نقد و بررسی
نقد آخرین روزها (Last Days) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای بهجای زندگینامه «Last Days» ساختهٔ Gus Van Sant، فیلمی دربارهٔ واپسین روزهای زندگی یک ستارهٔ موسیقی راک است؛ اما نه از جنس زندگینامههایی که مسیر صعود، شهرت و سقوط قهرمانشان را با رویدادهای بزرگ و توضیحهای روشن بازسازی میکنند. بلِیک، شخصیت محوری فیلم با بازی Michael Pitt، بهوضوح از Kurt Cobain الهام گرفته است، اما فیلم نه در پی بازگویی دقیق زندگی اوست و نه ادعای دسترسی به حقیقت درونیاش را دارد.
نامها و جزئیات تغییر کردهاند تا بلِیک بتواند شخصیتی مستقل باشد: نه بدلِ کامل یک اسطورهٔ واقعی، بلکه انسانی تنها که در میان فشار شهرت و انزوای شخصی گم شده است. همین فاصلهگذاری، اثر را از زندگینامهای مستقیم دور میکند و به تأملی سینمایی دربارهٔ ناتوانی در شناخت دیگری نزدیک میسازد.
روایتِ روزمرگیهای فرسوده داستان از اتفاقهای کوچک شکل میگیرد: رفتوآمد آدمها در عمارت، تماسها و درخواستهایی که به بلِیک میرسند، پرسهزدن در خانه و طبیعت اطراف، و لحظههایی که او با ساز یا صدای خود تنها میماند. این رخدادها در نگاه نخست ممکن است فاقد پیشرفت روایی به نظر برسند؛ اما فیلم عمداً از حرکت متعارف داستانی فاصله میگیرد.
مسئله نه کشف یک راز است و نه دنبالکردن زنجیرهای از علتها و معلولها. تماشاگر در کنار بلِیک میماند و فرسایش تدریجی روزهای او را میبیند، بیآنکه روایتی صریح همهچیز را توضیح دهد. این شیوه برای فهمیدن وضعیت شخصیت اهمیت دارد. زندگی روزانهٔ او از نگاه اطرافیان شاید مجموعهای از امور عادی باشد، اما فیلم همان امور را چنان میچیند که بیمعنایی و سنگینیشان احساس شود.
« مسئله نه کشف یک راز است و نه دنبالکردن زنجیرهای از علتها و معلولها. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
درخواستها و دیدارها فقط رخدادهای فرعی نیستند؛ یادآورند که حتی وقتی بلِیک میکوشد از دیگران فاصله بگیرد، دیگران همچنان به او دسترسی میخواهند. انزوا در اینجا انتخابی آزاد و آرامشبخش نیست، بلکه پناهگاهی شکننده است که از فشار بیرون نیز مصون نمیماند. زمانِ کشآمده و نگاهِ دوربین ویژگی فرمی برجستهٔ فیلم، زمانِ کشآمدهٔ آن است.
نماهای طولانی و حرکتهای آهسته به تماشاگر فرصت میدهند نه فقط رفتار بلِیک، بلکه فاصلهٔ او با محیط را ببیند. دوربین معمولاً شتابی برای نزدیکشدن ندارد؛ گاهی از دور او را دنبال میکند و گاهی چنان در فضایی ثابت میماند که حرکت شخصیت در قاب به رخدادی ناچیز بدل میشود. این انتخاب، روایت را از هیجان معمول تهی میکند و در عوض احساس تماشای حضوری خاموش و ناتوان را پدید میآورد.
در چنین ساختاری، هر مکث بار معنایی پیدا میکند. اما این دستاورد هزینهای هم دارد: فیلم برای بخشی از مخاطبان بیش از اندازه کند و کشدار خواهد بود. تکرار حرکتها و نماها، از جمله بازگشت به آوازخواندن و نگاهکردن از پنجره، ممکن است بهجای تعمیق حس انزوا، آن را به یکنواختی نزدیک کند.
این تردید را نمیتوان صرفاً به کمحوصلگی مخاطب نسبت داد؛ زیرا وقتی فیلم با حذف اتفاقهای پرشمار کار میکند، باید هر تکرار را به تغییری محسوس در تجربهٔ تماشاگر پیوند بزند. «Last Days» گاه در این کار موفق است و گاه از مرز تأمل عبور میکند و به ماندنِ بیش از حد در یک حالوهوا میرسد.
