نقد و بررسی
نقد ماجرا (L'Avventura) | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی که از معما فاصله میگیرد «ماجرا» ساختهٔ میکلآنجلو آنتونیونی، در ظاهر با یک موقعیت روشن و پرکشش آغاز میشود: آنا، کلودیا و ساندرو برای سفری دریایی به جزیرهای دورافتاده میروند؛ آنا ناپدید میشود و جستوجو برای یافتنش شکل میگیرد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که قرار نیست به قواعد آشنای داستانی دربارهٔ گمشدن و کشف سرنخها وفادار بماند.
ناپدیدشدن آنا بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، رخدادی است که خلأیی در زندگی شخصیتها میسازد؛ خلأیی که هر یک به شیوهای متفاوت با آن مواجه میشود. این تغییر مسیر ممکن است تماشاگر را که انتظار روایتی معمایی دارد غافلگیر کند، اما انتخابی تصادفی نیست. آنتونیونی بهجای پاسخدادن به پرسش «چه بر سر آنا آمده؟»، توجه ما را به پرسشهایی دیگر میبرد: آدمها در غیاب یکدیگر چه میکنند؟
آیا رابطهای که بر خلأ، گناه یا نیاز بنا شده، میتواند به صمیمیت واقعی برسد؟ و چرا شخصیتها، با آنکه در کنار هماند، چنین دور از هم به نظر میرسند؟ فیلم نه معما را کاملاً کنار میگذارد و نه آن را به مقصد نهایی تبدیل میکند؛ از آن بهمثابه دریچهای به جهان عاطفی و اخلاقی آدمها بهره میگیرد.
جزیره؛ منظرهای که به شخصیت بدل میشود یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، پیوند میان فضا و حال درونی شخصیتهاست. جزیرهٔ سنگی و خشن، با صخرههای تیره، افق باز و دریایی که گاه آرام و گاه تهدیدآمیز به نظر میرسد، فقط محل وقوع داستان نیست؛ به حضوری مستقل بدل میشود. منظرهها چنان فراخاند که آدمها در برابرشان کوچک و گمشده جلوه میکنند.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که قرار نیست به قواعد آشنای داستانی دربارهٔ گمشدن و کشف سرنخها وفادار بماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طبیعت نه برای آرامکردن اضطراب شخصیتها به کار میآید و نه توضیحی دربارهٔ آنها میدهد؛ با بیاعتنایی خود، شکنندگی و بیپناهیشان را برجسته میکند. قاببندیهای آنتونیونی دقیق و سنجیدهاند، اما زیبایی تصویر در اینجا صرفاً زینت بصری نیست. جایگیری آدمها در قاب، فاصلهٔ آنها از یکدیگر و نسبتشان با معماری یا طبیعت، بار معنایی دارد.
گاهی فضای خالی میان دو شخصیت از خود گفتوگویشان گویاتر است. دوربین نیز با شتاب به سوی چهرهها هجوم نمیبرد تا احساسات پنهانشان را بیرون بکشد؛ بیشتر مکث میکند، نظاره میکند و اجازه میدهد سکوت در تصویر باقی بماند. حاصل، سینمایی است که منظره را نه پسزمینه، بلکه بخشی از زبان روایت میسازد.
کلودیا، ساندرو و اخلاقِ ناپایدار در مرکز عاطفی فیلم، کلودیا و ساندرو قرار میگیرند؛ دو شخصیتی که رابطهشان از ابتدا زیر سایهٔ غیبت آنا شکل میگیرد. این وضعیت، هر نزدیکی را مبهم میکند. کشش میان آنها را نمیتوان بهسادگی عشق دانست یا صرفاً بهانهای برای پیشبردن داستان. احساساتشان از دل تنهایی، نیاز به همراهی و فرار از وضعیت موجود سر برمیآورد؛ و همین منشأ ناپایدار، رابطه را هم جذاب میکند و هم نگرانکننده.
