نقد و بررسی
نقد مثل دیوانهوار (Like Crazy) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در برابر فاصله درام عاشقانهٔ «Like Crazy» ساختهٔ Drake Doremus، عشق را نه بهصورت نیرویی افسانهای و نجاتبخش، بلکه همچون تجربهای روزمره، پرشور و ناپایدار مینگرد؛ احساسی که در کنار شور آغازین، با فاصله، انتظار و محدودیتهای بیرونی نیز شکل میگیرد. Anna، دانشجوی بریتانیایی، در دانشگاه با Jacob، دانشجوی آمریکایی، آشنا میشود و میان آن دو رابطهای عمیق پدید میآید.
اما ماندن Anna در آمریکا بیش از مدت مجاز، مسیر زندگی مشترکشان را با مانعی قانونی روبهرو میکند و آنها را ناچار به جدایی و رابطهای از راه دور میکشاند. آنچه فیلم را از بسیاری از روایتهای عاشقانه متمایز میکند، پرهیزش از بزرگنمایی بحران است. موانع عاطفی و اداری بهجای آنکه بهانهای برای صحنههای پرهیاهو شوند، در بافت عادی زندگی روزانه نفوذ میکنند.
فیلم میکوشد نشان دهد عشق چگونه در فاصلهای طولانی باقی میماند، تغییر میکند و گاه از زیر فشار همان انتظاری فرساینده آسیب میبیند که قرار بوده آن را حفظ کند. روایتِ لحظهها، نه حادثهها «Like Crazy» بیش از آنکه بر زنجیرهای از رویدادهای دراماتیک استوار باشد، به لحظههای پراکنده و جزئیات کوچک تکیه میکند: دیدارها، خداحافظیها، پیامها و سکوتهایی که میان دو نفر جا خوش میکنند.
داستان در گذر زمان پیش میرود و تغییرات رابطه را نه با توضیحهای مفصل، بلکه از خلال تفاوتهای ظریف در رفتار و حضور شخصیتها آشکار میسازد. همین انتخاب، ساختار فیلم را به خاطره نزدیک میکند؛ گویی تماشاگر لحظههایی را از زندگی دو نفر میبیند که هیچکدام بهتنهایی سرنوشتساز نیستند، اما کنار هم تصویری از دگرگونی رابطه میسازند.
« آنچه فیلم را از بسیاری از روایتهای عاشقانه متمایز میکند، پرهیزش از بزرگنمایی بحران است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه، در بهترین لحظههایش به فیلم صداقت میبخشد. رابطه صرفاً با گفتن «دوستت دارم» تعریف نمیشود؛ در تردیدها، عادتها، شوخیهای مشترک و فاصلهٔ میان واژهها نیز حضور دارد. بااینحال، همین روایت گسسته گاه از نیروی پیشبرندهٔ داستان میکاهد. برخی بخشها چنان آرام و کمحادثه میگذرند که احساس میشود فیلم بهجای ژرفتر کردن کشمکش، تنها دوری دیگر از همان وضعیت را بازمینمایاند.
فاصله بهمثابه حضوری ملموس فاصله در این فیلم فقط مسافتی میان دو کشور نیست؛ نیرویی است که بر زمان، برنامهها و شکل صمیمیت اثر میگذارد. دیدارهای کمیاب بار عاطفی بیشتری پیدا میکنند، اما همین کمیابی نیز آنها را زیر فشار توقع و اضطراب قرار میدهد. شخصیتها میان حضور و غیاب در نوساناند: زمانی که کنار یکدیگرند، سایهٔ جدایی بر لحظهها افتاده است؛ زمانی که دورند، خاطرهٔ نزدیکی نمیگذارد غیبت به امری خنثی بدل شود.
اهمیت مانع قانونی نیز در همینجاست. فیلم آن را نه صرفاً پیچیدگیای اداری، بلکه عاملی میبیند که به زندگی خصوصی شکل میدهد و انتخابهای عاطفی را محدود میکند. عشق در خلأ اتفاق نمیافتد: مرزها، مقررات و امکان یا ناممکن بودنِ سفر، بر آنچه دو نفر میتوانند از یکدیگر بخواهند اثر میگذارند.
بااینحال، اثر همیشه این فشار بیرونی را به کشمکشی دراماتیک و پیوسته تبدیل نمیکند. گاهی مانع بیشتر زمینهای برای تکرار حس دوری باقی میماند تا نیرویی که رابطه را در هر مرحله به شکلی تازه دگرگون کند. بازیگری و شیمی میان دو بازیگر Felicity Jones در نقش Anna و Anton Yelchin در نقش Jacob، ستون اصلی فیلماند.
« این شیوه، در بهترین لحظههایش به فیلم صداقت میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
بازی آنها بهجای تکیه بر نمایشهای پرشور و اعلام آشکار احساس، بر مکث، نگاه و واکنشهای کوچک بنا شده است. این خویشتنداری با جهان فیلم تناسب دارد: رابطهای که قرار است واقعی به نظر برسد، باید در لحظههایی که شخصیتها نمیدانند چه بگویند نیز جان داشته باشد. میان دو بازیگر، شیمی باورپذیری وجود دارد؛ نزدیکیشان بیتکلف است و همین امر سبب میشود صحنههای جدایی نیز اثر عاطفی پیدا کنند.
