نقد و بررسی
نقد رفتن (Leaving) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زندگی یا گریز از آن «Leaving» ساختهٔ Catherine Corsini، در ظاهر دربارهٔ زنی است که پس از سالها خانهداری تصمیم میگیرد دوباره حرفهٔ فیزیوتراپی را دنبال کند؛ اما این بازگشت به کار، خیلی زود به پرسشی فراگیرتر بدل میشود: آدمی تا چه اندازه میتواند زندگیای را که برایش ساختهاند ادامه دهد، بیآنکه از خواستههای خودش دور افتاده باشد؟
سوزان در خانوادهای مرفه، کنار همسر و دو فرزندش، ظاهراً از آسایش و ثبات برخوردار است؛ بااینحال، روزمرگیِ منظم و بیحادثه برای او صورتی از فرسودگی پیدا کرده است. آشنایی با ایوان، کارگری که برای ساختن محل کار تازهاش استخدام شده، این نارضایتی خاموش را به حرکتی ناگهانی و پرهزینه تبدیل میکند.
فیلم رابطهای را بهانه میکند تا دربارهٔ میل، هویت و هزینهٔ انتخاب سخن بگوید. عنوان اثر نیز معنایی دوگانه دارد: رفتن میتواند ترککردن خانه، خانواده و جایگاه اجتماعی باشد؛ اما گاهی معنای فاصلهگرفتن از نقشی را دارد که دیگر با خویشتن آدمی سازگار نیست. جذابیت فیلم در همین ابهام نهفته است؛ سوزان هم میخواهد چیزی را به دست آورد و هم، در همان حرکت، رشتههایی را پاره میکند که سالها زندگیاش را به هم پیوند دادهاند.
« فیلم رابطهای را بهانه میکند تا دربارهٔ میل، هویت و هزینهٔ انتخاب سخن بگوید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنی در میان نقشها سوزان نه صرفاً همسری ناراضی است و نه قهرمانی رمانتیک که بتوان رفتارهایش را بیدرنگ ستود. او میان وظایف خانوادگی، میل به استقلال و اشتیاقی تازه گرفتار است؛ کشاکشی که فیلم آن را بیشتر از راه رفتار و حضور جسمانی شخصیت نشان میدهد تا از مسیر توضیحهای روانشناختی. بازگشت به حرفهای که پیشتر داشته، در آغاز میتواند نشانهٔ بازپسگیری اختیار به نظر برسد.
اما هنگامی که رابطهٔ او با ایوان شکل میگیرد، معلوم میشود مسئله تنها کار یا استقلال اقتصادی نیست؛ سوزان خواهان تجربهای است که احساس میکند سالها از او دریغ شده است. این انگیزه در سطح عاطفی قابل درک است، اما فیلم کمتر به ریشههای آن میپردازد. تماشاگر از نارضایتی و تنگنای درونی سوزان نشانههایی دریافت میکند، ولی فرصت چندانی نمییابد تا دریابد این خلأ چگونه شکل گرفته، چه سهمی از آن به زندگی زناشویی او مربوط است و چه سهمی به خواستههای سرکوبشدهٔ خود او.
ازاینرو، تصمیمهایش گاهی بیشتر شبیه جهشهایی در متن ملودرام به نظر میرسند تا نتیجهٔ تدریجیِ تحولی که فیلم با دقت ساخته باشد. بازیگری بر لبهٔ تردید بازی Kristin Scott Thomas از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. او سوزان را با ترکیبی از خویشتنداری و فوران عاطفی میسازد: در چهره و سکوتهایش میتوان زنی را دید که سالها آموخته است خواستههایش را در چارچوبی آراسته پنهان کند، اما اکنون دیگر قادر به حفظ آن نظم نیست.
« زنی در میان نقشها سوزان نه صرفاً همسری ناراضی است و نه قهرمانی رمانتیک که بتوان رفتارهایش را بیدرنگ ستود. »
شخصیتها و اجرا
بازی او از نمایش یکدستِ شور یا رنج پرهیز میکند؛ در عوض، تردید، اشتیاق و اضطراب را در حرکات کوچک و تغییرات نگاه جای میدهد. همین ظرافت کمک میکند سوزان به شخصیتی صرفاً خودخواه یا صرفاً قربانی فروکاسته نشود. او ممکن است تصمیمهایی بگیرد که پیامدهای سنگینی برای اطرافیانش دارند، اما بازیگر اجازه نمیدهد شخصیت به داوری اخلاقی سادهای تقلیل یابد.
Sergi López در نقش ایوان، در سوی دیگر این رابطه، حضوری مستقیمتر و زمینیتر دارد. تقابل این دو بازی، تفاوت میان زنی محصور در زندگی آراسته و مردی را برجسته میکند که خود نیز از موقعیتی بیثبات و آسیبپذیر میآید. Yvan Attal نیز در نقش ساموئل، با حضوری سرد و کنترلگر، به فضای رابطه تنش میافزاید؛ هرچند فیلم گاه بیش از آنکه به پیچیدگیهای او بپردازد، از او بهعنوان نیرویی بازدارنده استفاده میکند.
شور عاشقانه و منطق ملودرام رابطهٔ سوزان و ایوان ناگهانی و پرحرارت آغاز میشود و فیلم نیز همین شتاب را در ریتم روایت بازتاب میدهد. میان این دو، کشش و بیقراری وجود دارد؛ رابطهای که در آن تصمیمها بهسرعت گرفته میشوند و فرصت اندیشیدن، اغلب جای خود را به فوران احساس میدهد. این شتاب، در بخشهایی از فیلم نیروی دراماتیک مؤثری ایجاد میکند: تماشاگر با شخصیتهایی روبهرو است که بهجای سبکسنگینکردن آینده، در لحظه عمل میکنند و بعد با پیامدهای انتخابشان روبهرو میشوند.
