نقد و بررسی
نقد Le Plaisir | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و منطق سهپاره «لذت» ساختهٔ مکس اوفولس، فیلمی اپیزودیک بر پایهٔ سه داستان گی دو موپاسان است؛ اما سه بخش آن صرفاً مجموعهای از حکایتهای مستقل نیستند. فیلم میکوشد مفهوم لذت را در نسبت با جوانی، پاکی، میل، عادت و مرگ بسنجد و نشان دهد که خوشی، هرچند در لحظه رهاییبخش به نظر میرسد، از زمان و پیامدهایش جدا نیست.
در این جهان، لذت نه پاداشی ساده و نه گناهی یکدست است؛ تجربهای متغیر است که گاه از شور زندگی نیرو میگیرد و گاه سایهٔ فقدان را با خود میآورد. اوفولس با اقتباس از سه داستان موپاسان، مواد ادبی را به اثری سینمایی بدل میکند که بیش از آنکه بر گرهافکنی متعارف تکیه کند، از حرکت، نگاه و لحن برای پیوند دادن روایتها بهره میبرد.
روایتگر و پیوند میان داستانها یکی از انتخابهای مهم فیلم، حضور صدای راوی است؛ صدایی که میان بخشها فاصله میگذارد و در عین حال آنها را به یکدیگر متصل میکند. این راوی فقط راهنمای تماشاگر در مسیر سه قصه نیست؛ حضوری خودآگاه دارد و ما را متوجه میسازد که آنچه میبینیم، روایتی ساختهشده و گزینششده است.
از این رو، فیلم گاه به جای آنکه تماشاگر را کاملاً درون ماجرا غرق کند، او را در جایگاه ناظری قرار میدهد که از فاصلهای سنجیده به آدمها و رفتارهایشان مینگرد. این فاصله، سردی ایجاد نمیکند؛ برعکس، نوعی صمیمیت محتاطانه میسازد. فیلم شخصیتهایش را به محاکمه نمیکشاند و در برابر ضعفهایشان نیز حکم اخلاقی صادر نمیکند.
« این فاصله، سردی ایجاد نمیکند؛ برعکس، نوعی صمیمیت محتاطانه میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نگاه اوفولس به انسان، آمیزهای از طنز، اندوه و شفقت است. با این حال، ساختار اپیزودیک ناگزیر از ایجاد گسستهایی است: هر داستان جهان و ضرباهنگ خود را دارد و پیوند میان آنها بیشتر مفهومی و حسی است تا روایی. اگر تماشاگر انتظار خط داستانی واحدی داشته باشد، این جابهجاییها ممکن است پراکنده به نظر برسند؛ اما در منطق فیلم، همین تنوع راهی برای سنجیدن چهرههای گوناگون لذت است.
«نقاب»: جوانی در برابر زمان داستان نخست با تصویری پرتحرک و پرانرژی آغاز میشود: مجلس رقصی که دوربین در آن آزادانه میلغزد و شور جمعی را به نیرویی تقریباً جسمانی بدل میکند. در این فضا، مردی سالخورده با نقاب میکوشد جوانی ازدسترفته را به نمایش بازگرداند. نقاب فقط وسیلهای برای پنهانکردن چهره نیست؛ نشانهٔ فاصله میان تصویری است که انسان از خود میخواهد حفظ کند و واقعیتی که بدن و زمان بر او تحمیل میکنند.
تضاد اصلی اپیزود نه میان فضیلت و تباهی، بلکه میان میل به زیستن و ناتوانی از بازگشت به گذشته شکل میگیرد. مرد همچنان خواهان شور، رقص و دلباختگی است، اما جسمش دیگر با این خواسته همراهی نمیکند. اوفولس موقعیت را به مضحکهای ساده تقلیل نمیدهد؛ پشت طنز صحنه، اندوهی آرام از فرسودگی و حسرت جاری است.
در ادامه، فیلم از جنبوجوش مجلس فاصله میگیرد و به گفتوگویی آرامتر روی میآورد. این تغییر، از یک سو جهانبینی داستان را روشن میکند و از سوی دیگر ریتم را کند میسازد. کوتاهی این بخش سبب میشود شخصیتها مجال چندانی برای پیچیدهشدن نیابند، اما تصویر نقاب بهتنهایی هستهٔ عاطفی و نمادین آن را استوار میکند.
