نقد و بررسی
نقد بینوایان (Les Misérables) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان نانِ دزدیدهشده و وجدانِ بیدارشده فیلم «بینوایان» ساختهٔ تام هوپر، اقتباسی سینمایی از موزیکال نامآشنایی است که خود از رمان ویکتور هوگو سرچشمه میگیرد. جهان فیلم، فرانسهٔ سدهٔ نوزدهم را نه از چشم فاتحان و قدرتمندان، بلکه از پایینترین پلههای اجتماع مینگرد؛ جایی که فقر تنها کمبود دارایی نیست، بلکه نیرویی است که میتواند انسان را به مجرم، قربانی یا شورشی بدل کند.
قصه با ژان والژان آغاز میشود؛ مردی که به سبب دزدیدن نان سالهایی طولانی را در زندان گذرانده و پس از آزادی میکوشد از گذشته فاصله بگیرد. اما نگاه بیامان ژاور، مأمور قانون، رهایی او را ناممکن میسازد و گذشته را به سایهای دائمی بر زندگی تازهاش بدل میکند. بااینحال، فیلم صرفاً حکایت تعقیب و گریز نیست.
پرسش محوری آن از همان ابتدا اخلاقی است: آیا انسان را باید با بدترین عملش تعریف کرد، یا امکان دگرگونی همیشه باقی میماند؟ والژان در مسیر خود با رنج دیگران روبهرو میشود و تصمیمهایش، هرچند در ظاهر شخصی، پیوسته به زندگی کسانی گره میخورند که از او آسیبپذیرترند. فیلم این پرسش را پاسخ نمیدهد؛ آن را بهصورت تجربهای عاطفی پیش چشم تماشاگر میگذارد.
موزیکال بهمثابه زبانِ رنج در «بینوایان» آوازها تزئینی میان صحنهها نیستند؛ خودِ زبان روایتاند. شخصیتها بهجای آنکه احساساتشان را در گفتوگوی معمولی شرح دهند، آنها را در موسیقی میزیند و آشکار میکنند. این انتخاب به فیلم حالوهوایی نزدیک به اپرا میبخشد: جریان داستان بهندرت از ترانهها فاصله میگیرد و حتی گذر میان موقعیتها نیز اغلب با موسیقی پیوند میخورد.
« بااینحال، فیلم صرفاً حکایت تعقیب و گریز نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برای تماشاگرانی که با این شیوه همراه شوند، نتیجه میتواند تجربهای غوطهورکننده باشد؛ گویی درون ذهن شخصیتها حرکت میکنیم، نه آنکه صرفاً شاهد گفتوگوهایشان باشیم. یکی از ویژگیهای برجستهٔ تولید، ضبط زندهٔ آوازها هنگام فیلمبرداری بود؛ رویکردی که به بازیگران امکان میداد جملهها را با حال و هوای همان لحظه ادا کنند، نه آنکه از پیش به اجرای ضبطشدهای مقید باشند.
حاصل، گاه صدایی خام، شکننده و نفسآلود است؛ کیفیتی که با رنج شخصیتها تناسب دارد و در اجراهای موفق، فاصلهٔ میان بازی و آواز را کم میکند. البته این انتخاب بیهزینه نیست. هرجا اجرای آوازی از نظر قدرت یا ظرافت کم میآورد، همان نزدیکی و بیپیرایگی آن را آشکارتر میکند. ژان والژان؛ رستگاری در مقام کنش هیو جکمن نقش والژان را بر دوگانهای دشوار بنا میکند: مردی که میخواهد از خشونت و تلخی گذشته بگریزد، اما نمیتواند وانمود کند گذشته هیچ اثری بر او نگذاشته است.
بازی او فقط بر نیروی جسمانی یا هیبت قهرمانانه تکیه ندارد؛ آنچه نقش را زنده میکند، فرسودگی و مراقبتی است که در چهره و حرکاتش جای میگیرد. والژان در این فیلم قدیسِ بیخطا نیست. او مردی است که بارها با انتخابهایی دشوار روبهرو میشود و هویت تازهاش را با عمل، نه با ادعا، میسازد. اهمیت این مسیر در آن است که رستگاری به یک لحظهٔ ساده و نهایی فروکاسته نمیشود.
