نقد و بررسی
نقد Late August, Early September | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان تابستان و پاییز «اواخر اوت، اوایل سپتامبر» ساختهٔ اولیویه آسایاس، در فاصلهای نامطمئن میان دو فصل میگذرد؛ نه فقط در تقویم، بلکه در زندگی شخصیتهایی که هنوز از جوانی فاصله نگرفتهاند، اما دیگر نمیتوانند مسئولیت و محدودیتهای بزرگسالی را نادیده بگیرند. فیلم در سال ۱۹۹۸ ساخته شد و در ۱۹۹۹ نیز به نمایش درآمد؛ روایتی فرانسوی از دوستی، عشق، کار و مواجهه با بیماری، اما نه به شیوهٔ درامهای پرحادثه و اشکانگیز.
آسایاس بهجای آنکه بحران را به نقطهٔ اوج نمایشی بدل کند، میگذارد در مکالمهها، سکوتها و تصمیمهای روزمره رسوب کند. مرکز روایت گابریل، ویراستار کتاب و مردی گرفتار در روابط عاطفی حلنشده است. دوستی نزدیک او با آدرین، نویسندهای که با بیماری لاعلاج روبهرو میشود، به فیلم نیروی عاطفی میدهد؛ نیرویی که زندگی عاشقانه و مسیر شغلی گابریل را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
بااینحال، اثر به قصهٔ یک مرد یا یک رابطه محدود نمیماند. شخصیتهای پیرامونی هرکدام با پرسشهایی دربارهٔ انتخاب، وابستگی و آینده دستوپنجه نرم میکنند و فیلم بهتدریج تصویری جمعی از نسلی میسازد که میکوشد بفهمد چگونه باید زندگی کند. دوستی در سایهٔ فقدان بیماری آدرین در این فیلم بیش از آنکه ابزاری برای خلق تعلیق باشد، آزمونی برای رابطههای اوست.
« مرکز روایت گابریل، ویراستار کتاب و مردی گرفتار در روابط عاطفی حلنشده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خبر بیماری، دوستانش را ناگهان با محدودیت زمانی روبهرو میکند، اما آسایاس از واکنشهای یکدست یا احساسات پرآوازه پرهیز دارد. افراد پیرامون آدرین همگی به یک شکل سوگواری نمیکنند: بعضی نزدیک میشوند، بعضی عقب میکشند و برخی درگیر روزمرگیهای خود میمانند. همین تفاوتها به تصویر فقدان، کیفیتی ملموس و انسانی میبخشد.
فیلم همچنین میان مرگ جسمانی و محو شدن تدریجی یک انسان از زندگی دیگران تمایز میگذارد. آدرین برای دوستانش فقط بیماری نیست؛ او نویسنده، دوست، مرجع فکری و گاه حضوری دشوار است که استقلال دیگران را نیز تحتالشعاع قرار میدهد. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که فقدان چهقدر دردناک است، بلکه این است که دوستی چگونه در برابر دگرگونی و پایان دوام میآورد.
این نگاه به فیلم عمق میدهد، بیآنکه آن را به خطابهای دربارهٔ مرگ تبدیل کند. عشق و دشواری انتخاب زندگی عاطفی گابریل با همان بیقراری پیش میرود که زندگی حرفهای و دوستیهایش. او میان جنی، رابطهای آشنا و ازهمگسیخته، و آن، رابطهای تازه و ناپایدار، گرفتار است. اما فیلم این وضعیت را به مثلثی رمانتیک با قواعد روشن بدل نمیکند.
« همین تفاوتها به تصویر فقدان، کیفیتی ملموس و انسانی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
آدمها نه همیشه خواستهٔ خود را میشناسند و نه در بیان آن شفافاند؛ گاهی نزدیکی را میخواهند، اما از تعهد میگریزند، و گاهی رابطهای را حفظ میکنند که دیگر پاسخگوی نیازهایشان نیست. آسایاس در این بخش از قضاوت اخلاقی فاصله میگیرد. دودلی گابریل را نه نشانهٔ شرارت، بلکه نمود ناتوانی او در تبدیل احساس به تصمیم میبیند.
رابطهها در فیلم بیشتر از آنکه با اعترافهای بزرگ تعریف شوند، در مکثها، مشاجرههای کوچک و تغییرات ظریف رفتار شکل میگیرند. این رویکرد به شخصیتها اعتبار میبخشد، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار مسیر عاطفی روشن و نتیجهگیری قاطع دارند، ناکافی به نظر برسد. گفتوگو، زمان و روایت گسسته مهمترین ابزار آسایاس گفتوگوست؛ مکالمههایی که اغلب دربارهٔ کار، ادبیات، عشق یا آیندهاند، اما معنای واقعیشان در چیزی است که گفته نمیشود.
شخصیتها از خلال حرف زدن یکدیگر را میآزمایند، از پاسخگویی طفره میروند یا برای لحظهای کوتاه به هم نزدیک میشوند. زبان در اینجا وسیلهٔ حل مسئله نیست؛ بخشی از خود مسئله است. به همین دلیل، صحنههای گفتوگومحور گاه بهطرزی چشمگیر زنده و طبیعیاند و گاه چنان طولانی میشوند که حرکت داستان را به حاشیه میرانند.
