاهترین زمان چیزی را منتقل کنند که گفتوگوهای طولانی گاه از بیانش ناتوان میمانند.
البته این قوت، همهٔ نوسانهای اجرایی سریال را جبران نمیکند. هرگاه رخدادها تنها برای رسیدن به نبرد بعدی صفآرایی شوند، هیجان صحنهها نیز ممکن است از اثر عاطفی پایدار فاصله بگیرد. ریتمی نابرابر؛ از مقدمهٔ کشدار تا پایان شتابزده آغاز سریال با احتیاطی بیش از اندازه پیش میرود. مقدمات داستان، معرفی نیروها و پیوندهای گذشته زمان زیادی میگیرند و پیش از آنکه کشمکش اصلی به نیرویی پیشران بدل شود، تماشاگر باید از چندین مکث و توضیح عبور کند.
برای مخاطبی که از همان قسمتهای نخست به دنبال حرکت تند داستان است، این شروع میتواند مانعی جدی باشد؛ هرچند بخشی از این تأخیر برای ساختن زمینهٔ عاطفی و سیاسی جهان لازم به نظر میرسد. مشکل ریتم در سوی دیگر نیز تکرار میشود: پایانبندی، در مقایسه با گستردگی مسیر، شتابزده احساس میشود.
مجموعه زمان زیادی صرف گسترش مناسبات و گرههای فرعی میکند، اما هنگام نزدیکشدن به جمعبندی، فرصت کافی برای پرداخت هموزن همهٔ آنها در اختیار ندارد. پیامد این انتخاب آن است که برخی خطها با سرعتی بیش از انتظار به نقطهٔ نهایی میرسند. این نابرابری، تجربهٔ تماشا را دوپاره میکند: شروعی که از پیشروی بازمیماند و پایانی که برای جبران آن، مجال مکث و تکمیل را از دست میدهد.
« بخشهای رزمی هنگامی موفقترند که شخصیتها و انگیزههایشان در دل کنش باقی بمانند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Listening Snow Tower» اثری استوار بر جذابیتهای کلاسیک ووشی و ملودرامی دربارهٔ میراث، وفاداری و بهایی که انتخابها بر دوش آدمها میگذارند. صحنههای رزمی تماشایی، شخصیتهای فرعی دارای ظرفیت و ترکیب اکشن با عاشقانه، آن را برای علاقهمندان به حماسههای رزمی چینی دیدنی میکند.
در مقابل، شروع کند، جمعبندی شتابزده، بازیای که در نقش محوری گاه تخت میماند و قهرمانی که استقلالش همیشه بهروشنی تثبیت نمیشود، مانع از آن است که مجموعه به اندازهٔ جهان بلندپروازانهاش یکدست و اثرگذار باشد. ارزش تماشای آن بیش از همه به میزان علاقهٔ مخاطب به فضای ووشی سنتی و صبر او در برابر روایت طولانی بستگی دارد.
اگرچه سریال در تمام مسیر به تعادل دلخواه میان نبرد، عشق و تحول شخصیتها نمیرسد، لحظات رزمی و رابطههای عاطفیاش برای تماشاگرانی که از جهانهای پر از استادان، شمشیرها و وفاداریهای آزمودهشده لذت میبرند، کشش کافی دارند.
« ارزش تماشای آن بیش از همه به میزان علاقهٔ مخاطب به فضای ووشی سنتی و صبر او در برابر روایت طولانی بستگی دارد. »



ثبت دیدگاه