نقد و بررسی
نقد لیلیث (Lilith) | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نگاهی به جهان «لیلیث» «لیلیث» ساختهٔ رابرت روسن، درام روانشناختی سیاهوسفیدی است که از موقعیتی بهظاهر روشن آغاز میشود: وینسنت بروس، کهنهسرباز جنگ، در مرکز خصوصی پاپلار لاج بهعنوان کاردرمانگر مشغول به کار میشود و با لیلیث آرتور، بیماری جوان و جذاب، آشنا میشود. اما فیلم بهتدریج این رابطه را از چارچوب آشنای درمانگر و بیمار بیرون میبرد و آن را به کاوشی ناآرام دربارهٔ میل، آسیبپذیری و شکنندگی مرز میان مشاهدهگر و موضوع مشاهده بدل میکند.
داستان بر پایهٔ رمانی از جی. آر. سالامانکا شکل گرفته و این واپسین فیلم بلند روسن است. فیلم بیش از آنکه به دنبال پیشبرد پرشتاب رخدادها باشد، فضایی میسازد که در آن نگاهها، مکثها و سکوتها اهمیت مییابند. پاپلار لاج با باغها و ظاهر آرامشبخش خود، از یک سو پناهگاهی به نظر میرسد و از سوی دیگر محیطی بسته که رفتار آدمها را زیر نگاه دیگران قرار میدهد.
همین تضاد، از همان آغاز حس ناامنی را در پسِ نظم ظاهری مینشاند. شخصیتها و نیروی کشش لیلیث شخصیتی است که فیلم بهآسانی در قالب یک تعریف ساده محصورش نمیکند. او برای اطرافیانش جذاب، رازآلود و گاه نگرانکننده است؛ اما جذابیتش صرفاً صفتی ظاهری نیست، بلکه بخشی از شیوهٔ حضور او در جهان فیلم است.
ژان سبرگ نقش را با ظرافتی چشمگیر بازی میکند: بهجای آنکه بر جنبههای آشکار و نمایشی شخصیت تکیه کند، از تغییرهای کوچک در نگاه و لحن بهره میگیرد و میان آسیبپذیری و دوری، تعادلی دشوار پدید میآورد. اجرای او سبب میشود لیلیث همواره بیش از آنچه فیلم دربارهاش میگوید، ناگفته باقی بماند.
« سالامانکا شکل گرفته و این واپسین فیلم بلند روسن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وینسنت در برابر او چهرهای کمحرفتر و دشوارخوانتر دارد. سکوت و انزوای ظاهریاش میتواند به فیلم مجال نفسکشیدن بدهد، اما در عین حال، درک مسیر درونی او را هم دشوار میکند. تماشاگر باید از رفتارها و واکنشهای پراکنده دریابد چه چیزی در وجود او در حال تغییر است؛ این شیوه گاه پربار و گاه مبهم از کار درمیآید.
در کنار این دو، پیتر فوندا نیز حضوری مؤثر دارد و به بخشهایی از فیلم رنگی تلخ و اندیشناک میبخشد. بازیها و رابطهٔ نابرابر بازی سبرگ برجستهترین نیروی «لیلیث» است. او شخصیت را نه به نمادی مرموز و نه به مجموعهای از نشانههای بیماری فرو میکاهد؛ دستکم در لحظات موفق فیلم، فردیتی میآفریند که تماشاگر را به مشاهده وادار میکند، نه به صدور حکم.
این ظرافت برای اثری که در مرزهای اخلاقی و روانی حرکت میکند، اهمیت ویژه دارد. وارن بیتی در نقش وینسنت انتخابی بحثبرانگیز است. خویشتنداری و کمگویی او با حالوهوای فیلم تناسب دارد و در بعضی صحنهها، فاصلهٔ عاطفی شخصیت را خوب منتقل میکند. بااینحال، همان فاصله گاهی به کمرنگشدن تحول او میانجامد.
تغییرهای درونی وینسنت چنان مرحلهبهمرحله و روشن بنا نمیشوند که همواره باورپذیر بمانند؛ گاه به نظر میرسد فیلم انتظار دارد تماشاگر خلأهای روانی او را خود پر کند، بیآنکه مواد کافی در اختیارش بگذارد. این نارسایی، بهویژه در نیمهٔ دوم، از قدرت ضربهٔ عاطفی داستان میکاهد. ریتم و ساختار روایت «لیلیث» با شتابی سنجیده پیش میرود.
« وینسنت در برابر او چهرهای کمحرفتر و دشوارخوانتر دارد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در آغاز، برای شکلدادن به فضای خود و معرفی روابط فرصت میگذارد و از توضیحدادن همهچیز در گفتوگو پرهیز میکند. این مکثها میتوانند به تعلیق روانی اثر بیفزایند: صحنهها نه فقط اطلاعاتی دربارهٔ شخصیتها میدهند، بلکه حس میسازند و تماشاگر را در موقعیتی نامطمئن نگه میدارند. اما صبوری روایی همیشه به معنای انسجام نیست.
بخشهایی از نیمهٔ دوم طولانی و گیجکننده میشوند؛ رخدادها و واکنشها چنان از منطق عاطفیِ پیشتر ساختهشده فاصله میگیرند که فیلم گاهی بیشتر به شوکآفرینی تکیه میکند تا به تحول تدریجی. در نتیجه، همان فضای رازآلودی که ابتدا جذاب است، ممکن است به ابهامی کمحاصل بدل شود. اگر فیلم در آغاز پرسشهایی جذاب میکارد، در ادامه همیشه پاسخهایی همسنگ با آن پرسشها نمییابد.
