نقد و بررسی
نقد ماده آهوان (Les Biches) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میانِ دلزدگی و میل «Les Biches» ساختهٔ کلود شابرول، در ظاهر از طرحی آشنا آغاز میشود: فردریک، زنی ثروتمند و ملالزده، وای را که هنرمندی جوان و بیپناه است به زندگی خود راه میدهد؛ سپس پل، معماری خوشچهره، وارد مدار رابطهٔ این دو میشود. اما فیلم بیش از آنکه قصهٔ یک مثلث عشقی باشد، مطالعهای دربارهٔ قدرت، میل و ناپایداریِ پیوندهایی است که در نگاه نخست بهسادگی شکل میگیرند.
شابرول از همان ابتدا تماشاگر را در وضعیتی معلق میگذارد: آیا این نزدیکی از سر مهر است، از سر هوس، یا راهی برای گریز از ملال؟ پاسخ روشن و قطعیای در کار نیست و همین ابهام، موتور اصلی فیلم است. عنوان فیلم به مادهآهوها اشاره دارد؛ تصویری که با زیبایی، ظرافت و نوعی آسیبپذیریِ فریبنده پیوند میخورد.
در جهان شابرول، این ظرافت هرگز به معنای بیخطری نیست. شخصیتها میتوانند در عین جذابیت، بازیگرانی حسابگر باشند و میل در آنها همزمان با نیاز به تصاحب و کنترل حرکت کند. فیلم از این تضاد بهره میگیرد و تماشاگر را وامیدارد که پشت ظاهر آراسته و رفتارهای مؤدبانه، مناسبات نابرابر را جستوجو کند.
ویلا؛ صحنهای برای نمایش قدرت ویلای سنتروپه فقط پسزمینهای زیبا برای ماجرا نیست؛ فضایی است که در آن ثروت، آسودگی و سلطه به شکلی ملموس حضور دارند. فردریک خانه را در اختیار دارد و همین مالکیت، بر روابط نیز سایه میاندازد. او میتواند دیگری را به قلمرو خود دعوت کند، برایش جا باز کند و قواعد نانوشتهٔ زندگی مشترک را تعیین کند.
« پاسخ روشن و قطعیای در کار نیست و همین ابهام، موتور اصلی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وای، در مقابل، از موقعیتی فرودست وارد این جهان میشود؛ هنرش و استقلال ظاهریاش نمیتوانند بهسادگی فاصلهٔ طبقاتی میان آن دو را از میان ببرند. شابرول این نابرابری را با خطابه و توضیح مستقیم برجسته نمیکند. آن را در جزئیات رفتاری، در آسودگیِ صاحبان خانه و در وابستگی کسی نشان میدهد که برای پذیرفتهشدن ناچار است به فضای دیگری خو بگیرد.
از این منظر، دعوت فردریک هم میتواند بخششی صمیمانه به نظر برسد و هم نوعی تصرف: او وای را از خیابان به خانه میآورد، اما این جابهجایی، نسبت قدرت را نیز با خود حمل میکند. زیباییِ محیط، برخلاف انتظار، ناامنی را از میان نمیبرد؛ گاه آن را شیکتر و نامرئیتر میسازد. سه شخصیت، سه صورت از میل بخش مهمی از کشش فیلم از آنجا میآید که شخصیتها به الگوهای روانشناختیِ کاملاً شفاف فروکاسته نمیشوند.
فردریک در پیوند میان نیاز به همراهی، میل به کنترل و بیزاری از یکنواختی گرفتار است. وای نیز صرفاً دختر جوانی نیست که به دنیای مرفهتر پناه آورده باشد؛ حضورش کیفیتی لغزنده دارد و تماشاگر را دربارهٔ انگیزهها و خواستههایش در حالت پرسش نگه میدارد. پل، با ورودش، تعادل شکنندهٔ میان دو زن را بر هم میزند، اما فیلم به او هم جایگاهی کاملاً ساده و روشن نمیدهد.
این ابهام، از نقاط قوت اثر است؛ زیرا رابطهها را از داوریهای سرراست دور میکند. بااینحال، همین ویژگی گاهی به ضعف تبدیل میشود. در بعضی لحظات، چرخش احساسها و تصمیمها چنان ناگهانی است که بهجای پیچیدگیِ روانی، نوعی بیثباتیِ روایی به چشم میآید. تماشاگر میتواند رفتارها را بهصورت بازی قدرت یا واکنش به حسادت بخواند، اما گاه نشانههای کافی برای پیوند دادن این تفسیرها دریافت نمیکند.
« شابرول این نابرابری را با خطابه و توضیح مستقیم برجسته نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم عامدانه همهچیز را توضیح نمیدهد؛ مسئله آن است که برخی خلأها بیشتر از آنکه رازآلود باشند، کمپرورده به نظر میرسند. بازیها و حضور بدنی شخصیتها استفان اودران در نقش فردریک، وقار و سردی را با جذابیتی آرام درهم میآمیزد. اجرای او متکی به انفجارهای عاطفی نیست؛ آنچه شخصیت را مسلط میکند، کنترل نگاه، سکون و نحوهٔ اشغال فضاست.
او میتواند با لحنی خونسرد فرمان بدهد یا با یک مکث، حس ناگواری را در صحنه بنشاند. این بازی با سبک فیلم تناسب دارد: تهدید در اینجا بهندرت بلند و آشکار است، بلکه در رفتارهای ظاهراً عادی نفوذ میکند. ژاکلین ساسار به وای کیفیتی دستنیافتنی میبخشد. حضورش گاه ساده و خاموش است و گاه چنان معنادار میشود که انگار دیگران، بیش از خود او، داستانی بر چهرهاش مینویسند.
