نقد و بررسی
نقد آخرین لحظهٔ وضوح (Last Moment of Clarity) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای رازآلود با وعدهای جذاب «Last Moment of Clarity» از همان نقطهای آغاز میشود که خیالِ ازدستدادن با وسواسِ بازشناختن درهم میآمیزد: سام، مردی که پس از قتل گرجیا ناچار به فرار شده، سالها بعد چهرهای آشنا را بر پردهٔ سینما میبیند. آیا بازیگر مشهور واقعاً همان زن ازدسترفته است، یا شباهت چهرهها سام را در دام سوگ و آرزو انداخته؟
این پرسش، موتور آغازین فیلم است و ظرفیت آن را دارد که هم تعلیقی معمایی بسازد و هم به تأملی دربارهٔ حافظه، هویت و میل انسان به بازگرداندن گذشته بدل شود. طرح داستانی، در ظاهر، ساده اما نیرومند است: مردی گریزان از گذشته برای یافتن حقیقت به لسآنجلس بازمیگردد و در این مسیر با کت همراه میشود.
فیلم از همین موقعیت بهره میگیرد تا تماشاگر را میان واقعیت و گمان معلق نگه دارد. بااینحال، وعدهٔ رازآلود اثر از آنچه در عمل تحقق مییابد پرمایهتر است؛ معما بهسرعت به سوی پاسخهایی میرود که نه همیشه غافلگیرکنندهاند و نه به اندازهٔ کافی پیچیده. فیلم بیش از آنکه لایههای راز خود را با حوصله بگشاید، گاه شتابزده از ایستگاهی به ایستگاه دیگر میرسد.
سوگ، وسواس و مسئلهٔ بازشناختن سام را میتوان شخصیتی دانست که سوگش به جای آنکه در گذشته آرام بگیرد، به نیروی محرک زندگی اکنونش تبدیل شده است. او گرجیا را فقط به یاد نمیآورد؛ میکوشد تصویر او را در چهرهٔ زنی دیگر تثبیت کند و از این راه، فقدان را انکار یا جبران کند. این کشمکش، یکی از امکانهای جدی فیلم است: وقتی دلتنگی و ترس در ادراک آدمی دخالت میکنند، مرز میان یقین و خیال چه اندازه استوار میماند؟
« آیا بازیگر مشهور واقعاً همان زن ازدسترفته است، یا شباهت چهرهها سام را در دام سوگ و آرزو انداخته؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلمنامه کمتر از این پرسش روانشناختی بهره میگیرد. اصرار سام بر پیگیری ماجرا گاه به جای آنکه از زخم عاطفی او برآید، صرفاً وسیلهای برای حرکت دادن داستان به نظر میرسد. فیلم نشان میدهد که او در گذشته گرفتار فقدانی هولناک شده، ولی فرصت چندانی برای شناخت دقیقتر این فقدان، پیامدهای آن و اثرش بر شخصیت او فراهم نمیکند.
در نتیجه، وسواس سام قابلفهم است، اما عمق عاطفی لازم را پیدا نمیکند. شخصیتها و رابطههای ناتمام کت در میانهٔ مسیر وارد داستان میشود و با تصمیم ناگهانیاش برای همراهی سام، نقش همسفر و نیروی مکمل روایت را بر عهده میگیرد. حضور او میتوانست نقطهٔ تعادل مهمی در برابر انزوای سام باشد: شخصیتی که از بیرون به ماجرا نگاه کند و پرسشهایی را مطرح سازد که قهرمان در بند هیجان و خاطره از طرحشان ناتوان است.
بااینهمه، پیوند میان آن دو به اندازهای بسط نمییابد که همراهیشان از منطق روایی فراتر رود و به رابطهای زنده و باورپذیر بدل شود. همین کمپرداختگی به رابطهٔ عاشقانهٔ محوری نیز سرایت میکند. فیلم از عشق، فقدان و وفاداری سخن میگوید، اما بیشتر به نشانههای این احساسها تکیه دارد تا به تجربهٔ ملموس آنها.
خاطره و تصویر، جای گفتوگو و شناخت را میگیرند؛ ازاینرو، شدت دلبستگی سام را میتوان دریافت، ولی دشوار است که پیوند عاطفی او با گرجیا را با همان عمقی احساس کنیم که داستان از ما انتظار دارد. بازیها و جلوهٔ دوگانهٔ سمارا ویوینگ سمارا ویوینگ در دو نقش مرتبط با هستهٔ معمایی فیلم، مهمترین جاذبهٔ بازیگری اثر است.
« اما فیلمنامه کمتر از این پرسش روانشناختی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تفاوتهای ظریف در حضور، لحن و انرژی شخصیتها به او امکان میدهد از شباهت ظاهری فراتر برود و برای هرکدام جلوهای جداگانه بسازد. این بازی دوگانه، خود به بخشی از معمای فیلم تبدیل میشود: تماشاگر نهفقط به دنبال پاسخ داستانی، بلکه در پی کشف تفاوتهای بازیگرانهای است که میتواند مرز میان دو زن را روشن کند.
زک اوری در نقش سام، حالوهوای مردی اندوهگین و سرگردان را منتقل میکند، هرچند شخصیتپردازی محدود، دامنهٔ کار او را نیز محدود میسازد. کارلی چایکین به کت طراوت و استقلال بیشتری میدهد و حضور برایان کاکس و اودو کیر، به جهان فیلم وزنی آشنا از تریلرهای جنایی میافزاید. بااینحال، بعضی از این حضورها بیش از آنکه در خدمت پرداخت شخصیتها باشند، همچون وعدههایی برای اهمیت و پیچیدگی بیشتر داستان عمل میکنند؛ وعدههایی که روایت همیشه مجال تحققشان را پیدا نمیکند.
