نقد و بررسی
نقد لیلی مارلین (Lili Marleen) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ملودرام در سایهٔ تاریخ «لیلی مارلن» ساختهٔ راینر ورنر فاسبیندر، در ظاهر داستانی عاشقانه در روزگار نازیسم است: ویلی، خوانندهای آلمانی، دلباختهٔ روبرت، آهنگساز یهودی و عضو شبکهای یاریرسان به پناهجویان میشود. اما فیلم بهجای آنکه جنگ را صرفاً پسزمینهای برای عشقی ناکام قرار دهد، میکوشد نشان دهد چگونه عاطفه، شهرت و بقا در دل دستگاهی تمامیتخواه به هم گره میخورند.
پرسش اصلی نه فقط این است که آیا دو دلداده به یکدیگر خواهند رسید، بلکه این است که چه بهایی برای زندهماندن و ادامهدادن باید پرداخت. فاسبیندر این مواد را با زبان ملودرام پیش میبرد: عشق دور از دسترس، سوءظن، جدایی و بازگشتهای پرمخاطره. چنین روایتی گاه از پیچیدگی تاریخی موضوع عقب میماند، اما انتخاب ملودرام بیدلیل نیست.
احساسات پررنگ و موقعیتهای نمایشی فیلم، در کنار ظاهر پرزرقوبرقش، امکان میدهند تا تماشاگر هم از قصهٔ عاشقانه تأثیر بگیرد و هم به مصنوعبودن نمایش قدرت و شهرت بیندیشد. فیلم بر پایهٔ خاطرات لاله آندرسن ساخته شده، هرچند روایتش را نباید بازگویی دقیق زندگی او دانست. ویلی؛ چهرهای میان سازش و وفاداری هانا شیگولا در نقش ویلی مرکز ثقل فیلم است.
« فاسبیندر این مواد را با زبان ملودرام پیش میبرد: عشق دور از دسترس، سوءظن، جدایی و بازگشتهای پرمخاطره. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور او شخصیتی را شکل میدهد که نه قهرمان سیاسیِ بیتردید است و نه قربانیای که بتوان همهٔ انتخابهایش را به اجبار نسبت داد. ویلی به روبرت وفادار میماند، اما مسیرش به شهرت از راههایی میگذرد که او را به ساختار قدرت نزدیک میکند. همین دوگانگی، نقش را از یک تصویر سادهٔ عاشقانه فراتر میبرد: ویلی گاه در برابر دستگاه نازی درمانده به نظر میرسد و گاه از امتیازهایی بهره میگیرد که همان دستگاه در اختیارش میگذارد.
شیگولا این تناقض را با بازیای ماندگار و گاه اغراقآمیز عرضه میکند؛ اغراقی که با فضای ملودراماتیک فیلم تناسب دارد، اما برای همهٔ تماشاگران یکسان اثر نمیکند. برخی از لحظههای بازی و شیوهٔ خواندن یا دوبلهٔ ویلی ممکن است آزاردهنده جلوه کند، بهویژه وقتی فیلم از ما میخواهد همزمان با او همدلی کنیم و دربارهٔ انتخابهایش داوری کنیم.
بااینهمه، همین ناآرامی به شخصیت جان میدهد: ویلی را نمیتوان بهسادگی تبرئه یا محکوم کرد. آهنگی که از احساس به ابزار قدرت بدل میشود ترانهٔ «لیلی مارلن» در فیلم فقط یک قطعهٔ موسیقی یا نشانهٔ شهرت نیست؛ به موتیفی بدل میشود که مدام میان معنای شخصی و کارکرد عمومی جابهجا میشود. برای ویلی، این ترانه راهی به سوی شناختهشدن است؛ برای سربازان، نوایی آشنا در میان خشونت جنگ؛ و برای حکومت، امکانی برای ساختن تصویری پرشور از خود.
« ویلی به روبرت وفادار میماند، اما مسیرش به شهرت از راههایی میگذرد که او را به ساختار قدرت نزدیک میکند. »
شخصیتها و اجرا
آواز از مرزهای سیاسی عبور میکند، اما همین فراگیری بیطرفی نمیآورد: معنای آن با هر بار شنیدهشدن تغییر میکند و به مناسبات قدرت آلوده میشود. این تکرار از نکتههای دوپهلوی فیلم است. بازگشت مداوم ترانه میتواند بر نفوذ تبلیغات و تبدیل هنر به کالایی عمومی تأکید کند، اما در زمانی طولانی نیز خستهکننده میشود.
فیلم گاه آنقدر بر اثرگذاری قطعه تکیه میکند که فرصت پرداختن به لایههای دیگر داستان را از دست میدهد. در عوض، پیوند آواز با تصویر جنگ و گردهماییهای رسمی، یکی از روشنترین ایدههای بصری و روایی اثر است: موسیقی لطیف در کنار خشونتی سازمانیافته قرار میگیرد و تضاد میان خاطرهٔ خصوصی و نمایش جمعی را برجسته میکند.
عشق، مقاومت و اخلاقِ خاکستری رابطهٔ ویلی و روبرت در موقعیتی شکل میگیرد که اعتماد، خود به مسئلهای سیاسی بدل شده است. خانوادهٔ روبرت در شبکهای برای یاری به پناهجویان فعالیت میکنند و طبیعی است که حضور زنی آلمانی را خطری برای این فعالیت بدانند. فیلم با همین بدگمانی، تنش میان عشق فردی و مسئولیت جمعی را میسازد: تصمیمی که برای دو عاشق معنای عاطفی دارد، برای دیگران میتواند امنیت گروهی را تهدید کند.
