نقد و بررسی
نقد روشناییهایی در شفق (Lights in the Dusk) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
در آستانهٔ خاموشی «Lights in the Dusk» ساختهٔ آکی کائوریسماکی، اثری کمحجم اما سنگینتأثیر است؛ فیلمی که از همان آغاز، قهرمانش را در حاشیهٔ شهر و در حاشیهٔ مناسبات انسانی قرار میدهد. کوئیستینن نگهبان شبِ مرکز خریدی مجلل در هلسینکی است؛ مردی که میان ویترینهای پرنور و راهروهای خالی گشت میزند، اما خود از آن جهان مصرف و آسایش سهمی ندارد.
ورود میرژا، زن بلوندی که ناگهان به او توجه نشان میدهد، روزنهای باریک در این انزوای دیرپا میگشاید؛ روزنهای که فیلم از همان ابتدا آن را با بدگمانی مینگرد، بیآنکه راز مسیرش را شتابزده آشکار کند. کائوریسماکی داستانی آشنا را ــ مردی تنها در برابر زنی اغواگر و شبکهای تبهکار ــ از هیجانپردازی متعارف دور میکند.
ماجرا نه با تعقیبوگریزهای پرشتاب، بلکه با سکون، تکرار و نگاههای کوتاه پیش میرود. در این جهان، فاجعه الزاماً با صدای بلند وارد نمیشود؛ گاه در سکوت یک کافه یا پشت پیشخوانی معمولی شکل میگیرد. همین انتخاب، تماشاگر را از مصرف سریعِ پیرنگ بازمیدارد و وادار میکند به فاصلهٔ میان آدمها، و به آنچه گفته نمیشود، توجه کند.
« ماجرا نه با تعقیبوگریزهای پرشتاب، بلکه با سکون، تکرار و نگاههای کوتاه پیش میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قهرمانی در حاشیه کوئیستینن از آن قهرمانانی نیست که با هوشمندی و ارادهٔ آهنین بر مانعها چیره شوند. او بیشتر شبیه کسی است که در برابر جهان ایستاده، اما ابزار دفاع از خود را نمیشناسد. تنهاییاش صرفاً محصول بیهمدمبودن نیست؛ همکارانش او را تحقیر میکنند، محیط کار به او منزلتی نمیدهد و حتی امید به رابطهای عاطفی نیز از آسیبپذیریاش جدا نیست.
فیلم با صبر، این محرومیت را در رفتارهای کوچک و روزمره میپروراند، نه با شرححالگویی یا تأکیدهای عاطفی. سادگی کوئیستینن نقطهٔ قوت و همزمان محل پرسش فیلم است. وفاداری او، حتی هنگامی که به زیان خودش تمام میشود، وجهی شریف دارد؛ گویی در جهانی که همهچیز را به معامله بدل کرده، او هنوز حاضر نیست انسان دیگری را صرفاً وسیلهای برای نجات خود بداند.
بااینحال، این سرسختی گاه به انفعال نزدیک میشود. تماشاگر ممکن است از خود بپرسد که آیا او واقعاً انتخاب میکند یا فقط از پذیرش واقعیت میگریزد. فیلم پاسخ را تحمیل نمیکند و همین ابهام، شخصیت را از یک نمونهٔ اخلاقی ساده فراتر میبرد. زنان، نگاه و امکان همدلی میرژا و آیلَه دو سوی متفاوتِ امکان ارتباط را نمایندگی میکنند، اما فیلم از تبدیلکردنشان به نمادهای یکبعدی پرهیز دارد.
« قهرمانی در حاشیه کوئیستینن از آن قهرمانانی نیست که با هوشمندی و ارادهٔ آهنین بر مانعها چیره شوند. »
شخصیتها و اجرا
میرژا با ظاهری سرد و رفتاری حسابشده وارد زندگی کوئیستینن میشود. جذابیت او در همین ابهام است: حضورش وعدهٔ صمیمیت میدهد، اما در پس آن هدفی عملی نهفته است. او در چارچوب سنت فیلم نوآر، یادآور زنانی است که میل و اعتماد مردان را به ابزار بدل میکنند؛ بااینحال، کائوریسماکی بهجای آنکه او را به شرّی افسانهای تبدیل کند، خشکی و محاسبهگریاش را در همان فضای روزمرهٔ فیلم جای میدهد.
آیلَه، در سوی دیگر، با مهربانی کمادعا و حضوری آرام شناخته میشود. پیوند او با کوئیستینن نه بر شور رمانتیک، بلکه بر توجه و پایداری بنا شده است؛ توجهی که مرد داستان توان یا میل دیدنش را ندارد. تقابل این دو رابطه، بیش از آنکه داوری اخلاقی سادهای دربارهٔ عشق باشد، تصویری از ناتوانی در تشخیص محبت ارائه میکند.
گاه آدمی نه بهسبب نبودِ فرصت، بلکه بهسبب خوگرفتن به تنهایی، نمیتواند دست یاریِ نزدیک خود را ببیند. بازیگری و زبانِ سکوت بازیها در «Lights in the Dusk» بر مهار احساسات استوارند. جانّه هیتیاینن نقش کوئیستینن را با چهرهای کمحرکت و نگاهی که میان امید و تسلیم در نوسان است، شکل میدهد.