تصویر، فضا و حالوهوای تیره سیاهوسفیدی فیلم، صرفاً انتخابی زیباییشناختی نیست؛ با جهانی سازگار است که در آن مرزهای روشن و مطمئن بهتدریج از میان میروند. نور و سایه، معماری مرتب مرکز و فضای باز باغها، در کنار هم محیطی میسازند که هم دلپذیر است و هم تهدیدآمیز. پاپلار لاج بهرغم آسایش ظاهریاش، از نگاه فیلم مکانی نیست که بتوان در آن به سادگی میان سلامت و بیماری، مراقبت و سلطه، یا آزادی و محدودیت خطی قطعی کشید.
لحن اثر نیز به سینمای نوآر نزدیک میشود؛ نه از راه تقلید مستقیم از قواعد آن، بلکه با حس تقدیرگرایی، اضطراب و جذابیتی که زیر خود خطری پنهان دارد. این کیفیت بصری و عاطفی، حتی در جاهایی که روایت از کنترل خارج میشود، به فیلم هویتی متمایز میبخشد. حالوهوای تیرهٔ اثر یکی از دلایلی است که صحنههای آرام آن نیز چنین سنگینیای دارند.
« اما صبوری روایی همیشه به معنای انسجام نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرز میان روانشناسی و ملودرام فیلم میخواهد دربارهٔ رابطهٔ میل و آسیب، و نیز دربارهٔ این پرسش باشد که چه کسی حق دارد دیگری را «درمان» یا تفسیر کند. وینسنت با جایگاه حرفهایاش در موضع ناظر قرار میگیرد، اما حضور لیلیث این فاصله را برهم میزند و او را نیز به بخشی از مسئله تبدیل میکند.
در این معنا، داستان فقط دربارهٔ بیماری روانی نیست؛ دربارهٔ غرورِ کسی هم هست که گمان میکند میتواند دیگری را بشناسد و مهار کند. بااینهمه، فیلم در نمایش بیماری روانی گاه به اغراق و رازآمیزکردنِ رنج نزدیک میشود. هنگامی که رفتارهای بیمارانه به ابزار ایجاد تعلیق یا شوک بدل میشوند، شخصیت از فردی پیچیده به معمایی برای تماشاگر تقلیل مییابد.
این مسئله امروز نیز در مواجهه با فیلم اهمیت دارد: «لیلیث» لحظاتی همدلانه و تأملبرانگیز دارد، اما بازنماییاش همیشه از نگاه ملودراماتیک و کلیشههای زمانه فاصله نمیگیرد. بنابراین بهتر است فیلم را اثری نابرابر دانست که پرسشهای مهمی پیش میکشد، بیآنکه در همهٔ لحظات با ظرافت کافی به آنها پاسخ دهد.
آنچه فیلم بهدست میآورد و آنچه از دست میدهد نقطهٔ قوت اصلی «لیلیث» در فضای پرتنش و بازی سبرگ است. فیلم بلد است سکوت را به بخشی از روایت بدل کند و در آغاز، به جای توضیحهای پیدرپی، تماشاگر را در برابر چهرهها و مناسباتی قرار دهد که بهسادگی خوانده نمیشوند. پیتر فوندا نیز با حضوری متمایز، به جهان داستان عمق میدهد و از چهرههای بهیادماندنی آن است.
« بااینهمه، فیلم در نمایش بیماری روانی گاه به اغراق و رازآمیزکردنِ رنج نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، ضعف فیلم در ساختن تحول درونی وینسنت و حفظ تعادل روایی آشکار میشود. بخشی از رفتارها چنان نامتعارف پیش میروند که باورپذیری سست میشود، و نیمهٔ دوم، به جای آنکه ابهام آغازین را به معنایی ژرفتر برساند، گاهی آن را کش میدهد. از این رو، «لیلیث» اثری کاملاً یکدست نیست: فیلمی است که لحظات درخشانش در کنار لغزشهای جدی قرار دارند و تماشاگر را میان شیفتگی به حالوهوا و فاصلهگرفتن از منطق داستان معلق نگه میدارند.
جمعبندی «لیلیث» تجربهای تیره و تأملبرانگیز است؛ فیلمی که بیش از قصهگویی کلاسیک، به فضا، نگاه و آشفتگی روانی علاقه دارد. بازی ظریف ژان سبرگ، حضور مؤثر پیتر فوندا و تصویرگری سیاهوسفید، به آن کیفیتی ماندگار میبخشند. در مقابل، سیر نامنسجم وینسنت، اغراقهای روایی و کشآمدن بخشهایی از نیمهٔ دوم مانع میشوند که اثر به تمامی نیروی بالقوهاش دست یابد.
با وجود این نابرابریها، فیلم همچنان ارزش توجه دارد؛ نه بهعنوان تصویری بینقص از بیماری روانی، بلکه بهمثابه اثری که با جسارت به مرزهای میل، مراقبت و فروپاشی نزدیک میشود. نیروی «لیلیث» در پاسخهای قطعی نیست؛ در همان فضای ناآرامی است که پس از پایان تماشا، پرسشهایش را باقی میگذارد.
« در سوی دیگر، ضعف فیلم در ساختن تحول درونی وینسنت و حفظ تعادل روایی آشکار میشود. »



ثبت دیدگاه