نوآر در قاب شهرها فضای دیداری فیلم از امتیازهای آشکار آن است. پاریس و لسآنجلس دو پسزمینهٔ صرف نیستند؛ هرکدام حالوهوایی متفاوت به سرگردانی سام میبخشند. پاریس با تنهایی و فاصلهگرفتن از گذشته پیوند میخورد، حال آنکه لسآنجلس، با جهان سینما و شهرت، جایی میشود که تصویرِ گرجیا دوباره پیش چشم او ظاهر میگردد.
این تقابل میتوانست معنای نمادین پررنگتری پیدا کند: یکی شهر پناهگرفتن و فراموشی، دیگری شهر بازگشتِ تصویر و مواجهه با آن. فیلم به زبان بصری نوآر علاقهمند است؛ سایهها، قاببندیهای حسابشده و حالوهوای رازآمیز میکوشند حس ناامنی و بدگمانی بسازند. این انتخابها گاه نتیجهبخشاند و به اثر ظاهری خوشساخت میدهند.
« نوآر در قاب شهرها فضای دیداری فیلم از امتیازهای آشکار آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، تصویر بهتنهایی نمیتواند بار تعلیقی را که فیلمنامه بهدرستی پرورش نداده است بر دوش بکشد. برخی نماها بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، یادآورِ ظاهرِ یک تریلر پیچیدهاند؛ بیآنکه پیچیدگی دراماتیک آن تصویر را به همان اندازه پشتیبانی کند. پیرنگ و تعلیقی که زود فرومینشیند ضعف بنیادی فیلم در منطق پیشروی داستان است.
رشتهای از برخوردها و تصمیمهای نامحتمل، سام را به سوی مرحلهٔ بعدی ماجرا سوق میدهد، اما همیشه روشن نیست چرا شخصیتها دقیقاً همین انتخاب را میکنند یا چه چیزی آنان را به چنین مسیری واداشته است. هرگاه باورپذیری سست شود، تماشاگر به جای آنکه در دل ماجرا بماند، بیرون آن میایستد و سازوکارهای فیلمنامه را میبیند.
از سوی دیگر، فیلم در افشای اطلاعات شتاب دارد. راز اصلی باید نیرویی باشد که کنجکاوی را تا پایان زنده نگه میدارد، اما بخشی از پیچشها زودتر از موعد خود را نشان میدهند یا آنقدر قابلحدساند که امکان غافلگیری کاهش مییابد. به همین دلیل، تعلیق بیشتر از مسیر خطرهای بیرونی و فضای جنایی تأمین میشود تا از تردید واقعی دربارهٔ ماهیت ماجرا.
فیلم میخواهد تماشاگر را در شک نگه دارد، ولی گاه خود با شتاب روایت، آن شک را زودتر از موعد برطرف میکند. نوسان میان سرگرمی و جدیت «Last Moment of Clarity» در تعیین لحن خود نیز اندکی ناپایدار است. از یک سو، میخواهد تریلری رازآلود و جدی دربارهٔ سوگ، هویت و تعقیب باشد؛ از سوی دیگر، به الگوهای آشنای فیلمهای جنایی و دسیسههای پرهیجان تکیه میکند.
« بااینهمه، تصویر بهتنهایی نمیتواند بار تعلیقی را که فیلمنامه بهدرستی پرورش نداده است بر دوش بکشد. »
قوتها و کاستیها
این دو وجه لزوماً ناسازگار نیستند، اما برای همنشینی به لحن منسجم و شخصیتهایی محکم نیاز دارند. فیلم چنین انسجامی را همیشه حفظ نمیکند و گاه موقعیتهایی را جدی میگیرد که منطق رواییشان چندان استوار نیست. بااینحال، همین حرکت سریع و فضای سبکتر میتواند برای بخشی از مخاطبان جذاب باشد.
اثر از ایستادن طولانی در یک موقعیت پرهیز میکند و با جابهجایی میان شهرها، شخصیتها و خطرها، ریتمی نسبتاً روان میسازد. اگر تماشاگر از آن انتظار تریلری سرگرمکننده با ظاهر نوآر داشته باشد، ممکن است از فضای بصری و حضور ویوینگ لذت ببرد؛ اما اگر به دنبال معمایی دقیق و درامی روانشناختی با رابطههای عمیق باشد، کاستیهای فیلمنامه آشکارتر خواهند شد.
جمعبندی «Last Moment of Clarity» ایدهای مؤثر دارد: دیدن چهرهٔ عشق ازدسترفته در فیلمی هالیوودی، هم محرک معماست و هم تصویری گویا از چنگزدن به خاطره. سمارا ویوینگ به اثر جلوه و تنوع میبخشد و حالوهوای دیداری پاریس و لسآنجلس، بر جذابیت آن میافزاید. اما تصادفهای روایی، تصمیمهای نهچندان باورپذیر، پیچشهای زودهنگام و شخصیتپردازی کمعمق، مانع از آن میشوند که ظرفیت ایده به تعلیقی ماندگار یا درامی عاطفی تبدیل شود.
فیلم بیش از آنکه اثری دربارهٔ پیچیدگی سوگ و هویت باشد، تریلری خوشظاهر با طرحی کنجکاویبرانگیز است که در اجرای جزئیات کم میآورد. جذابیتهایش واقعیاند، اما برای پوشاندن شکافهای پیرنگ و کمرمقی رابطهها کفایت نمیکنند. حاصل، فیلمی است که آغازش پرسشهای جالبی پیش میکشد، اما در ادامه کمتر از آنچه نوید میدهد به آنها عمق میبخشد.
« این دو وجه لزوماً ناسازگار نیستند، اما برای همنشینی به لحن منسجم و شخصیتهایی محکم نیاز دارند. »
ثبت دیدگاه