نقد و بررسی
نقد Leonardo | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هنر بهمثابه راهی به درون انسان سریال «لئوناردو» میکوشد از مسیر آشنای زندگینامهگویی فاصله بگیرد و بهجای آنکه صرفاً رویدادهای زندگی هنرمندی نامدار را پشت سر هم ردیف کند، میان آثار او و آشوبهای درونیاش پیوند برقرار سازد. این انتخاب، مهمترین ایدهٔ روایی مجموعه است: نقاشیها و طرحها نه زینت صحنهاند و نه یادآورهای گذرایی از نبوغ لئوناردو؛ هر یک دریچهایاند به شیوهٔ دیدن جهان، ترسهای پنهان و میل بیپایان او به رسیدن به کمال.
سریال در قالب درامی تاریخی و معمایی، زندگی هنرمند را از دریچهٔ خاطره، پرسشگری و تفسیر بازمیسازد و بدینترتیب به مخاطب پیشنهاد میکند که میان آنچه بر پرده میبیند و آنچه در آثار باقیمانده از اوست، ارتباط برقرار کند. این ساختار، از همان ابتدا وعدهٔ اثری میدهد که هنر را نه حاصل نبوغی دور از دسترس، بلکه بخشی از تجربهٔ انسانی هنرمند میداند.
مجموعه هشت قسمت دارد و داستانش را از خلال آثار مشهور داوینچی پیش میبرد. نبوغ، بدون افسانهپردازی کامل لئوناردوی سریال موجودی بینقص و دستنیافتنی نیست؛ هوش و استعدادش با اضطراب، تردید و دشواری در پایاندادن به کارها همراه است. او جهان را با دقتی کمنظیر میکاود، اما همین میل به دیدن همهچیز و یافتن صورت کامل هر ایده میتواند او را از آرامش و حتی از تکمیل اثر دور کند.
سریال در این تصویر، وجهی انسانی از نبوغ میجوید: خلاقیت را نه موهبتی بیهزینه، بلکه نیرویی میبیند که گاه صاحبش را گرفتار وسواس و نارضایتی میکند. این نگاه، بهویژه زمانی اثرگذار است که شخصیت در برابر کاری قرار میگیرد که هنوز با معیارهای سختگیرانهٔ خودش فاصله دارد. بااینحال، مجموعه گاهی به رنج هنرمند بیش از اندازه تکیه میکند.
« مجموعه هشت قسمت دارد و داستانش را از خلال آثار مشهور داوینچی پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر تردید ممکن است به نشانهای از عذاب درونی بدل شود و هر بنبست، بار معنایی سنگینی بگیرد. نتیجه آن است که تصویر انسانی لئوناردو، در بعضی لحظات، بیش از حد با زخم و تنهایی تعریف میشود؛ گویی آرامش، کنجکاوی بیغرض یا لذت سادهٔ آفرینش سهم کمتری در شخصیت او دارند. این تأکید، درام را پرحرارت میکند، اما گاهی پیچیدگی را به اندوه تقلیل میدهد.
بدن بازیگر و سیمای شخصیت بازی Aidan Turner بر دوگانهای استوار است که برای نقش اهمیت اساسی دارد: وقار و بیقراری. او لئوناردو را نه نابغهای همواره مسلط بر پیرامون، بلکه مردی نشان میدهد که میتواند در ظاهر آرام و حسابگر باشد و در درون با تردید، حساسیت و آشفتگی دستوپنجه نرم کند.
این تضاد به نقش جان میدهد و مانع میشود که شخصیت صرفاً مجموعهای از حکمتها و استعدادهای خارقالعاده باشد. بازی او در لحظههایی که سکوت، نگاه یا مکث جای توضیح را میگیرد، بیش از صحنههای پرهیجان به یاد میماند. در کنار او، Matilda De Angelis به حضور کاترینا گرما و سرزندگی میبخشد و پیوند میان این دو را از حد کارکردی صرف در طرح داستان فراتر میبرد.