« میرژا با ظاهری سرد و رفتاری حسابشده وارد زندگی کوئیستینن میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او از نمایش آشکار رنج میپرهیزد؛ اندوه شخصیت بیشتر در مکثها و واکنشهای اندک او خوانده میشود. ماریا یارونهلمی نیز میرژا را با سردی حسابشدهای بازی میکند که نه به اغراق میرسد و نه به رازآلودگی تصنعی. ماریا هایسکانن در نقش آیلَه، با حضوری آرام و بیتکلف، گرمایی انسانی به فیلم میبخشد.
دیالوگها کوتاه و خشکاند؛ بسیاری از گفتوگوها بیش از آنکه راهی برای نزدیکی باشند، نشان میدهند که شخصیتها چگونه از هم فاصله میگیرند. این شیوه ممکن است برای بخشی از تماشاگران سرد و دورکننده باشد، اما در منطق اثر، سکوت خلأ نیست. سکوت گاه از هر اعترافی گویاتر است؛ بهویژه هنگامی که شخصیتها نمیتوانند نیاز عاطفی خود را به زبان بیاورند.
بازیگران نیز بهجای توضیحدادن این نیاز، آن را در حالت بدن، مکث و نگاه نگه میدارند. هلسینکی؛ شهرِ نورهای سرد هلسینکی در فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ شهری است که تنهایی قهرمان را در معماری و نور خود بازتاب میدهد. مرکز خرید لوکس، نماد دنیایی است که سامانیافته و درخشان به نظر میرسد، اما نگهبانش در آن جایگاهی حاشیهای دارد.
« او از نمایش آشکار رنج میپرهیزد؛ اندوه شخصیت بیشتر در مکثها و واکنشهای اندک او خوانده میشود. »
قوتها و کاستیها
خیابانها، کافهها و فضاهای کاری نیز با ترکیب نورهای سرد و لکههای رنگی، هم زیبایی بصری دارند و هم نوعی بیگانگی را منتقل میکنند. دوربین اغلب ثابت میماند و به صحنه مجال میدهد تا بدون تأکید نمایشی، در قاب رسوب کند. این فضاسازی به طنز خشک فیلم هم یاری میرساند. لحظههایی که از بیرون میتوانند تلخ یا حتی مضحک به نظر برسند، با چنان خونسردی اجرا میشوند که خنده در گلو میماند.
طنز از شوخیهای پررنگ یا واکنشهای نمایشی نمیآید؛ از فاصلهٔ میان سنگینی موقعیت و بیاعتنایی ظاهری آدمها پدیدار میشود. چنین لحنی، اثر را از ملودرامی صرف دربارهٔ بدبیاری جدا میکند و به آن کیفیتی نامأنوس و ماندگار میبخشد. ریتم، مکث و محدودیتها ریتم کند فیلم انتخابی آگاهانه است، اما انتخابی بیهزینه نیست.
مکثهای طولانی و کمشماریِ رخدادهای بیرونی، فرصت میدهند تا تنهایی و درماندگی کوئیستینن به تجربهای ملموس بدل شوند؛ بااینهمه، همین مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار گسترش پرشتاب پیرنگ را دارند، خستهکننده باشد. گاه فیلم چنان از اوجگیری دراماتیک فاصله میگیرد که شدت موقعیتها نیز کمرنگ میشود.
« دوربین اغلب ثابت میماند و به صحنه مجال میدهد تا بدون تأکید نمایشی، در قاب رسوب کند. »
جمعبندی
همچنین فاصلهٔ عاطفیِ ناشی از بازیهای خویشتندار و گفتارهای خشک، اگرچه جزئی از سبک اثر است، ممکن است مانع همدلی فوری شود. سادهلوحی کوئیستینن نیز در بعضی بزنگاهها بیش از آنکه حاصل شخصیتی باورپذیر جلوه کند، به ابزاری برای پیشبرد تراژدی میماند. بااینحال، همین کاستیها با جهانبینی فیلم پیوند دارند: آدمهایش نه همیشه زیرکاند و نه همیشه قادر به اصلاح مسیر خود؛ گاهی فقط در برابر پیامدهای انتخابها یا ناتوانیهایشان میایستند.
جمعبندی «Lights in the Dusk» فیلمی دربارهٔ تنهایی، وفاداری و دشواریِ دریافت محبت است؛ اثری که بیش از آنکه داستانی پرپیچوخم عرضه کند، حالتی از زیستن در حاشیه را به تصویر میکشد. کائوریسماکی با قابهای ثابت، گفتوگوهای کمینه و طنزی خشک، جهانی میسازد که در آن نورهای شهر نمیتوانند سرمای روابط را کاملاً بپوشانند.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد شخصیت اصلی را بیچونوچرا تحسین کند؛ تنها دعوتش میکند آسیبپذیری و وفاداری او را جدی بگیرد. این اثر برای کسانی که از سینمای کمحرف و تأملگرا لذت میبرند، تجربهای غنی و چندلایه خواهد بود؛ برای دیگران، کندی و سردیاش ممکن است مانعی واقعی باشد. اما حتی در لحظههایی که فاصلهاش با تماشاگر زیاد میشود، فیلم تصویری روشن از انسانی بهجامانده در حاشیهٔ جهان مدرن حفظ میکند: کسی که شاید نتواند راه خود را پیدا کند، اما هنوز از توان دوستداشتن و وفادارماندن کاملاً تهی نشده است.
ثبت دیدگاه