« آسایاس در این بخش از قضاوت اخلاقی فاصله میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ساختار فصلبندیشده و روایت جهشی فیلم نیز با موضوع آن تناسب دارد. زمان از روی رخدادهای بزرگ نمیگذرد، بلکه در فاصلههایی محسوس میان دیدارها و تصمیمها جریان مییابد. بخشی از زندگی شخصیتها بیرون از قاب میماند و تماشاگر باید تغییر را از نشانههای کوچک دریابد. این شکل روایت، حس گذر زمان و ناپایداری را تقویت میکند؛ اما اگر مخاطب به زنجیرهای پیوسته از علت و معلول عادت داشته باشد، ممکن است آن را پراکنده یا کماتفاق احساس کند.
بازیها و جهان شخصیتها بازیها از ستونهای اصلی اثرند. ماتیو آمالریک گابریل را با آمیزهای از هوش و بیقراری میسازد؛ مردی که میتواند دربارهٔ زندگی و هنر سخن بگوید، اما در تصمیمهای شخصی خود چندان قاطع نیست. این تناقض در بازی او به خودنمایی بدل نمیشود و شخصیت را از تیپ «روشنفکر مردد» فراتر میبرد.
فرانسوا کلوزه نیز آدرین را نه قدیسی در آستانهٔ مرگ، بلکه نویسندهای با غرور، ضعف و نیازهای معمول انسانی تصویر میکند. ویرژینی لدوایان و ژان بالیبار نیز به آن و جنی هویتهایی مستقل میبخشند؛ آنها صرفاً دو سوی انتخاب عاطفی گابریل نیستند و واکنشهایشان نشان میدهد که خودشان نیز در حال بازاندیشی زندگیاند.
« ساختار فصلبندیشده و روایت جهشی فیلم نیز با موضوع آن تناسب دارد. »
قوتها و کاستیها
ترکیب بازیها باعث میشود حلقهٔ دوستان باورپذیر به نظر برسد، حتی وقتی فیلم اطلاعات اندکی دربارهٔ برخی از آنان میدهد. شخصیتها بیش از آنکه با شرححال معرفی شوند، از نحوهٔ حضور و گفتوگوهایشان شناخته میشوند. فضا، ریتم و محدودیتها پاریس فیلم فضایی آراسته و توریستی نیست؛ بیشتر شبکهای از خانهها، محلهای کار و دیدارهای خصوصی است که زندگی روزمره را در خود جای دادهاند.
گرمای فضا از همین جزئیات میآید: رفتوآمدها، مکالمههای معمولی و صمیمیتی که گاهی با رنج و دلخوری همراه است. عنوان فیلم نیز با همین حس بینابینی هماهنگ است؛ نشانهٔ دورهای کوتاه که در آن تغییر نزدیک شده، اما هنوز شکل نهایی خود را نگرفته است. بااینحال، جهان فیلم دامنهای محدود دارد.
شخصیتها عمدتاً به محیطی شهری و روشنفکرانه تعلق دارند و مسائلشان در مدار کارهای فرهنگی، روابط شخصی و گفتوگوهای ادبی میچرخد. این تمرکز برای ظرافت روانشناختی سودمند است، اما تجربههای اجتماعی متنوعتری را از قاب بیرون میگذارد. افزون بر آن، ریتم آهسته و تأکید بر مکالمه برای همه جذاب نخواهد بود؛ در بعضی لحظهها، تکرار گفتوگوها و کمبود رخدادهای بیرونی احساس کشآمدن ایجاد میکند.
« شخصیتها بیش از آنکه با شرححال معرفی شوند، از نحوهٔ حضور و گفتوگوهایشان شناخته میشوند. »
جمعبندی
فیلم از تماشاگر میخواهد به تغییرات کوچک توجه کند، اما همیشه این توجه را با پیشرفتی همسنگ پاداش نمیدهد. جمعبندی «اواخر اوت، اوایل سپتامبر» درامی آرام دربارهٔ آدمهایی است که هنوز پاسخ روشنی برای عشق، کار و آینده ندارند، اما ناچارند در برابر فقدان و گذر زمان موضع بگیرند. قوت فیلم در پرهیز از اغراق، بازیهای صمیمی و تواناییاش در یافتن عاطفه در لحظههای عادی است.
در مقابل، ریتم کمشتاب، گفتوگوهای فراوان و محدود ماندن جهان اجتماعی آن میتواند فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند. اثر برای تماشاگرانی مناسب است که از روایتهای شخصیتمحور، مکالمههای طولانی و پایانناپذیریِ مسائل انسانی لذت میبرند. آسایاس نه فقدان را به پاسخ نهایی بدل میکند و نه عشق را راهحلی ساده میپندارد؛ او زندگی را همچون جریانی نشان میدهد که در آن آدمها، با وجود ناتمامی و تردید، همچنان ناگزیر از ادامه دادناند.
« فیلم از تماشاگر میخواهد به تغییرات کوچک توجه کند، اما همیشه این توجه را با پیشرفتی همسنگ پاداش نمیدهد. »
ثبت دیدگاه