نقد و بررسی
نقد Last Year at Marienbad | 1961
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هزارتویی که از همان آغاز شکل میگیرد «Last Year at Marienbad» ساختهٔ Alain Resnais، فیلمی نیست که تماشاگر را دستگرفته و از مسیری روشن به سوی پاسخ ببرد؛ از همان لحظههای نخست، او را در فضایی قرار میدهد که قواعد معمول زمان، مکان و روایت در آن سست شدهاند. مردی میگوید سال پیش زنی را در همین مکان دیده و میانشان چیزی رخ داده است؛ زن این خاطره را نمیپذیرد و احتمال میدهد مرد داستانی ساخته باشد.
فیلم، بیآنکه این کشاکش را به معمایی با راهحل قطعی تبدیل کند، بهتدریج پرسشی گستردهتر پیش میکشد: اگر خاطره را نتوان از خیال جدا کرد، چه چیزی به گذشته اعتبار میدهد؟ این نقطهٔ آغاز، وعدهٔ یک رازگشایی متعارف را نمیدهد. جذابیت فیلم در آن است که بهجای جمعآوری سرنخها برای رسیدن به حقیقتی نهایی، خودِ فرایند روایتکردن و بهیادآوردن را به موضوع اصلی بدل میکند.
حرفهای مرد، انکارهای زن و بازگشت موقعیتها، پیوسته برداشت تماشاگر از ماجرا را جابهجا میکنند. نتیجه نه صرفاً گیجی، بلکه تجربهٔ زیستن در فضایی است که در آن روایت هنوز در حال ساختهشدن است. خاطره؛ روایتی ناپایدار در بسیاری از فیلمها، گذشته با چند تصویر یا گفتوگوی روشن بازسازی میشود و تماشاگر میتواند میان آنچه رخ داده و آنچه اکنون گفته میشود تفاوت بگذارد.
اما اینجا خاطره بیش از آنکه پنجرهای رو به واقعه باشد، نیرویی است که واقعه را شکل میدهد. مرد با جزئیات و تأکیدهایش میکوشد گذشتهای را پیش چشم زن حاضر کند؛ زن در برابر این کوشش مقاومت میکند، و هر مقاومت راه تازهای برای تردید میگشاید. فیلم از ما نمیخواهد یکی را بیدرنگ قابلاعتماد بدانیم.
« این نقطهٔ آغاز، وعدهٔ یک رازگشایی متعارف را نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
به همین دلیل، ابهام اثر را نباید فقط نقصی در انتقال اطلاعات تلقی کرد. تماشاگر سرنخهای کافی برای داوری قطعی دریافت نمیکند، اما این کمبود بخشی از تجربهٔ فیلم است: همانطور که شخصیتها بر سر گذشته توافق ندارند، ما نیز نمیتوانیم جایگاه امنی بیرون از روایت پیدا کنیم. فیلم پرسشهایی دربارهٔ حافظه، میل و قدرت روایت پیش میکشد، بیآنکه آنها را در قالب پاسخهای آماده ببندد.
در این معنا، «Marienbad» نه معمایی برای حلکردن، بلکه معمایی برای ماندن و اندیشیدن است. معماریِ خاطره و تصویر هتلِ باشکوه فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای داستان نیست؛ معماری آن به یکی از ابزارهای اصلی روایت تبدیل میشود. راهروها، سالنها، درها، آینهها و پلهها فضاهایی میسازند که هم مجللاند و هم غریب.
دوربین در میان آنها حرکت میکند، اما این حرکت همیشه به شناخت بیشتر منجر نمیشود. گاه راهرویی طولانی بیشتر از آنکه به مقصدی مشخص برسد، تماشاگر را در انتظار و تعلیق نگه میدارد. مکان شبیه ذهنی است که مدام به تصویرهای آشنا بازمیگردد، بیآنکه بتواند جای آنها را در گذشته تثبیت کند.