« همین ظرافت کمک میکند سوزان به شخصیتی صرفاً خودخواه یا صرفاً قربانی فروکاسته نشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همان شتاب میتواند نقطهضعف نیز باشد. بعضی از رفتارها چنان افراطی یا ناگهانیاند که باورپذیری روانشناختی داستان را سست میکنند. فیلم بهجای آنکه همیشه مسیر رسیدن شخصیتها به تصمیمهایشان را نشان دهد، گاهی خودِ تصمیم را در مرکز صحنه میگذارد و از مخاطب میخواهد شدت احساس را جایگزین منطق رفتاری کند.
چنین رویکردی در یک ملودرام عاشقانه میتواند به هیجان بینجامد، اما خطر آن را هم دارد که شخصیتها به ابزار پیشبرد بحران بدل شوند. فضا، چشمانداز و طبقهٔ اجتماعی یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، قرار دادن آشوب عاطفی در برابر چشماندازهای آرام و روستایی جنوب فرانسه است. سکون محیط با التهاب رابطه تضاد دارد؛ گویی طبیعت بیطرفانه به تماشای زندگی آدمهایی نشسته است که برای فرار از ملال، خود را وارد بحرانی بزرگتر میکنند.
این فاصله میان آرامش بیرونی و آشفتگی درونی، به فیلم کیفیتی سینمایی میبخشد و آن را از یک روایت صرفاً گفتوگومحور فراتر میبرد. در کنار چشمانداز، تفاوت طبقاتی نیز حضوری پیوسته دارد. زندگی سوزان و ساموئل بر رفاه و جایگاهی تثبیتشده استوار است، درحالیکه ایوان از موقعیتی اجتماعی و اقتصادی کمثباتتر میآید.
« اما همان شتاب میتواند نقطهضعف نیز باشد. »
قوتها و کاستیها
این تفاوت بر رابطه سایه میاندازد و نشان میدهد که عشق، هرقدر هم پرشور باشد، در خلأ شکل نمیگیرد. پول، کار، منزلت و وابستگی به امکانات زندگی روزمره در تصمیمهای شخصیتها دخالت دارند. بااینحال، فیلم میتوانست این لایه را پیچیدهتر کند: تفاوت طبقاتی گاه بیشتر نقش مانعی دراماتیک مییابد تا موضوعی که ساختار رابطه و قدرت میان دو نفر را بهطور عمیق دگرگون سازد.
ریتم و مرز باورپذیری روایت با زمانی فشرده پیش میرود و رویدادها بهسرعت شدت میگیرند. این انتخاب با تجربهٔ شخصیتی که در مسیر شور و گریزناپذیری رابطه قرار گرفته، هماهنگ است؛ اما به بهای کمرنگشدن برخی مراحل عاطفی تمام میشود. تغییرات سوزان و واکنش اطرافیانش گاه پیش از آنکه فرصت رسوب در ذهن مخاطب پیدا کنند، به مرحلهٔ تازهای از بحران میرسند.
در نتیجه، فیلم در انتقال فوریت موفق است، اما همیشه در ساختن پیوستگیِ درونیِ این فوریت به یک اندازه کامیاب نیست. باوجود این، اثر از قضاوت مستقیم و توضیحهای طولانی فاصله میگیرد. تماشاگر ناچار است رفتارها را ببیند و دربارهٔ انگیزههای پشت آنها داوری کند. این روش، در بهترین لحظهها به فیلم اجازه میدهد رابطه را نه بهعنوان عشقی آرمانی، بلکه بهمنزلهٔ نیرویی ویرانگر و درعینحال رهاییبخش مطرح کند.
« این تفاوت بر رابطه سایه میاندازد و نشان میدهد که عشق، هرقدر هم پرشور باشد، در خلأ شکل نمیگیرد. »
جمعبندی
در لحظههایی دیگر، همین کمگویی به کمبود پرداخت میانجامد و پرسشهایی دربارهٔ روان شخصیتها بیپاسخ میماند. جمعبندی «Leaving» ملودرامی پرتنش دربارهٔ زنی است که برای رهایی از زندگیای فرسوده، وارد رابطهای میشود که مرز میان آزادی و آشفتگی را مبهم میکند. نقطهٔ قوت اصلی فیلم، بازی دقیق Kristin Scott Thomas و تضاد میان سکون چشماندازها و بیقراری آدمهاست.
اثر همچنین با طرح پرسشهایی دربارهٔ نقشهای خانوادگی، میل شخصی و محدودیتهای طبقاتی، از یک ماجرای عاشقانهٔ ساده فراتر میرود. بااینحال، شتاب روایت و تکیهٔ گاهبهگاه بر قراردادهای ملودرام، فرصت شناخت عمیقتر انگیزههای شخصیتها را محدود میکند و بعضی انتخابها را دشوارباور میسازد.
فیلم بیش از آنکه تحلیلی کامل از چراییِ تصمیمهای سوزان باشد، تصویری پرحرارت از لحظهای است که نظم زندگیاش فرو میریزد. همین ناتمامیِ روانشناختی ممکن است برای برخی مخاطبان کاستی باشد؛ اما برای دیگران، بخشی از نیروی اثر است: سوزان را نه بهصورت مسئلهای حلشده، بلکه همچون انسانی گرفتار میان اشتیاق، مسئولیت و پیامدهای گریزناپذیر انتخابهایش باقی میگذارد.
« در لحظههایی دیگر، همین کمگویی به کمبود پرداخت میانجامد و پرسشهایی دربارهٔ روان شخصیتها بیپاسخ میماند. »
ثبت دیدگاه