تماشاگر حس میکند این دو نفر نه فقط به یکدیگر دل بستهاند، بلکه عادتهایی مشترک ساختهاند و در جزئیات زندگی هم حضور یافتهاند. ازاینرو، هر فاصله فقط قطع یک پیوند عاشقانه نیست؛ گسستی در شیوهٔ زیستن آنهاست. Jennifer Lawrence در نقشی فرعیتر نیز به جهان فیلم حضور میبخشد، اما مانند دیگر شخصیتهای پیرامونی، مجال چندانی برای گسترش مستقل پیدا نمیکند.
تمرکز شدید روایت بر دو شخصیت اصلی، به انسجام رابطه یاری میرساند، ولی در مقابل، جهان اجتماعی و عاطفی اطراف آنها را کمعمقتر نگه میدارد. کارگردانی و زبان بصری کارگردانی Doremus به صمیمیت و نزدیکی گرایش دارد. دوربین دستی و قابهای کمتکلف، حسی از مشاهدهٔ بیواسطه ایجاد میکنند؛ گویی تماشاگر نه در برابر یک ملودرام صیقلخورده، بلکه در کنار لحظههایی از زندگی واقعی ایستاده است.
فیلم از زرقوبرق بصری فاصله میگیرد و به فضاهای روزمره اجازه میدهد حامل عاطفه شوند. این انتخاب بهویژه در صحنههایی مؤثر است که معنای اصلی در خودِ موقعیت نیست، بلکه در واکنش خاموش شخصیتها به آن نهفته است. تدوین و گذرهای زمانی نیز در انتقال حس سالهایی که بر رابطه میگذرند نقش دارند.
« بازی آنها بهجای تکیه بر نمایشهای پرشور و اعلام آشکار احساس، بر مکث، نگاه و واکنشهای کوچک بنا شده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت با پرشها و فشردهسازی زمان، از شرح تمام جزئیات زندگی دو شخصیت صرفنظر میکند و تنها لحظههایی را برمیگزیند که قرار است تصویری از تغییر بسازند. این راهبرد گاه به فیلم ضرباهنگی شاعرانه میدهد، اما گاهی نیز پیوند میان مراحل رابطه را کمرنگ میکند. در نتیجه، برخی دگرگونیها بهاندازهٔ کافی زمینهچینی نمیشوند و ممکن است ناگهانی به نظر برسند.
ریتم، تکرار و محدودیتهای شخصیتپردازی ریتم آرام فیلم بخشی از هویت آن است، اما همیشه به سودش عمل نمیکند. صبر روایی میتواند به تماشاگر فرصت دهد فرسایش رابطه را حس کند؛ بااینحال، وقتی صحنههای مشابه پیدرپی همان حس دوری و اشتیاق را تکرار میکنند، این آرامش به یکنواختی نزدیک میشود.
کمبود رخدادهای برجسته برای مخاطبی که انتظار درامی پرکشش دارد، ممکن است تجربه را خستهکننده کند. تکرار نیز مسئلهای دووجهی است. از یک سو، تکرار دیدارها و جداییها صورتِ زندگیِ معلق این دو نفر را بازتاب میدهد؛ از سوی دیگر، فیلم گاهی از این بازگشتها برای افزودن لایهای تازه به کشمکش استفاده نمیکند.
به همین دلیل، بخشی از روایت چنین به نظر میرسد که رابطه در همان مدار پیشین میچرخد، بیآنکه شخصیتها بهروشنی از تجربههایشان عبور کنند یا معنای تازهای برای آنها بسازند. این کاستی در شخصیتپردازی فرعی نیز دیده میشود. شخصیتهای پیرامونی بیشتر در نسبت با Anna و Jacob تعریف میشوند تا بهعنوان انسانهایی با مسیر مستقل.
« این راهبرد گاه به فیلم ضرباهنگی شاعرانه میدهد، اما گاهی نیز پیوند میان مراحل رابطه را کمرنگ میکند. »
قوتها و کاستیها
همچنین بعضی تصمیمهای عاطفیِ شخصیتهای اصلی، با وجود آنکه در منطق بیثبات رابطه قابلفهماند، بهاندازهٔ کافی آماده نمیشوند. فیلم احساسات را خوب ثبت میکند، اما همیشه برای گذار از یک احساس به تصمیمی مهم زمینهٔ روایی کافی فراهم نمیآورد. جمعبندی «Like Crazy» تصویری صمیمی و کمپیرایه از عشقی ارائه میدهد که زیر فشار فاصله و محدودیتهای بیرونی ناچار به تغییر است.
ارزش اصلی فیلم در جزئیات کوچک، بازیهای طبیعی و پرهیز از احساساتگرایی آشکار نهفته است؛ فاصله در آن صرفاً موضوعی برای گفتوگو نیست، بلکه به تجربهای روزمره و ملموس بدل میشود. در مقابل، ریتم یکنواخت، تکرار برخی موقعیتها و پرداخت ناکافی شخصیتهای فرعی مانع از آن میشوند که همهٔ بخشهای روایت به یک اندازه اثرگذار باشند.
پایانبندی نیز از توضیح قطعی و جمعبندی صریح فاصله میگیرد و همین ابهام، برای گروهی از تماشاگران میتواند تأملبرانگیز و برای گروهی دیگر ناکافی باشد. فیلم پاسخ سادهای برای سرنوشت عشق عرضه نمیکند؛ در عوض، پرسشی را باقی میگذارد: آیا پیوندی که روزی در شورِ نزدیکی شکل گرفته، پس از سالها انتظار و تغییر همچنان همان پیوند است؟
پاسخ را به تماشاگر میسپارد و در همین ناتمامی، با منطق عاطفی اثر وفادار میماند.
« پاسخ را به تماشاگر میسپارد و در همین ناتمامی، با منطق عاطفی اثر وفادار میماند. »
ثبت دیدگاه