« انزوا در اینجا انتخابی آزاد و آرامشبخش نیست، بلکه پناهگاهی شکننده است که از فشار بیرون نیز مصون نمیماند. »
شخصیتها و اجرا
سکوت، موسیقی و معنای ناگفته سکوت در فیلم صرفاً نبودِ گفتوگو نیست؛ بخشی از بیان آن است. شخصیتها کم حرف میزنند و ارتباطهایشان اغلب از راه حضور، فاصله و واکنشهای ناقص شکل میگیرد. سکوتها در آغاز شاید آرام به نظر برسند، اما بهتدریج سنگینی میگیرند: نشانهٔ دشواریِ تماس میان آدمها و ناتوانی آنها در رسیدن به بلِیکاند.
فیلم به جای آنکه رنج او را با توضیحهای روانشناختی شرح دهد، سکوت را به فضای قابلمشاهدهای تبدیل میکند که شخصیت در آن فرو میرود. موسیقی نیز در این جهان جایگاهی دوگانه دارد. بلِیک موسیقیدان است، ولی فیلم از استفادهٔ نوستالژیک و آسان از آهنگهای گروه واقعیِ الهامبخش خود پرهیز میکند؛ در نتیجه، شهرت هنری او بیش از آنکه از راه آثار شناختهشدهاش بازنمایی شود، در بدن خسته و تنهاییِ روزمرهاش حضور دارد.
آوازخواندن در اینجا میتواند راهی برای بیان باشد، اما لزوماً به معنای رهایی نیست. همین انتخاب برای بعضی تماشاگران مؤثر و برای برخی دیگر دشوار است: صحنههای موسیقایی، بهخصوص وقتی طولانی یا تکرارشونده میشوند، ممکن است حس تأمل را به بیحوصلگی بدل کنند. بااینحال، فیلم از همین کشمکش میان صدا و سکوت نیروی عاطفی خود را میسازد.
عمارت، طبیعت و جهانِ بیرون خانهٔ دورافتاده فقط محل وقوع داستان نیست؛ بازتابی از وضعیت بلِیک است. عمارت بزرگ، با اتاقها و گذرگاههایش، به فضایی بدل میشود که آدمها در آن رفتوآمد دارند، اما نزدیکی فیزیکیشان به معنای صمیمیت نیست. شخصیتها زیر یک سقفاند، ولی گویی هرکدام در جهان جداگانهای زندگی میکنند.
« سکوت، موسیقی و معنای ناگفته سکوت در فیلم صرفاً نبودِ گفتوگو نیست؛ بخشی از بیان آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در این میان، طبیعت اطراف هم پناهگاه است و هم یادآور فاصله: راهی برای دورشدن از جمع، نه راهحلی برای آنچه در درون بلِیک میگذرد. فیلم با استفاده از قاببندی و فاصلهٔ دوربین، محیط را گاه بزرگتر از شخصیت نشان میدهد. بلِیک در برابر اتاقها، مسیرهای بیرونی و فضای خانه کوچک و گمشده به نظر میرسد.
این تصویرسازی، بدون نیاز به گفتاری صریح، حس بیگانگی او را تقویت میکند. جهان بیرون پیوسته حضور دارد، اما ارتباطی واقعی با آن برقرار نمیشود. حتی وقتی شخصیت از خانه بیرون میرود، حرکتش الزاماً به معنای پیشرفتن نیست؛ گویی جسم حرکت میکند، اما ذهن همچنان در همان بنبست باقی مانده است.
بازیها و طنز تلخ بازی Michael Pitt بر کمنمایی استوار است. او بلِیک را با حرکات ناموزون، نگاههای گریزپا و رفتاری که گاه از هم گسیخته و گاه کودکانه به نظر میرسد، میسازد؛ اجرایی که کمتر بر دیالوگ تکیه دارد و بیشتر از بدن بهره میگیرد. این رویکرد با شیوهٔ فیلم هماهنگ است: شخصیت را نمیتوان تنها از طریق آنچه میگوید شناخت، زیرا بخش بزرگی از تجربهٔ او در مکثها و رفتارهای نامفهوم باقی میماند.