کلودیا، با بازی مونیکا ویتی، از پیچیدهترین و زندهترین حضورهای فیلم است. او نه قهرمانی بیخطا است و نه تماشاگر منفعل رخدادها. واکنشهایش میان میل، تردید، شرم و نوعی هوشیاری اخلاقی در نوسان است. ویتی این کشمکش را بیشتر با نگاه و مکث منتقل میکند تا با توضیحهای مستقیم. در سوی دیگر، ساندرو با بازی گابریله فرزتی مردی است که ظاهر آسوده و آراستهاش نمیتواند پوچی و نارضایتی درونیاش را پنهان کند.
« قاببندیهای آنتونیونی دقیق و سنجیدهاند، اما زیبایی تصویر در اینجا صرفاً زینت بصری نیست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم او را به هیولایی ساده یا عاشقی آرمانی تبدیل نمیکند؛ ضعفها، خودفریبیها و تواناییاش برای جراحتزدن به دیگری را کنار هم نشان میدهد. از این رو، رابطهٔ آن دو بیش از آنکه قصهای عاشقانه باشد، آزمونی اخلاقی و روانی است. تماشاگر ممکن است با شخصیتها همدل شود، اما فیلم اجازه نمیدهد بهآسانی رفتارشان را توجیه کند.
در این جهان، احساسات واقعیاند، اما واقعیبودن احساس لزوماً آن را پاک یا عادلانه نمیکند. ملال، طبقه و خلأ درونی «ماجرا» تصویری گزنده از گروهی مرفه ارائه میدهد؛ آدمهایی که توان سفر، آسایش و فراغت دارند، اما از برخورداری مادی به رضایت عاطفی نمیرسند. ملال آنها نتیجهٔ کمبود امکانات نیست، بلکه از ناتوانی در ساختن رابطههایی معنادار سرچشمه میگیرد.
گفتوگوها اغلب چیزی را حل نمیکنند و کنار همبودن، لزوماً به نزدیکی نمیانجامد. شخصیتها حرکت میکنند، سفر میروند و به جستوجو میپردازند، اما در سطحی درونی همچنان ایستا باقی میمانند. این نقد اجتماعی مستقیم و خطابهوار نیست. آنتونیونی بهندرت شخصیتها را در برابر دوربین به سخنرانی دربارهٔ جامعه و ارزشهایش وامیدارد.
بهجای آن، سبک زندگیشان را در کنشهای روزمره، سکوتها و بیتصمیمیهایشان آشکار میکند. شکاف میان آسایش ظاهری و فرسودگی درونی، خود به مضمون بدل میشود. فیلم نشان میدهد که پول و موقعیت اجتماعی میتوانند آدمها را از بسیاری دشواریها دور نگه دارند، اما نمیتوانند جای ارتباط صادقانه یا معنای زندگی را بگیرند.
« از این رو، رابطهٔ آن دو بیش از آنکه قصهای عاشقانه باشد، آزمونی اخلاقی و روانی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و شیوهٔ روایت آرامش ریتم فیلم، هم نیروی اصلی آن است و هم بزرگترین مانع برای برخی تماشاگران. صحنهها اغلب بیش از زمانی که سینمای روایی متعارف لازم میداند ادامه مییابند. جستوجو طولانی میشود، حرکتها کندند و اتفاقهای بیرونی کمشمارتر از آناند که ماجرا را بهسرعت پیش برانند.
چنین ریتمی ممکن است احساس کشآمدن و بیحوصلگی ایجاد کند، بهویژه اگر انتظار تماشاگر، تعلیق پیوسته و سرنخهای تازه باشد. فیلم بهجای آنکه هر صحنه را با اطلاعاتی تازه توجیه کند، از مکث و تکرار برای شکلدادن به حس زمان استفاده میکند. بااینحال، کندی در اینجا صرفاً کمبود حادثه نیست؛ انتخابی فرمی است.