Freddie Highmore نیز در نقش بازپرس، وجه معمایی روایت را نمایندگی میکند و بهواسطهٔ پرسشهایش، گذشته را به صحنهای برای بازخوانی بدل میسازد. رابطهٔ میان بازپرس و هنرمند، علاوه بر پیشبرد قصه، فرصتی فراهم میکند تا سریال دربارهٔ فاصلهٔ میان حقیقت، خاطره و روایتی که از زندگی یک انسان ساخته میشود، تأمل کند.
« هر تردید ممکن است به نشانهای از عذاب درونی بدل شود و هر بنبست، بار معنایی سنگینی بگیرد. »
شخصیتها و اجرا
هویت و بیگانگی یکی از خوانشهای محوری مجموعه آن است که لئوناردو را مردی بیگانهافتاده و همجنسگرا تصویر میکند؛ انسانی که ناچار است بخشی از خویشتن را پنهان سازد و در هنر، زبانی غیرمستقیم برای بیان آن بیابد. در چنین روایتی، آفرینش هنری تنها راهی برای بازنمایی جهان بیرون نیست، بلکه میتواند سپری در برابر داوری اجتماعی و فضایی برای گفتنِ ناگفتهها باشد.
این زاویه، به زندگینامهٔ آشنا بُعدی تازه میدهد و هنرمند را از جایگاه اسطورهایاش پایین میآورد تا تجربهٔ آسیبپذیری و تعلقنداشتنش دیده شود. این خوانش، البته، ادعایی دربارهٔ معنای قطعی آثار یا زندگی تاریخی داوینچی نیست؛ بیشتر انتخابی دراماتیک برای نزدیکشدن به شخصیتی است که بخشهایی از زندگیاش در پردهای از ابهام باقی مانده است.
نقطهٔ قوت سریال آن است که این موضوع را به حاشیهای تزئینی بدل نمیکند و میکوشد آن را با روابط، تنهایی و شیوهٔ کار هنرمند گره بزند. نقطهٔ ضعفش زمانی آشکار میشود که بیگانگی بیش از اندازه بر دیگر ابعاد شخصیت سایه میاندازد و او را به رنجی واحد فرو میکاهد. روایت معمایی و گرههای دراماتیک چارچوب معمایی، زندگینامه را از روایت خطی جدا میکند.
لئوناردو در موقعیتی قرار دارد که پرسش از حقیقت، نه فقط به گذشتهٔ او، بلکه به معنای روایتکردن آن گذشته مربوط میشود. بازپرس در پی یافتن پاسخ است، اما خودِ مجموعه نیز با همین پرسش درگیر میشود: آیا میتوان از خلال خاطرات و آثار، به درون انسانی تاریخی راه یافت؟ یا هر پاسخ، ناگزیر از خیال و تفسیر شکل میگیرد؟
« روایت معمایی و گرههای دراماتیک چارچوب معمایی، زندگینامه را از روایت خطی جدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه به قصه کشش میبخشد و مخاطب را تشویق میکند که نشانهها را دنبال کند، بیآنکه هر بخش را تنها شرحی از یک اثر هنری بداند. بااینحال، این سازوکار همیشه با ریتمی یکدست پیش نمیرود. بعضی گرهها زودتر از آنچه انتظار میرود باز میشوند و در نتیجه، فرصتی که میتوانست برای تعلیق یا پرورش رابطهها صرف شود از میان میرود.
از سوی دیگر، شماری از قسمتها در میانهٔ راه مکثی طولانی دارند؛ مکثی که اگرچه با تأمل دربارهٔ هنر تناسب دارد، همیشه به پیشرفت درام کمک نمیکند. سریال گاه میان رمزگشایی، کشمکش عاطفی و بازنمایی تاریخ در جستوجوی تعادل میماند و همین نوسان، تجربهٔ تماشا را ناهمگون میکند. تصویر رنسانس و زبان بصری یکی از امتیازهای آشکار مجموعه، ساختن فضایی دیدنی از رنسانس است.