فیلم آن را مجموعهای از مسئولیتها و چشمپوشیها نشان میدهد؛ تصمیمهایی که گاه هزینهای سنگین دارند و هر بار معنای تازهای به آزادی میبخشند. در برابر او، ژاور تصویری از قانونی است که خود را تغییرناپذیر میپندارد. تقابل این دو تنها جدال میان تعقیبکننده و تعقیبشونده نیست؛ برخورد دو برداشت از عدالت است: یکی مبتنی بر نظم و مجازات، دیگری آمیخته با شفقت و امکان بخشایش.
« هرجا اجرای آوازی از نظر قدرت یا ظرافت کم میآورد، همان نزدیکی و بیپیرایگی آن را آشکارتر میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در این تقابل، داوری اخلاقی را به شعار تبدیل نمیکند، هرچند گاه بر شدت احساسات میافزاید. فانتین و نیروی اندوه آن هتوی در نقش فانتین یکی از بهیادماندنیترین اجراهای فیلم را ارائه میدهد. فانتین زنی است که بیپناهی اجتماعی، او را قدمبهقدم از امکان انتخاب محروم میکند. فیلم رنج او را نه بهعنوان حادثهای منفرد، بلکه در امتداد نظمی نابرابر ترسیم میکند؛ نظمی که برای فقرای بیپشتوانه، خطا را مجازات میکند اما شرایط پدیدآورندهٔ آن را نادیده میگیرد.
اجرای هتوی به سبب مهار و سپس گشودن عاطفه اثرگذار است. صدای او در لحظههای کلیدی به نوعی اعتراف بدل میشود؛ نه اعتراف به گناه، بلکه بیان حسرتِ زندگیای که میتوانست باشد. دوربین در این بخشها به چهره نزدیک میشود و از تماشاگر میخواهد نگاهش را از رنج او ندزدد. این انتخاب گاه به تأکیدی آشکار و تقریباً بیوقفه میانجامد، اما در مورد فانتین، بازی هتوی چنان نیرویی دارد که نزدیکی تصویر اغلب به جای تکرار، به همدلی میانجامد.
نقش او کوتاهتر از آن است که مرکز روایت شود، ولی پژواک حضورش در ادامهٔ فیلم باقی میماند. شورش، جمعیت و افتِ انسجام با نزدیکشدن داستان به خیزش دانشجویان، مقیاس فیلم از سرنوشت فردی به سرنوشت جمعی گسترش مییابد. این جابهجایی از نظر مضمون بجاست: همان جامعهای که انسانهای فرودست را به حاشیه رانده، اکنون با اعتراض نسلی روبهروست که خواهان آیندهای متفاوت است.
صحنههای شورش با سنگرها، پرچمها، صداهای گروهی و فضای فشردهٔ خیابان، انرژی تصویری چشمگیری دارند. موسیقی در این بخش میتواند هم حس همبستگی بیافریند و هم خطر آرمانگراییِ سادهانگارانه را به یاد آورد. بااینهمه، این بخش از نظر روایت به قوت مسیر والژان و فانتین نیست. ورود به جهان شورشیان ناگهان دامنهٔ شخصیتها و انگیزهها را افزایش میدهد و برخی خطوط داستانی فرصت کافی برای رشد نمییابند.
« فیلم در این تقابل، داوری اخلاقی را به شعار تبدیل نمیکند، هرچند گاه بر شدت احساسات میافزاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، شورش گاه بیش از آنکه امتداد طبیعی تجربههای پیشین باشد، همچون پردهای تازه با ضرباهنگ و منطق مستقل احساس میشود. شور عاطفی صحنهها پابرجاست، اما انسجام داستانی در بعضی لحظهها سستی میگیرد و فیلم میان روایت شخصی و نمایش حماسیِ جمعیت در رفتوآمد میماند. بازیها و تفاوتهای آوازی ترکیب بازیگران، فیلم را از نظر کیفیت اجراها ناهمگون اما پرجاذبه میکند.
جکمن و هتوی در پیوندزدن آواز با کنش دراماتیک موفقاند و اجراهایشان به شخصیتها وزن عاطفی میدهد. آمندا سایفرد و ادی ردمین نیز به بخشهایی از داستان لطافتی جوانانه میبخشند، درحالیکه هلنا بونهام کارتر و ساشا بارون کوهن با اجرایی پررنگتر و گاه کمیک، سویهای متفاوت از جهان فیلم را نمایان میکنند.