ژانلویی ترنتینیان نیز پل را با اطمینانی دلنشین و اندکی خودمحوری بازی میکند؛ بااینحال، حضور پررنگ او ممکن است تمرکز را از تنش میان دو زن منحرف کند. این نکته برای برخی تماشاگران ضعف مهمی است: مردی که بهعنوان عامل برهمزننده وارد میشود، گاه بیش از آنچه لازم است در مرکز روایت میماند و مسیر عاطفیِ دو زن را به حاشیه میراند.
میزانسن و رازآلودگیِ روزمره یکی از دلایل ماندگاری «Les Biches» فضاسازی شیک اما ناآرام آن است. خانه، مهمانیها و چشماندازهای ساحلی، در نگاه نخست به جهان تعطیلات و فراغت تعلق دارند؛ اما فیلم از این جلوهها برای ساختن آرامش استفاده نمیکند. پشت نظم و زیبایی، چیزی ناپایدار جریان دارد.
« بازیها و حضور بدنی شخصیتها استفان اودران در نقش فردریک، وقار و سردی را با جذابیتی آرام درهم میآمیزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آدمها نزدیک یکدیگرند، اما این نزدیکی الزاماً به صمیمیت نمیانجامد. نگاهها، رفتوآمدها و سکوتها بیشتر از گفتوگوها دربارهٔ رابطهها خبر میدهند. دوربین شابرول نیز بهجای آنکه پیوسته احساسات را شرح دهد، فاصلهای حسابشده حفظ میکند. این خویشتنداری به تعلیق کمک میکند، زیرا تماشاگر ناچار است نشانهها را کنار هم بگذارد.
بااینحال، آرامشِ ظاهریِ روایت ممکن است برای کسانی که انتظار پیشرفت داستانیِ پیوسته دارند، کشدار جلوه کند. فیلم گاهی بیش از آنکه رویدادها را با شتاب پیش ببرد، بر وضعیتها مکث میکند؛ مکثهایی که در بهترین لحظات، اضطراب میآفرینند و در لحظات کمجانتر، حس کممایگی یا درجا زدن دارند.
دلبستگی، بازی و مسئلهٔ بازنمایی فیلم با دلبستگیِ میان دو زن آغاز میکند، اما مسیرش را به رابطهای میکشاند که حضور مرد در آن تعیینکننده میشود. این انتخاب میتواند تنش داستانی را تشدید کند، ولی همزمان پرسشی دربارهٔ شیوهٔ بازنماییِ میل پیش میکشد: آیا رابطهٔ دو زن در این جهان بهعنوان پیوندی مستقل جدی گرفته میشود، یا بیشتر وسیلهای است برای ساختن اغوا، رقابت و بحران؟
«Les Biches» پاسخ یکدستی ندارد. گاهی نزدیکیِ فردریک و وای طبیعی و بینیاز از توضیح جلوه میکند؛ گاهی نیز فیلم از همین رابطه برای ایجاد جلوهای غریب و تحریکآمیز بهره میگیرد. این دوگانگی به اثر نیرویی انتقادی میدهد، اما محدودیت تاریخیاش را هم آشکار میسازد. میل در فیلم آزاد و ساده تصویر نمیشود؛ با قدرت اقتصادی، حسادت و میل به تملک درهم میرود.
« آدمها نزدیک یکدیگرند، اما این نزدیکی الزاماً به صمیمیت نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، بخشی از آشفتگی قصه از آنجا ناشی میشود که شخصیتها گاه بیش از آنکه بر پایهٔ انگیزهای پیوسته حرکت کنند، تابع نیازهای لحظهایِ پیرنگ به نظر میرسند. ازاینرو، پیچیدگیِ رابطهها همیشه به عمق نمیرسد و گاه در سطح بازیهای متقابل باقی میماند. جمعبندی «Les Biches» فیلمی است که بیش از پاسخدادن، پرسش میسازد: دربارهٔ مرز میان مهر و تصاحب، دربارهٔ قدرتی که ثروت در رابطهها ایجاد میکند و دربارهٔ اینکه آدمها تا چه اندازه یکدیگر را میبینند، نه آنکه تصویر دلخواه خود را بر هم بتابانند.
فضای رازآلود، بازیهای سنجیده و تضاد میان زیباییِ محیط و ناامنیِ عاطفی، تجربهای خاص و بهیادماندنی میآفریند. در مقابل، روایت گاه نامنسجم میشود، مثلث عاطفی بیش از اندازه کش میآید و پل با حضورش تمرکز را از پیوند اصلی میگیرد. با وجود این لغزشها، فیلم را نمیتوان به قصهای صرفاً عجیب یا نامتعارف فروکاست.
ارزشش در همان ناآرامیای است که زیر سطح آراستهٔ صحنهها پنهان میکند؛ در لحظاتی که تماشاگر نمیداند باید نزدیکیِ شخصیتها را صمیمیت بخواند یا شکلی دیگر از سلطه. شابرول جهانی میسازد که در آن میل هم نیرویی زنده و جذاب است و هم عاملی برای بیثباتکردن هر آسودگی. Именно این تناقض، «Les Biches» را به اثری قابلتأمل بدل میکند، حتی اگر همهٔ انتخابهای رواییاش به یک اندازه قانعکننده نباشند.
« ازاینرو، پیچیدگیِ رابطهها همیشه به عمق نمیرسد و گاه در سطح بازیهای متقابل باقی میماند. »



ثبت دیدگاه