« فیلم گاه آنقدر بر اثرگذاری قطعه تکیه میکند که فرصت پرداختن به لایههای دیگر داستان را از دست میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هیچیک از این ملاحظات بهسادگی در دیگری حل نمیشود. یکی از ظرفیتهای تأملبرانگیز اثر، نپذیرفتن داوریهای راحت است. ویلی برای عشق دست به کارهایی میزند که خطرناکاند، اما انگیزهاش لزوماً باور سیاسی استوار نیست. در سوی دیگر، خانوادهٔ روبرت ممکن است با او سختگیرانه رفتار کند، ولی نگرانیشان از خللافتادن در شبکهٔ نجات، واقعی و حیاتی است.
فیلم این تضاد را به حکمی اخلاقیِ روشن تقلیل نمیدهد. بااینحال، این ایده بیش از آنکه در پرداخت روایی عمیق شود، گاه در سطح موقعیت و کشمکش باقی میماند؛ گویی فیلم پرسش مهمی طرح میکند، اما همیشه برای کاویدن پیامدهایش مکث کافی ندارد. زرقوبرق تصویر و خشونت پنهان طراحی بصری «لیلی مارلن» از امتیازهای برجستهٔ آن است.
نورپردازی نرم، رنگهای غنی و فضاهای آراسته، یادآور ملودرامهای کلاسیک است و به فیلم جلوهای پرشکوه میدهد. این زیبایی صرفاً آرایش سطحی نیست: فاسبیندر از آن برای نشاندادن شیوهای استفاده میکند که قدرت، خود را در قالب صحنهآرایی و نمایش عرضه میکند. شکوه اجراها و جلوهٔ عمومی شهرت، در کنار نظامی خشن و سرکوبگر قرار میگیرد؛ تضادی که زیبایی تصویر را از آسودگی تهی میسازد.
« هیچیک از این ملاحظات بهسادگی در دیگری حل نمیشود. »
قوتها و کاستیها
همین ظاهر صیقلی گاه فاصلهای میان تماشاگر و واقعیت تلخ روایت ایجاد میکند. فیلم بیشتر به دقت در نور، رنگ و ژستها علاقه نشان میدهد تا آنکه تجربهٔ جنگ را از منظری زمینی و روزمره بازسازی کند. این فاصله را میتوان بخشی از دیدگاه اثر دانست: جهان نازی نه فقط دستگاهی سیاسی، بلکه نمایش عظیمی از نمادها و صورتهاست.
بااینحال، برای تماشاگرانی که انتظار درامی تاریخی پرجزئیاتتر دارند، این تأکید بر ظاهر ممکن است به بهای کاستهشدن از عمق داستان تمام شود. نابرابری میان ایده و روایت ضعف اصلی فیلم در این است که موضوعش از خود روایت نیرومندتر به نظر میرسد. کنار هم گذاشتن عشق ممنوع، مقاومت ضدنازی، شهرت عمومی و همدستی ناخواسته، امکان درامی غنی را فراهم میکند؛ اما خط داستانی گاه کمرمق پیش میرود و شخصیتها به اندازهٔ موقعیتهایشان گسترش نمییابند.
فیلم بهخوبی تضادهای بزرگ را معرفی میکند، ولی همیشه آنها را تا ژرفترین پیامدهای عاطفی و سیاسیشان دنبال نمیکند. به همین دلیل، بخشهایی از اثر بیش از آنکه به کشفی تازه برسند، در مدار همان جدایی و بازگشت میچرخند. تکرار ترانه نیز بخشی از این مسئله است. موتیف مرکزی معنا دارد، اما وقتی بیش از اندازه بازمیگردد، نیروی تأکیدیاش کاهش مییابد.
« همین ظاهر صیقلی گاه فاصلهای میان تماشاگر و واقعیت تلخ روایت ایجاد میکند. »
جمعبندی
همچنین تفاوت در شیوهٔ اجرا و دوبله ممکن است برای بعضی تماشاگران مانعی در برابر نزدیکی عاطفی به ویلی باشد. این کاستیها از ارزش ایدهٔ فیلم نمیکاهند، اما توضیح میدهند چرا اثر، با وجود تصویرپردازی چشمگیر و بازی محوری شیگولا، در همهٔ لحظهها به اندازهٔ بلندپروازی موضوعش قانعکننده نیست.
جمعبندی «لیلی مارلن» اثری است که قوتش بیش از هر چیز در برخورد میان ملودرام و تاریخ، تصویر پرزرقوبرق و خشونت سیاسی، و عشق شخصی و مصلحت جمعی نهفته است. هانا شیگولا به ویلی حضوری پرقدرت میبخشد و ظاهر فیلم، شکوهی حسابشده دارد؛ در همان حال، روایت گاه سطحی میماند و تکرار ترانه از اثرگذاری آن میکاهد.
فیلمی بینقص نیست، اما ایدهٔ مرکزیاش—اینکه هنر چگونه در دل جنگ و قدرت معنای تازه میگیرد—پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.
« همچنین تفاوت در شیوهٔ اجرا و دوبله ممکن است برای بعضی تماشاگران مانعی در برابر نزدیکی عاطفی به ویلی باشد. »



ثبت دیدگاه