زمانِ تلفشده، سکوتهای نامطمئن و انتظار بینتیجه، تجربهٔ ملال و بیجهتی شخصیتها را به تماشاگر منتقل میکند. البته این سازوکار برای همه یکسان اثر نمیگذارد: بعضیها در آرامش فیلم فضایی مراقبهوار مییابند و بعضی دیگر آن را طولانی و کمتحرک میبینند. هر دو واکنش با شیوهٔ فیلم ارتباط دارند.
«ماجرا» برای پاداشدادن به صبر تماشاگر، لزوماً راز را با پاسخ قطعی عوض نمیکند؛ بیشتر تصویری از آدمهایی به جا میگذارد که در دل ابهام ادامه میدهند. صدا، بازی و تأثیر عاطفی موسیقی جووانی فوسکو و فضای صوتی فیلم، در کنار تصویر، به ساختن لحنی دوپهلو کمک میکنند. صدای دریا و سکوتهای طولانی، گاه از گفتوگوها پرمعناتر میشوند؛ جهان فیلم چنان نیست که موسیقی پیوسته احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد.
« ریتم و شیوهٔ روایت آرامش ریتم فیلم، هم نیروی اصلی آن است و هم بزرگترین مانع برای برخی تماشاگران. »
قوتها و کاستیها
به همین دلیل، برخی لحظهها آرام و دلنشیناند و برخی دیگر، با همان آرامش ظاهری، اضطرابی زیرپوستی پدید میآورند. زیبایی تصویر نیز همواره آسودگی نمیبخشد؛ گاهی شکوه طبیعت بر تنهایی آدمها تأکید میکند. بازیها به همین اندازه مهارشدهاند. فرزتی و ویتی از اغراق پرهیز میکنند و حسهای متناقض را در جزئیات کوچک میگنجانند.
فیلم بهجای صحنههای پرخروش و اعترافهای طولانی، بر مکث، تغییر نگاه و فاصلهگرفتن از دیگری تکیه دارد. همین خویشتنداری میتواند اثرگذاری عاطفی را عمیق کند، اما برای تماشاگرانی که بازی پرانرژی یا توضیح روشن میخواهند، فاصلهای سرد ایجاد میکند. فیلم احساسات را انکار نمیکند؛ آنها را از سطح نمایش آشکار به قلمرو ابهام و رفتارهای ناقص میبرد.
جمعبندی «ماجرا» فیلمی است که بهجای دنبالکردن پاسخ یک معمای بیرونی، به خلأیی مینگرد که ناپدیدشدن آنا در زندگی دیگران بر جا میگذارد. قابهای چشمنواز، حضور پررنگ دریا و جزیره، بازیهای کماغراق و نگاه انتقادی به ملال طبقهٔ مرفه، اثری میسازند که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد.
در مقابل، ریتم کند، جستوجوی طولانی و کناررفتن از مسیر متعارف معمایی ممکن است برای گروهی از بینندگان خستهکننده یا حتی ناامیدکننده باشد. ارزش فیلم در این نیست که همهٔ پرسشها را پاسخ میدهد؛ در این است که پرسشها را به تجربهای تصویری و عاطفی بدل میکند. اگر تماشاگر با انتظار حادثههای پیدرپی به سراغ آن برود، احتمالاً با فاصلهای جدی میان انتظار و اثر روبهرو میشود.
« به همین دلیل، برخی لحظهها آرام و دلنشیناند و برخی دیگر، با همان آرامش ظاهری، اضطرابی زیرپوستی پدید میآورند. »
جمعبندی
اما اگر بتواند به سکوتها، منظرهها و لغزشهای اخلاقی شخصیتها مجال دهد، «ماجرا» را نه صرفاً داستان یک ناپدیدشدن، بلکه تأملی ماندگار دربارهٔ تنهایی، میل و ناتوانی آدمها در یافتن راهی روشن به سوی یکدیگر خواهد یافت.



ثبت دیدگاه