نقد و بررسی
نقد بذار گم شو (Let's Get Lost) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای میان افسون و فرسایش «گمشدن» در عنوان فیلم بروس وبر، بیش از آنکه وعدهٔ ماجرایی مشخص باشد، حالوهوایی است: حرکت در مه خاطره، موسیقی و تصویری که از یک هنرمند ساختهایم. این مستند چت بیکر را نه در قالب زندگینامهای منظم و نه به شکل شرحی سرراست از فراز و فرودهای حرفهایاش دنبال میکند؛ بهجای آن، جوانی افسونگرِ دههٔ پنجاه را در کنار مرد سالخورده و فرسودهٔ سالهای پایانی زندگی مینشاند.
حاصل، پرترهای است که هم از جذابیت اسطورهٔ بیکر بهره میبرد و هم میکوشد فاصلهٔ میان تصویر عمومی و واقعیت دشوار زندگی او را آشکار کند. زمان، چهره و شکاف میان دو دوره ساختار فیلم بر رفتوآمد میان دو زمان استوار است. در تصاویر آرشیوی، بیکر جوان با چهرهای آرام و حضوری خیرهکننده ظاهر میشود؛ در سوی دیگر، دوربین با مردی روبهرو است که آثار سالها آشفتگی و اعتیاد بر چهره و رفتار او نشسته است.
این کنارهمگذاری فقط تقابل سادهٔ جوانی و پیری نیست. فیلم از ما میپرسد چگونه یک چهره به افسانه بدل میشود و چه چیزهایی در جریان افسانهسازی از نظر پنهان میمانند. وبر به زندگی بیکر خط زمانی روشنی تحمیل نمیکند. گذشته و حال درهم میلغزند، خاطرات با اجراها و گفتوگوها تلاقی میکنند و معنای هر تصویر در کنار تصویری دیگر تغییر مییابد.
« زمان، چهره و شکاف میان دو دوره ساختار فیلم بر رفتوآمد میان دو زمان استوار است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این روش، از یک سو، با حافظهٔ ناپیوسته و حالوهوای موسیقی جاز تناسب دارد؛ از سوی دیگر، ممکن است تماشاگرانی را که به روایت مرحلهبهمرحله عادت دارند، در آغاز سرگردان کند. فیلم عمداً بیش از آنکه پاسخ بدهد، تکههایی برای کنار هم گذاشتن عرضه میکند. زیبایی سیاهوسفید و نقش نگاه کارگردان تصویربرداری سیاهوسفید فیلم صرفاً انتخابی نوستالژیک نیست؛ به ابزار اصلی شکلدادن به نگاه آن بدل میشود.
نورپردازی پرکنتراست، بافت چهرهها و فضاهای خلوت را برجسته میکند و قابهای دقیق، گاه بیکر را همچون پیکری جداافتاده از محیط نشان میدهند. زیبایی بصری اثر دلنشین است، اما همیشه آرامشبخش نیست: همان نگاهی که چهرهٔ جوان را به تصویری رؤیایی بدل میسازد، خطوط چهرهٔ مرد سالخورده را نیز بیپرده ثبت میکند.
در اینجا سبک وبر هم امتیاز فیلم است و هم موضوع پرسشبرانگیز آن. دوربین آشکارا مجذوب ظاهر و حضور بیکر است؛ گویی پیش از هر چیز میخواهد او را تماشا کند. این شیفتگی به تصاویر نیروی شاعرانه میبخشد، اما گاهی چنین مینماید که خودِ زیبایی قاب از تحلیل شخصیت پیشی گرفته است. فیلم در بهترین لحظات، این تنش را پنهان نمیکند: مجذوب اسطوره میماند، اما نمیگذارد اسطوره تمام واقعیت را بپوشاند.
« فیلم عمداً بیش از آنکه پاسخ بدهد، تکههایی برای کنار هم گذاشتن عرضه میکند. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی؛ حضوری فراتر از همراهی موسیقی در «گمشدن» تزئین صحنهها نیست؛ یکی از راههای اصلی شناخت بیکر است. صدای ترومپت و آواز او، بهویژه در کنار تصاویر سالهای پایانی، بار عاطفی مستقلی پیدا میکنند. اجراها به تماشاگر فرصت میدهند هنرمند را نه فقط از دریچهٔ روایت دیگران، بلکه از خلال کاری که تواناییاش را ساخته است، تجربه کند.
در لحظههایی که گفتار به خاطره یا ابهام پناه میبرد، موسیقی همچنان حضوری روشن و ملموس دارد. تأثیر موسیقی از تضاد میان نرمی صدا و زمختی واقعیتی که تصاویر ثبت میکنند نیرو میگیرد. فیلم نه رنج را به زیبایی موسیقی فرو میکاهد و نه استعداد را بهانهای برای نادیدهگرفتن آسیبهایی میکند که بیکر به خود و اطرافیانش رسانده است.