بازیگران دیگر نیز اغلب نه به شکل شخصیتهایی با داستان مستقل، بلکه بهصورت حضورهایی پیرامون بلِیک عمل میکنند؛ کسانی که از او چیزی میخواهند، با او همخانهاند یا در همان فضای ناآرام رفتوآمد میکنند. با وجود تیرگی کلی، فیلم لحظههایی از طنز خشک و نامنتظر دارد. این لحظهها رنج را بیاثر نمیکنند؛ برعکس، با مختلکردن انتظار تماشاگر، نشان میدهند که اندوه همیشه در قالبی باشکوه و یکدست ظاهر نمیشود.
« فیلم با استفاده از قاببندی و فاصلهٔ دوربین، محیط را گاه بزرگتر از شخصیت نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
گاهی موقعیتی مضحک در دل وضعیتی تلخ رخ میدهد و تماشاگر نمیداند باید لبخند بزند یا احساس سنگینی کند. این نوسان، به فیلم کیفیتی انسانی میبخشد و مانع میشود شخصیتها صرفاً نمادهایی انتزاعی از ناامیدی شوند. فیلمی دشوار برای تماشای منفعل «Last Days» از تماشاگر نمیخواهد صرفاً منتظر بماند تا داستان با رویدادهای روشن پیش برود؛ بلکه از او میخواهد ریتم و تکرار را تجربه کند.
اگر این مکثها برای بیننده به فضایی اندوهبار و جذبکننده تبدیل شوند، فیلم میتواند اثری روحوار و ماندگار باشد. اما اگر مخاطب نیازمند گفتوگوی بیشتر، تحول آشکار شخصیتها و پیشروی سریع روایت باشد، همین ویژگیها به مانع بدل میشوند. بنابراین اختلاف واکنشها به فیلم، تا حد زیادی از تفاوت انتظارها ناشی میشود: یک گروه در سکوتها معنایی مییابند که روایت مستقیم نمیتواند منتقل کند؛ گروه دیگر همان سکوتها را نشانهٔ کمبود حرکت و تکرار میدانند.
این دو برداشت هر دو در خود فیلم ریشه دارند. کندی، هم ابزار بیان است و هم محدودیت. نماهای بلند به ما اجازه میدهند به تنهایی بلِیک نزدیک شویم، اما تکرار بیش از اندازه میتواند فاصلهای دیگر بسازد؛ فاصلهای که نه از انزوای شخصیت، بلکه از خستگی مخاطب میآید. فیلم در بهترین لحظاتش این دو سویه را همزمان نگه میدارد: تماشای آن دشوار است، چون قرار نیست تجربهای آسوده باشد؛ اما دشواری بهتنهایی ارزش هنری نمیسازد و اثر هرجا در تکرار خود مکثی تازه پیدا نمیکند، از نیروی عاطفیاش میکاهد.
جمعبندی «Last Days» بیش از آنکه بخواهد به زندگی یک موسیقیدان پاسخ بدهد، محدودیتِ پاسخدادن را به نمایش میگذارد. بلِیک نه به قهرمانی توضیحپذیر بدل میشود و نه رنجش در قالب یک علت ساده خلاصه میگردد. فیلم با تکیه بر سکوت، فاصله، زمانِ ممتد و جزئیات روزمره، تصویری تلخ از انسانی میسازد که حضور دارد اما بهتدریج از جهان اطرافش جدا میشود.
« گاهی موقعیتی مضحک در دل وضعیتی تلخ رخ میدهد و تماشاگر نمیداند باید لبخند بزند یا احساس سنگینی کند. »
جمعبندی
این رویکرد، اثری غریب و گاه شاعرانه پدید میآورد؛ اثری که میتواند با فضای روحوار خود در ذهن بماند، اما ریتم آهسته و تکرارهایش نیز احتمال دلزدگی را بالا میبرند. در نهایت، ارزش فیلم نه در ارائهٔ روایتی کامل یا تفسیری قطعی، بلکه در تواناییاش برای ساختن یک حالوهواست: اندوهی خاموش، بیقرار و دشوار برای نامگذاری.
سادهبودن تصویرهای پایانی نیز با همین منطق سازگار است؛ فیلم بهجای انباشتن توضیح و تأکید، به تصویر اجازه میدهد کار خود را انجام دهد و برداشت نهایی را به تماشاگر بسپارد. «Last Days» برای همه تجربهای آسان نخواهد بود، اما برای مخاطبی که با سینمای کمگفتوگو و تأملی همراه میشود، میتواند پرترهای تأثیرگذار از انزوا و فرسودگی باشد.
ثبت دیدگاه