« نگاه اوفولس به انسان، آمیزهای از طنز، اندوه و شفقت است. »
شخصیتها و اجرا
«خانهٔ تلیه»: پاکی، میل و زندگی روزمره بخش میانی، گستردهترین و از نظر عاطفی غنیترین اپیزود فیلم است. مادام تلیه زنان خانهاش را برای مراسم مذهبی خواهرزادهاش به روستا میبرد؛ جابهجاییای که برخورد دو جهان را ممکن میکند: زندگی شهری و حرفهای زنان از یک سو، فضای خانوادگی و آیینی روستا از سوی دیگر.
اوفولس از این تضاد برای ساختن تقابل کلیشهای میان «گناه» و «فضیلت» استفاده نمیکند. زنان نه به نمادهایی انتزاعی از فساد بدل میشوند و نه پاکی مراسم را به سخره میگیرند. آنان آدمهایی با شوخطبعی، عاطفه و نیاز به همنشینیاند. طنز این بخش از موقعیتهای اجتماعی و واکنشهای جمعی سربرمیآورد، اما لحن کمدی به تحقیر شخصیتها نمیانجامد.
دوربین به گروه زنان نزدیک میماند و انرژی گفتوگوها و حرکتشان را ثبت میکند؛ سپس در لحظاتی که با سکوت و آیین روبهرو میشوند، شور روزمرهشان را در بافتی متفاوت قرار میدهد. مراسم مذهبی در اینجا نه صرفاً نقطهٔ مقابل لذت، بلکه فضایی برای تجربهٔ نوع دیگری از همبستگی و احساس است. زیبایی این اپیزود از همین امتناع از داوری ساده میآید: فیلم نمیگوید این زنان باید به زندگی دیگری بدل شوند؛ فقط نشان میدهد که تجربهٔ آنان از لطافت و تأثر، با حرفهشان از میان نرفته است.
«مدل»: عشق، وابستگی و پیامدهای میل داستان پایانی لحن فیلم را تیرهتر و تلختر میکند. ژان، نقاش، عاشق مدلش میشود و رابطهای شکل میگیرد که در آغاز با شوق خلاقانه و کشش عاطفی همراه است، اما بهتدریج فشار و فرسایش در آن رخنه میکند. این بخش پرسشی دشوارتر از دو اپیزود پیشین پیش میکشد: آیا میل به عشق و تملک، وقتی به رابطهای دائمی بدل میشود، همچنان سرچشمهٔ لذت باقی میماند؟
« خانهٔ تلیه»: پاکی، میل و زندگی روزمره بخش میانی، گستردهترین و از نظر عاطفی غنیترین اپیزود فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
یا همان خواستهای که آغازگر شور بوده، میتواند به وابستگی و رنج بینجامد؟ فیلم پاسخ را در قالب موعظه عرضه نمیکند. رابطهٔ دو شخصیت به تقابلی ساده میان قربانی و مقصر فروکاسته نمیشود و همین امر به بخش پایانی ابهامی انسانی میبخشد. با این همه، محدودیت شخصیتپردازی در این اپیزود محسوس است: ایدهٔ مرکزی نیرومندتر از فرصت فیلم برای کاوش کامل در انگیزهها و دگرگونیهای عاطفی شخصیتهاست.
پایانبندیِ بخش، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش بازگو شود، از آرامش بصری پیشین فاصله میگیرد و تأثیری ناگهانی بر تماشاگر میگذارد. این گسستِ فرمی، شدت تجربه را بالا میبرد و یادآور میشود که زیبایی و حرکت روان دوربین همیشه تضمینکنندهٔ آرامش نیستند. دوربین، میزانسن و بازیها امضای بصری اوفولس در حرکت دوربین آشکار است.
دوربین در مجلس رقص، راهروها و فضاهای جمعی فقط صحنه را ثبت نمیکند؛ خود به نیرویی نمایشی تبدیل میشود که میان شخصیتها حرکت میکند، روابطشان را آشکار میسازد و ریتم اجتماعی هر مکان را شکل میدهد. در لحظات آیینی نیز حرکت سنجیدهٔ دوربین، شکوه مراسم را بدون جداکردن آن از واکنشهای فردی حاضران بازمینماید.