همین دوگانگی از مهمترین دستاوردهای اثر است: میتوان به موسیقی دل بست و در همان حال، زندگی سازندهاش را بینقص و بیگناه تصور نکرد. گفتوگوها و دشواریِ داوری گفتوگو با اعضای خانواده، همسر پیشین، همراهان عاطفی و موسیقیدانان، مجموعهای از دیدگاههای متفاوت را پیش روی تماشاگر میگذارد.
« موسیقی؛ حضوری فراتر از همراهی موسیقی در «گمشدن» تزئین صحنهها نیست؛ یکی از راههای اصلی شناخت بیکر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هیچ راوی یگانهای وجود ندارد که معنای نهایی زندگی بیکر را تعیین کند. روایت نزدیکان گاه آمیخته به مهر است، گاه سرشار از رنجش و گاه میان این دو در نوسان؛ چنین چندصداییای مانع از آن میشود که فیلم به ستایش بیچونوچرای یک نابغه تبدیل شود. بااینحال، گفتوگوها همیشه به تصویری کامل و یکپارچه نمیرسند.
شخصیت بیکر از میان خاطرات پراکنده و پاسخهای گاه مبهم او شکل میگیرد، اما بعضی پرسشها بیپاسخ میمانند و برخی رشتهها به نتیجهای روشن نمیرسند. این ناتمامی میتواند بخشی از حقیقت فیلم باشد؛ زندگی واقعی الزاماً به روایت مرتب و قانعکننده تن نمیدهد. اما همین ویژگی ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تحلیل زندگی و انتخابهای بیکر را با جزئیات بیشتری دارند، ناکافی جلوه کند.
ریتم کند و روایتِ پراکنده فیلم حدود دو ساعت زمان میبرد و از شتاب معمول مستندهای زندگینامهای فاصله دارد. مکثها، اجراهای طولانی و تأمل بر قابها به آن فرصت میدهند تا فضا بسازد، نه آنکه پیوسته اطلاعات تازه عرضه کند. این کندی در بخشهایی با موضوع فیلم سازگار است: تماشاگر را وامیدارد در تصویر بماند و تأثیر گذر زمان را حس کند، نه اینکه فقط از واقعهای به واقعهٔ بعدی برسد.
« هیچ راوی یگانهای وجود ندارد که معنای نهایی زندگی بیکر را تعیین کند. »
قوتها و کاستیها
اما این انتخاب هزینه دارد. پراکندگی روایت گاه مانع شکلگیری یک مسیر دراماتیک روشن میشود و ریتم آرام ممکن است از شدت درگیری مخاطب بکاهد. همچنین، تأکید مداوم بر زیبایی بصری و حالوهوای شاعرانه در بعضی لحظات جای پرداخت تحلیلی بیشتر را میگیرد. ضعف فیلم در این نیست که ساختاری نامتعارف دارد؛ مسئله آن است که این ساختار همیشه به کشف تازهای دربارهٔ بیکر منتهی نمیشود.
زیبایی بدون تطهیر یکی از نکتههای مهم فیلم، پرهیز از تبدیل رنج به افسانهای ساده و تسلیبخش است. بیکر هنرمندی بااستعداد و حضوری مغناطیسی است، اما فیلم او را به چهرهای بیعیب یا قربانیِ صرف بدل نمیکند. خاطرات اطرافیان، همراه با تصاویر مردی که دوربین بیواسطه ثبت میکند، پیچیدگی و تناقض را در مرکز پرتره نگه میدارند.
جذابیت هنری او با آسیبهایی که در زندگی شخصیاش برجا گذاشته، در یک تصویر واحد حل نمیشود. البته فیلم از نیروی همان افسون تصویریای نیز بهره میبرد که میخواهد زیر سؤال ببرد. چهرهٔ بیکر، قابهای زیبا و موسیقی او همچنان توانایی مسحورکردن دارند؛ بنابراین، اثر کاملاً از دام زیباییشناختیکردن رنج بیرون نمیآید.
« پراکندگی روایت گاه مانع شکلگیری یک مسیر دراماتیک روشن میشود و ریتم آرام ممکن است از شدت درگیری مخاطب بکاهد. »
جمعبندی
این دوگانگی را میتوان هم محدودیت فیلم دانست و هم بخشی از صداقت آن: مستند نشان میدهد که افسانهها نه فقط با ستایش، بلکه با شیفتگی ما به تصویر نیز ساخته میشوند. جمعبندی «گمشدن» مستندی متعارف و منظم دربارهٔ زندگی چت بیکر نیست؛ پرترهای شاعرانه، ناپیوسته و گاه نابرابر است که نیروی اصلیاش را از برخورد موسیقی، تصویر و خاطره میگیرد.
سیاهوسفید چشمگیر، صدای ترومپت و گفتوگوهای صریح، تجربهای ماندگار میسازند؛ در برابر، ریتم کند و ساختار پراکنده میتوانند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند. ارزش اثر در این است که بهجای حلکردن تناقضهای بیکر، آنها را در قاب نگه میدارد: هنرمندی که موسیقیاش همچنان میدرخشد، اما زندگیاش را نمیتوان به افسون آن موسیقی فروکاست.
ثبت دیدگاه