ترکیببندیهای دقیق و قابهای متقارن، در کنار حضور شخصیتهایی که گاه به پیکرههایی ثابت و نمایشی میمانند، به فیلم کیفیتی سرد و آیینی میبخشند. جهان اثر کمتر شبیه زندگی روزمره است و بیشتر به صحنهای آراسته میماند که کسی آن را برای اجرای خاطرهای مبهم چیده باشد. سیاهوسفیدیِ تصویر نیز این حس را تقویت میکند: روشنایی و تاریکی، عمق و سطح، و واقعیت و بازنمایی، بهجای آنکه مرزهای روشنی بسازند، در هم میآمیزند.
« به همین دلیل، ابهام اثر را نباید فقط نقصی در انتقال اطلاعات تلقی کرد. »
شخصیتها و اجرا
دستاورد بصری فیلم تنها زیبایی نیست؛ هر قاب به بخشی از زبان رازآلود آن تبدیل میشود. تدوین و زمانِ تکهتکه تدوین فیلم از پیوستگی زمانی و مکانیِ آشنای سینما فاصله میگیرد. تصویرها و موقعیتها تکرار میشوند، اما بازگشت آنها همیشه به معنای تکرار سادهٔ یک رویداد نیست؛ تفاوتهای کوچک در فضا، چیدمان یا گفتار باعث میشود تماشاگر دربارهٔ رابطهٔ میان لحظهها دوباره بیندیشد.
گاه آنچه میبینیم با آنچه میشنویم کاملاً سازگار نیست و گاه پیوند میان دو تصویر، بهجای توضیحدادن، پرسش تازهای میسازد. تدوین در اینجا صرفاً وسیلهٔ اتصال صحنهها نیست؛ شکل ظاهریِ ذهنی است که خاطره را بازمیچیند. این شیوه، تماشاگر را وادار میکند به خودِ ادراک توجه کند: آیا یک تصویر، خاطرهای است که بازمیگردد؟
آیا تفاوت دو صحنه نشانهٔ تغییر واقعیت است یا تغییر در روایت؟ پاسخ نهایی عرضه نمیشود، اما فیلم با همین پرسشها ساختاری درونی میآفریند؛ نوعی پیوستگی ذهنی که جای زنجیرهٔ روشن علت و معلولی را میگیرد. برای تماشاگرانی که از روایتهای متعارف انتظار حرکت مستقیم دارند، این ساختار میتواند سردرگمکننده باشد.
برای کسانی که حاضرند در ابهام مکث کنند، هر بازگشت تصویری فرصتی برای دیدن معنایی تازه است. بازیگری و شخصیتهای بینام بازیگری در «Last Year at Marienbad» بر پایهٔ روانشناسیِ آشکار و واکنشهای روزمره بنا نشده است. Delphine Seyrig و Giorgio Albertazzi در مرکز روایتی قرار دارند که شخصیتهایش بیش از آنکه با شرححال و انگیزههای روشن شناخته شوند، از طریق نگاه، مکث، حرکت و جایگرفتن در قاب معنا پیدا میکنند.
« دستاورد بصری فیلم تنها زیبایی نیست؛ هر قاب به بخشی از زبان رازآلود آن تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بینامبودن شخصیتهای اصلی نیز با این رویکرد سازگار است: آنها کمتر چهرههایی با هویت اجتماعی کاملاند و بیشتر نیروهایی در کشمکش میان یادآوری و انکار، اصرار و مقاومت. این فاصلهگذاری ممکن است مانع نزدیکی عاطفیِ فوری شود. بازیها گاه عمداً خشک و مهارشده به نظر میرسند، و گفتارها بیشتر حالتی رسمی و تکرارشونده دارند تا گفتوگویی خودجوش.
اما همین ویژگی، فضای اثر را از واقعگرایی معمول جدا میکند. شخصیتها انگار در برابر تماشاگر نقش خود را در نمایشی بیپایان اجرا میکنند؛ نمایشی که متن آن هر بار اندکی تغییر میکند. فیلم بهجای آنکه احساسات را مستقیم توضیح دهد، اجازه میدهد فاصلهٔ میان بدنها، نگاهها و کلمات بار عاطفی صحنه را بسازد.