طراحی صحنه و لباس به روایت بافتی تاریخی میدهد و نورپردازی، بسیاری از قابها را به ترکیبی سنجیده از سایه، رنگ و سکون بدل میکند. جهان سریال صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ فضاهای کار، دربار و شهر، جایگاه هنرمند را در میان حامیان، قدرت و محدودیتهای زمانهاش به چشم میآورند. در این میان، قابهایی که یادآور نقاشیهای قدیمیاند، گاه میکوشند نگاه تماشاگر را به شیوهٔ دیدن خود لئوناردو نزدیک کنند.
بااینهمه، زیبایی بصری بهتنهایی نمیتواند جایگزین پیشرفت روایی شود. برخی صحنهها چنان بر جلوهٔ تصویر تکیه میکنند که وزنشان از کارکرد دراماتیکشان بیشتر به نظر میرسد. همچنین تفسیرهایی که سریال از آثار لئوناردو عرضه میکند، گاه بیش از حد قطعیاند؛ انگار هر تصویر الزاماً کلیدی روشن برای فهم زندگی خصوصی هنرمند در اختیار میگذارد.
« بااینحال، این سازوکار همیشه با ریتمی یکدست پیش نمیرود. »
قوتها و کاستیها
جذابیت ایدهٔ پیوند هنر و زندگی زمانی بیشتر است که اثر مجال چندمعنایی خود را حفظ کند، نه آنکه به شاهدی قطعی در پروندهٔ شخصیت تبدیل شود. تاریخ، خیال و انتظار مخاطب «لئوناردو» را بهتر است در مقام بازآفرینی دراماتیک تماشا کرد، نه گزارشی بیطرف از تاریخ. مجموعه از واقعیت تاریخی، ابهامهای زندگی هنرمند و عناصر خیالپردازانه در کنار هم بهره میگیرد تا روایتی منسجم و پرکشش بسازد.
همین آزادی، به نویسندگان اجازه میدهد دربارهٔ تنهایی، میل به کمال و هویت سخن بگویند؛ اما در عین حال، ممکن است برای مخاطبی که انتظار بازسازی دقیق و مستند دارد، فاصلهای میان اثر و واقعیت ایجاد کند. درام تاریخی، زمانی موفقتر است که بداند کجا پرسش میسازد و کجا پاسخ میدهد؛ این مجموعه در بخشهایی به پرسشگری وفادار میماند، اما گاهی تفسیر خود را همچون پاسخ نهایی عرضه میکند.
از همین رو، ارزش سریال نه در آن است که همهٔ رازهای داوینچی را حل کند، بلکه در تلاشی است که برای انسانیکردن چهرهٔ او به کار میگیرد. اثر میخواهد نشان دهد پشت میراثی که قرنها دوام آورده، انسانی با محدودیتها و تناقضهای شخصی ایستاده است. این جابهجایی نگاه، حتی اگر همیشه از افراط در رنجنمایی یا قطعیت تفسیری مصون نماند، به سریال هویتی مستقل میدهد.
جمعبندی «لئوناردو» مجموعهای خوشساخت و دیدنی است که نیروی اصلیاش را از پیوند میان اثر هنری و زندگی پدیدآورنده میگیرد. بازی محوری، فضای تصویری چشمنواز و کوشش برای بازنمایی هنرمندی آسیبپذیر و کمالگرا، آن را از زندگینامهای معمولی فراتر میبرد. ساختار معمایی نیز به روایت کشش میدهد و هر اثر را به فرصتی برای تأمل دربارهٔ ذهن خالقش تبدیل میکند.
« اثر میخواهد نشان دهد پشت میراثی که قرنها دوام آورده، انسانی با محدودیتها و تناقضهای شخصی ایستاده است. »
جمعبندی
در مقابل، تأکید گاه اغراقآمیز بر رنج، گشودن زودهنگام برخی گرهها، کندی بخشهایی از روایت و تفسیر قطعی آثار، مانع میشود که مجموعه در همهٔ قسمتها به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش متقاعدکننده باشد. بااینهمه، سریال تصویری انسانی و بحثبرانگیز از لئوناردو میسازد؛ تصویری که بیش از پاسخدادن، تماشاگر را به اندیشیدن دربارهٔ نسبت میان هنر، هویت و پنهانکاری فرامیخواند.



ثبت دیدگاه