این تنوع در فیلمی که پیوسته در آستانهٔ تراژدی حرکت میکند، میتواند از یکنواختی جلوگیری کند؛ هرچند طنز برخی لحظهها با تیرگی کلی اثر فاصله دارد. راسل کرو در نقش ژاور انتخابی بحثبرانگیز است. حضور بدنی و چهرهٔ سختگیر او با تصور مأمور قانونِ انعطافناپذیر سازگار است، اما کیفیت آوازش برای بخشی از مخاطبان کمرمقتر از آن است که بار موسیقایی نقش را بهخوبی حمل کند.
از آنجا که فیلم آواز را زنده ضبط کرده، ضعفهای احتمالی کمتر پشت پرداخت استودیویی پنهان میمانند. این مسئله ممکن است برای تماشاگرانی که صدای پرقدرت و صیقلی را از موزیکال انتظار دارند آزاردهنده باشد؛ برای دیگران، همان ناهمواری بخشی از واقعگرایی موردنظر فیلم خواهد بود. تصویر، ریتم و بهایِ تأکید تام هوپر جهان فیلم را با ترکیبی از شکوه تاریخی و نزدیکی عاطفی میسازد.
« بازیها و تفاوتهای آوازی ترکیب بازیگران، فیلم را از نظر کیفیت اجراها ناهمگون اما پرجاذبه میکند. »
قوتها و کاستیها
کشتیها، کارخانهها، خیابانها و سنگرها به خلق فضایی کمک میکنند که در آن فقر و قدرت در یک قاب روبهروی هم قرار میگیرند. در سوی دیگر، استفادهٔ مکرر از نماهای نزدیک، صورت بازیگر را به میدان اصلی روایت بدل میکند. این شیوه، بهویژه در ترانههای عاطفی، اجازه میدهد لرزش صدا و تغییر نگاه را دنبال کنیم؛ اما کاربرد پیوستهٔ آن گاهی دامنهٔ بصری فیلم را محدود میسازد.
مخاطب ممکن است در لحظههایی آرزو کند دوربین اندکی عقب برود و اجازه دهد محیط، جمعیت و حرکت جمعی نیز سهمی برابر در بیان معنا داشته باشند. طول زیاد فیلم، مسئلهای جدی در تجربهٔ تماشاست. چون بخش بزرگی از روایت به ترانهها سپرده شده، بعضی احساسات و مضمونها چند بار با شدتهای نزدیک تکرار میشوند.
چنین تکراری میتواند بر حالوهوای سوگوارانه و خستگی شخصیتها بیفزاید، اما در جاهایی نیز ضرباهنگ را کند میکند. فیلم بهجای آنکه همیشه به تماشاگر فرصت تنفس بدهد، پیوسته او را در معرض اوجهای عاطفی قرار میدهد؛ و وقتی هر لحظه میکوشد تکاندهنده باشد، برخی لحظهها ناگزیر تأثیر کمتری پیدا میکنند.
جمعبندی «بینوایان» فیلمی است که بیش از آنکه به ظرافت و خویشتنداری متکی باشد، بر شدت احساس، موسیقی و حضور جسمانی بازیگران تکیه میکند. همین انتخاب هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم منشأ ضعفهایش: آوازهای زنده و اجراهای عاطفی میتوانند تماشاگر را عمیقاً درگیر کنند، اما طولانیبودن، تأکید مداوم بر اندوه و ناپیوستگی نسبی بخش شورش ممکن است تجربه را فرساینده سازد.
« در سوی دیگر، استفادهٔ مکرر از نماهای نزدیک، صورت بازیگر را به میدان اصلی روایت بدل میکند. »
جمعبندی
در مرکز این آشوب، مسیر والژان همچنان نیرویی روشن دارد: داستان انسانی که گذشتهاش را انکار نمیکند، اما حاضر نیست آن را سرنوشت قطعی خود بداند. حضور فانتین نیز به فیلم قلبی دردناک میبخشد و موسیقی، با همهٔ نابرابریهای اجراییاش، لحظههایی میآفریند که در حافظه میمانند. «بینوایان» برای هر سلیقهای ساخته نشده است؛ اما اگر تماشاگر با زبان موزیکال آن همراه شود، شلوغی و افراطش میتواند نه مانعی برای عاطفه، بلکه راهی مستقیم به سوی آن باشد.



ثبت دیدگاه