موسیقی، سکوت و ریتم موسیقی و صدای فیلم سهم مهمی در ساختن کیفیت خوابگونهٔ آن دارند. صداها گاهی همچون پژواک بر تصویر مینشینند و بهجای آنکه فضای داستان را طبیعی کنند، حسِ تشریفات و بیقراری را افزایش میدهند. سکوت نیز خلأیی بیاثر نیست؛ مکثهای طولانی مجال میدهند نگاه و حرکت در فضا برجسته شوند.
بااینحال، همین ریتم میتواند برای تماشاگرانی که به پیشروی سریع داستان عادت دارند، دشوار باشد. قدمزدنها، بازگشتها و سکوتها ممکن است بیش از اندازه کشدار احساس شوند. این ایراد را نمیتوان نادیده گرفت. فیلم گاهی بر همان تأثیری پافشاری میکند که پیشتر ساخته است، و تکرارِ فضاها و تصویرها ممکن است بهجای افزودن لایهای تازه، حس ایستایی پدید آورد.
« این فاصلهگذاری ممکن است مانع نزدیکی عاطفیِ فوری شود. »
قوتها و کاستیها
اما کندی آن صرفاً نتیجهٔ کمبود حادثه نیست؛ بخشی از تلاش فیلم برای بدلکردن زمان به تجربهای ذهنی است. تماشاگر باید نه فقط منتظر رویداد بعدی، بلکه پذیرای مکث و بازنگری باشد. این پذیرش برای برخی به محوشدن در جهان فیلم میانجامد و برای برخی دیگر به فاصلهگرفتن از آن. چه کسانی با فیلم ارتباط میگیرند؟
«Last Year at Marienbad» اثری برای تماشاگرانی است که از سینما انتظار دارند گاهی بهجای پاسخدادن، شکل تازهای از پرسیدن را تجربه کنند. اگر جذابیت فیلم برای شما در تصویر، آهنگ حرکت، فضا و لایههای چندپهلوست، این اثر میتواند مدتها در ذهن بماند. راهروها و سالنهایش، قابهای سنجیده و بازیِ پیوسته با خاطره، جهانی میسازند که پس از پایان تماشا نیز بهسادگی محو نمیشود.
در مقابل، اگر برای همراهشدن با یک فیلم به خط رواییِ روشن، شخصیتپردازیِ توضیحدادهشده و پیشرفت مداوم داستان نیاز دارید، احتمالاً با اثری دشوار روبهرو خواهید شد. ابهام اینجا تزئینی نیست که در پایان کنار گذاشته شود؛ بخش مهمی از تجربه است. بهتر است فیلم را نه به چشم آزمونی برای یافتن «معنای درست»، بلکه بهعنوان ساختاری دید که از برخورد تصویر و صدا، یقین و تردید، خاطره و انکار نیرو میگیرد.
جمعبندی «Last Year at Marienbad» تجربهای سینمایی است که بیش از روایت یک ماجرا، ذهن تماشاگر را درگیر شیوهٔ ساختهشدن ماجرا میکند. قدرتش در تصاویر ماندگار، طراحی دقیق فضا و تدوینی است که گذشته را به امری سیال و مناقشهپذیر بدل میکند. در برابر، ریتم آهسته، تکرارها و پرهیز از توضیح روشن میتوانند خستهکننده یا گیجکننده باشند؛ این دشواری بخشی از اثر است، اما برای همه به جذابیت تبدیل نمیشود.
« اما کندی آن صرفاً نتیجهٔ کمبود حادثه نیست؛ بخشی از تلاش فیلم برای بدلکردن زمان به تجربهای ذهنی است. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی یکدست در منطق ابهام خویش و در عین حال چالشبرانگیز است: اثری که شاید نتوان آن را بهآسانی توضیح داد، اما تصویرها و پرسشهایش میتوانند پس از تماشا همچنان ادامه یابند.
ثبت دیدگاه