طراحی میزانسن و جزئیات فضای دوره، حسی غنی از جهان داستانها پدید میآورد، بیآنکه فیلم از شخصیتها به سوی تزئین صرف منحرف شود. بازیها نیز در حفظ تعادل میان طنز و عاطفه سهم مهمی دارند. بازیگران، شخصیتها را به تیپهایی بیروح تقلیل نمیدهند؛ حتی در اپیزودهایی که مجال پرداخت محدود است، رفتار و مکثها نوعی گرمای انسانی پدید میآورند.
« یا همان خواستهای که آغازگر شور بوده، میتواند به وابستگی و رنج بینجامد؟ »
قوتها و کاستیها
این ظرافت بهخصوص در بخش میانی اهمیت دارد، زیرا فیلم باید هم سرزندگی گروهی را منتقل کند و هم لحظههای تأثر را باورپذیر نگه دارد. با وجود این، تفاوت میان سه داستان باعث میشود میزان نزدیکی تماشاگر به شخصیتها یکسان نباشد. برخی چهرهها بیشتر حامل یک ایده یا موقعیتاند تا شخصیتهایی با زندگی درونی گسترده.
ریتم و محدودیتهای ساختار تنوع سهگانهٔ فیلم هم بزرگترین امتیاز آن است و هم سرچشمهٔ بخشی از محدودیتهایش. هر اپیزود زاویهای تازه به مفهوم محوری میافزاید و تغییر فضا از شور شهری به اجتماع روستایی و سپس رابطهای خصوصی، به فیلم دامنهای چشمگیر میدهد. در عوض، پیوستگی روایی ناگزیر محدود میماند و تماشاگر باید هر بار خود را با قواعد عاطفی و ریتم تازهای هماهنگ کند.
این تغییرها برای برخی جذاب و برای برخی دیگر گسستهکنندهاند. ریتم نیز یکنواخت نیست. صحنههای جمعی و رقص با شتاب و سیالی پیش میروند، حال آنکه گفتوگوهای توضیحی و لحظههای تأمل گاه از شدت حرکت میکاهند. این کندی همیشه نقص نیست؛ گاهی به فیلم فرصت میدهد تا لحن اندوهگین زیر سطح کمدی را آشکار کند.
اما در بخشهایی، مکثها چنان طولانی میشوند که از نیروی روایی میکاهند. فیلم در بهترین لحظاتش، حرکت و معنا را در هم میتند؛ در لحظات کماثرتر، ایدههایش را بیش از اندازه آشکارا توضیح میدهد. جمعبندی «لذت» اثری است دربارهٔ خوشیهایی که در لحظه کامل به نظر میرسند، اما از گذر زمان، حافظه و آسیبپذیری انسان جدا نیستند.
« با وجود این، تفاوت میان سه داستان باعث میشود میزان نزدیکی تماشاگر به شخصیتها یکسان نباشد. »
جمعبندی
سه داستان آن، با وجود تفاوت در فضا و لحن، نگاهی مشترک به میل دارند: میلی که گاه تلاشی برای بازپسگیری جوانی است، گاه نیرویی برای پیوند و همدلی، و گاه سرچشمهٔ رنجی که از کنترل شخصیتها بیرون میرود. فیلم در پی صدور حکم اخلاقی نیست؛ بهجای آن، با دوربینی سیال و لحنی آمیخته به طنز و اندوه، آدمها را در تناقضهایشان مینگرد.
ناهمواری ریتم، گسست میان اپیزودها و پرداخت محدود برخی شخصیتها از کاستیهای واقعی فیلماند. با این حال، همین ساختار چندپاره به اثر اجازه میدهد دامنهای از تجربههای انسانی را در کنار هم بگذارد و از تماشاگر بخواهد میان لذت و بهای آن تأمل کند. حاصل، فیلمی است که زیباییاش تنها در حرکت دلپذیر دوربین یا شکوه صحنهآرایی خلاصه نمیشود؛ لطافت اصلی آن در نگاهی نهفته است که هم به شادی شخصیتها مجال میدهد و هم اندوه پنهان پشت آن را از نظر دور نمیدارد.
« ناهمواری ریتم، گسست میان اپیزودها و پرداخت محدود برخی شخصیتها از کاستیهای واقعی فیلماند. »
ثبت دیدگاه